راهی که پایان نیافته است…

پدرم میگفت تا هر وقت درس بخوانی من خرجت را میدهم.

اما من خود برای علم ساخته شده بودم. گویی ماموریتی داشتم.

اما امان از جهل. امان از اینکه آدمی باید از دوران نادانی و ناتوانی شروع کند. دوباره از اول. نه از اول اول، ولی آمدن به این دنیا خودش نشان از آن دارد که هنوز نگرفته ایم درسهایی را که باید میگرفتیم و هنوز تمام نکرده ایم چیزهایی را که باید تمام کنیم. هنوز نرفته ایم راههایی را که باید برویم و باید تجربه کنیم و باید بدانیم.

در پرانتز: میدانید، من کسی هستم که عمیقا به اینکه انسان بیش از یک بار زندگی میکند اعتقاد دارم. داستانش طولانیست و میتوانم برای بحث درموردش یک وبلاگ دیگر بزنم، ولی انگیزه ای برای این کار ندارم. این دانشی است که آنها که باید بیابند سرانجام خواهند یافت و آنها که ظرفیتش را ندارند نمیخواهند یا نمیتوانند به حقیقت و عمق آن پی ببرند. بهرحال من نمیخواستم در این مورد در اینجا بحث کنم، اما برای روشن شدن بعضی چیزهایی که میگویم باید به این مطلب اشاره میکردم. روح من با من سخن میگوید. از اعماق وجودم. و من آن ندا را میشنوم. هر روز قویتر از پیش.

درسم خوب بود. درواقع خیلی خوب. معلمها میگفتند این پسر در آینده یک چیزی میشود.

اما نسبت به دنیا جاهل بودم. اینکه داستانش چیست. اینکه با دیگران باید چطور تعامل کرد.

ساده لوح بودم. و این در زندگی ضربه های سختی به من زد. اما شاید همین ضربه ها بود که سرانجام مرا به قدرت فکری و روانی ای رساند تا بفهمم باید به چه چیزی معتقد باشم، چه چیزی جهان را توجیه میکند، و چطور از نیروهای خودم، بجای تلقین پذیری از دیگران و کلیشه برداری کور، برای تشخیص درست و نادرست و نیز تحقق عملی آنچه میخواهم استفاده کنم.

نمیخواهم از خودم تعریف کنم. اما فکر میکنم این یک واقعیت است که من تمام یا بیشتر نشانه ها و شرایط برای دانشمند شدن را داشتم. شاید امروز خیلی بیشتر این نشانه ها در من بروز کرده اند؛ و این خود عجیب و موید این مطلب است. چراکه معمولا افراد با گذشت عمر از اینطور چیزها دور میشوند. اما من نزدیک شدم. هر روز نزدیکتر. و هر روز قویتر. هر روز جهان را بیشتر شناختم. هر روز فهمیدم که دنیا و مردمانش سر و صدا بسیار دارند، اما چه بسیار چیزها که پوچ است، دروغ است، و ابتذال و اشتباه است.

و آدمی باید سرانجام راهش را پیدا کند.

باید خودش را بشناسد.

باید نیروهای درونی اش را فعال کند.

هیچکس به ما کاملا راست نخواهد گفت.

حتی پدر و مادر.

قدرت و دایرهء دانش آنها میتواند محدودتر از آنی باشد که بتوانند آدمی را به خودش بشناسانند.

البته من از پدر و بخصوص از مادرم بسیار سپاسگذارم. چون آنها چیزهایی را که میتوانستند به من دادند. و درمیان آنها چیزهایی وجود داشت که برای آینده ام حیاتی بود و سنگ بنایی برای کامل شدن قطب نمای وجودم بودند. مادرم بی آزار و نیک و خیرخواه بودن را به من آموخت، و پدرم مرا با اساس و ارزش فن و علم بصورت عملی آشنا کرد که به گمانم این بعنوان مکملی برای استعداد و شخصیت ذاتی ام بسیار مفید بود. یعنی کاری کرد که بتوانم یک دانشمند کامل بشوم. بنوعی کاتالیزور بود و مرا به اطمینان بیشتری رساند. پدرم سواد زیادی نداشت، اما مبتکر و مخترع و صنعتگر بود.

پدرم سعی کرد چیزهای دیگری هم به من بیاموزد؛ به خیال خودش زرنگی و روش رفتار با مردم را. تا مدتی کورکورانه از آن دستورات که پدرم بی نقص و همه جایی و تنها منش صحیح و ممکن میدانست پیروی کردم، اما پیروی کور هرگز با وجود من بقدر کافی سازگار نشد و بعلاوه با علم و عقل و تجربهء خودم به ضعف ها و نقصها و اشتباهاتی در آنها پی بردم و دریافتم که آنقدرها هم کامل و قوی و صحیح نبوده اند.

خلاصه باید خودم را پیدا میکردم. چیزی که براستی بودم و میخواستم و میتوانستم و جهانی که میدیدم با آن مطابقت داشت.

باید بگویم در کودکی رنج و تنهایی زیاد داشتم. گذشته از لطماتی که از ساده لوحی و ضعف نسبت به دیگران و از حسادت و شارلاتان ها متحمل شدم، بنظرم بهتر است به دلایل آن رنجهای دیگر فعلا اشاره نکنم، چون فکر نمیکنم لازم یا درست باشد.

اما بعد از این مسیر طولانی و دشوار در جهل و رنج، زندگی ام اکنون آنچنان است که فکر میکنم احتمالا از بیشتر آنها که میشناختم خوشبخت تر و موفق تر هستم.

تقریبا در سالهای پایانی نوجوانی بود که زندگی ام در مسیر تحول فکری و مادی افتاد.

از همان زمانی که پدرم فوت کرد این تغییر شروع شد.

اما این وبلاگ درس و مدرسه است. و منظورم از درس و مدرسه علم و دانش و تحصیل است درکل، از صفر تا بالاترین مراتب آن. فرقی نمیکند. دوران ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه. همه اش راه مقدس علم است. راه رشد. فکر میکنید ما برای چه به این جهان آمده ایم؟

من شیفته علمم.

شیفتهء دانستن و توانستن.

و دریافتم که مسیر تحصیل گرچه برای بیشتر ما چیزی کاملا عادی و ناخوشایند بوده است، اما همچون گنجی و راه مقدس نهانی است که اسرارش را تنها ارواح بزرگ درمیابند. شاید آنها که برایش ساخته شده اند.

بنظرم بخاطر همان داستان تکامل و زندگیها و تجربیات و رشدهای روحی مختلف است که انسانها استعدادها و قدرت دریافت متفاوت دارند در این زمینه.

هرچند منهم جاهل بودم.

جهل و ناپختگی های روحم بدجوری به من ضربه زد. و مرا از راهی که باید میرفتم تاحدودی و حداقل برای مدتی منحرف کرد. شانس آوردم که خداوند شرایط را همیشه طوری برایم تعیین میکرد که اختیار سقوط به ورطه هایی را که نباید بدانها میافتادم نداشتم.

از خداوند ممنونم. همه چیز از اوست! همه چیز! او امید ماست. او یاریگر ماست. و او میداند که ما چقدر ضعیف هستیم. این اعتقاد منست. با توجه به تجربیات و عقل و دانشم در زندگی تاکنون.

ای امید دانش دوستان. ای امید تعالی خواهان. ما را ناامید نکن.

و یاریمان کن در راهی که باید برویم. ما را ببر. که ما به تنهایی در معرض خطرات و موانع سهمگینی هستیم که به گمانم هیچ انسانی نمیتواند از آنها جان سالم بدر ببرد.

گویی کار ما خواستن و کمک گرفتن است. خداوند از ما نمیخواهد معجزه کنیم. من فکر میکنم او میخواهد ما درک کنیم، و ظرفیت آنچه را که میخواهد رایگان به ما بدهد پیدا کنیم. ما نمیتوانیم از خودمان چیزی خلق کنیم، چون ما خدا نیستیم، اما خداوند میخواهد ما را به جایی برساند که جزیی از حقیقت وجود او شویم. میگویند در آن زمان قدرت و آزادی و کمال او در ما جاری میشود. و آدمی به سعادت ابدی میرسد.

منظورم درجهء کمال روح آدمیست که در عرفان بدان اشاره میشود.

من اعتقاد ندارم که چیزی از ماست. و اعتقاد ندارم که حتما باید اینطور باشد.

ما کشف و خلق میکنیم، چون جزیی از او هستیم. جزیی از تقدیر. ما برای خداگونه شدن آفریده شده ایم.

اکنون بینشی عمیق و نسبتا جامع در وجودم موج میزند. نسبت به جهان. نسبت به خداوند حقیقی. نسبت به اینکه درست است در هیچ چیزی دانش مطلق و کامل نداریم، اما باید از فرصت ها و انرژی و اختیاری که داریم چطور استفاده کنیم. یعنی باید حرکتی کرد. نباید ساکن ماند. اما این حرکت در چه راستایی باشد، برای چه هدفی. من مطلق گرا نیستم. در جهان مادی تحقق مطلق بسیار دشوار و نادر است. اما این یک تناقض نیست. این نظام عالم است. این قوانین آنست. و اگر اینطور است، پس حتما باید اینطور باشد. چون بشر قدرت تغییر آنرا ندارد، و تا بوده همین بوده. اما آنقدر جای تغییر و تلاش و دستاورد در این دنیا هست که ما میتوانیم با اختیار و ارادهء خود تعیین کنیم، که همین برای ما کافیست و خداوند هم از ما میپذیرد.

این جهان برای چیزهای خالص و مطلق ساخته نشده است. اما ما پایهء جهش به ابعاد برتر نهایی را در همینجا بدست میاوریم. این جهان باید نسبی باشد. شاید چون موجوداتی ناقص و جاهل در آن زندگی میکنند. دقیقا نمیدانم چه ربطی دارد، اما احتمالا یک ربطی دارد!

آه داشتم از درس و مدرسه میگفتم.

با مرور زمان شیفتهء درس و مدرسه شدم.

نمیدانم یکی هم میگوید از مسجد و از مدرسه بیزار شده است (آقای روح ا… خمینی در اشعار عرفانیش).

شاید آنهم مراتب بالاتری باشد. چه میدانم!

اما چیزی که هست من فعلا اینجا هستم و این چیزیست که بدان رسیده ام و راهی که دوست دارم طی کنم.

فکر نکنید پس شاگرد تنبل های کلاس چقدر متعالی هستند!

نه این مسلما یک شوخیست.

در عرفان آنکه میگوید من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم، این مراتب را طی کرده است و به مرحله ای ماوراء آن راه یافته است که دیگر در ظرفیت مسجد و مدرسه نیست بیانش. و شاید حتی چیزهایی متضاد با مسجد و مدرسه در آن باشد.

اما داستان اینست که این راه باید طی شود. بدون طی کردن پله های قبلی نمیشود به پله های بالاتر رسید.

در اینجا یک پرانتز دیگر باز کنم و بگویم فکر نکنید من یک بسیجی یا حزب الهی هستم، فکر نکنید حتی طرفدار این نظام و نظرات آقای خمینی هستم. من حتی به آقای خمینی امام خمینی نمیگویم. حتما متوجه شده اید.

برای من نظام ایدئولوژیکی که خمینی آورد اهمیتی ندارد، و دنبال چیزهای دیگری هستم. از نظر من خمینی راه خودش را داشت و دریافت خودش را. و هرکسی همینطور است. همه نمیتوانند به یک راه بروند. حداقل برای من اینطور نبود. ولی راههای صحیح در نهایت به یک نقطه ختم میشوند (حداقل این چیزیست که عرفاء بزرگی که میشناسم میگویند).

خمینی مرد شریعت بود. و به مرحلهء عرفان وارد شد. اما بنظر من اشتباهات شخصی هم داشت و حتی بعضی اشتباهات بزرگ.

و نظام جمهوری اسلامی هم برای افرادی مثل من صرفا یک بستر است. میتواند این نظام باشد یا یک نظام دیگر. مدعی نیستیم هیچکدام کامل هستند. و اصلا بحث سیاست نداریم. ما موجوداتی هستیم غیرعادی، که شاید در شرایط مساعد رشد میکنیم. از نظر تفکر سیاسی درواقع من بیشتر یک لیبرال دموکرات هستم.

خب مثل اینکه از همه چیز صحبت کردم؛ نه فقط درس و مدرسه.

ولی فکر کردم لازم است. یا مفید است.

اما درس و مدرسه ام چه شد.

خب خیلی ساده است.

در یک دوران حساسی من بقدر کافی درس نخواندم. آنقدر که باید میخواندم و نیاز بود از استعداد و فرصت هایم استفاده نکردم.

آن دوران وارد شدن به دورهء دبیرستان بود که درسها دیگر بیش از آن پیچیده و گسترده شد که با رویهء سابق بتوان در آنها کاملا موفق بود. آخر میدانید، تا قبل از آن اصلا درس نمیخواندم. خیلی کم میخواندم. خیلی کم تمرین حل میکردم. اما همان کافی بود که همیشه جزو شاگرد ممتازهای کلاس باشم.

بعد در دبیرستان دیگر اینطور نبود. اما من عادت نداشتم به مطالعه و تمرین زیاد. و جاهل بودم و کسی هم نبود که به من هشدار دهد یا مجبورم کند. گرچه احتمالا هشدار هم باعث تغییری نمیشد.

چیز دیگری که باعث ضعیف شدن بیشتر من در دوران حساس دبیرستان، که میدانید درسهای پایه ای و دروازه های ورود واقعی به دنیای علم سطح بالا در آن دوران است، شد، این بود که از دبیرستان نمونهء مردمی به یک دبیرستان دولتی معمولی رفتم (بخاطر تغییر محل زندگیمان) و سطح آنجا پایینتر بود. در نتیجه حتی بدون درس خواندن هم تا مدت زیادی از بقیهء همکلاسی هایم سر بودم! اما این باعث شد در آخر کار خیلی ضعیف شوم و حتی تجدید بیاورم و در نهایت به زور از مقطع دبیرستان التحصیل شوم.

خلاصه با هر شانس و باقیماندهء زوری که از دوران های موفق سابق داشتم توانستم پیش دانشگاهی را هم طی کنم، ولی چند سالی پشت کنکور ماندم و دست آخر هم مجبور شدم در کنکور دانشگاه آزاد رشتهء کاردانی رایانه را انتخاب کنم که البته انتخاب نجات بخشی بود و باعث شد بتوانم به دانشگاه وارد شوم؛ آنهم در شهر خودمان.

اگر به محیط آکادمیک راه پیدا نمیکردم احتمالا لطمهء خیلی بیشتری میخوردم و حداقل برایم همیشه عقده و مایهء عدم اعتماد بنفس میشد.

ضمنا محیط دانشگاه خیلی چیزها را دربارهء ادامهء راه علم به آدم یاد میدهد و برایش زنده میکند.

خوشبختانه به رشتهء رایانه و بخصوص برنامه نویسی خیلی علاقمند شدم و با اینکه در دانشگاه هم درس نخواندم اما از همان ترم دوم دانشگاه که یک PC خریدم شروع به یادگیری روز افزون رایانه و برنامه نویسی از منابع دیگر کردم.

برنامه نویسی رشتهء گسترده و پیچیده ایست و پیش نیازهای سطح بالایی دارد. بسیار جذاب و قدرتمند هم هست. آن علاقه و جذابیت کارایی و قدرت عملی باعث شد که به راه بیافتم و مدام دنبال یادگیری باشم. راه طولانی و سختی را طی کردم. روز و شب مطالعه میکردم. از زبان انگلیسی که برای ما یک نیاز حیاتی است تا انواع مقالات و رفرنس های برنامه نویسی و مطالب پایه ای و پیشرفتهء علوم رایانه.

چند وقت پیش حساب کردم دیدم 8 سال است این راه تاکنون ادامه داشته است!

و این 8 سال تلاش و زور زدن های مغزی باعث شد تا استعداد و توانایی های واقعی من بعد از مدتها رکود دوباره فعال شوند و به سطح بالایی از کارکرد برسند. این چیزی بود که جدا دیدم. یعنی قدرت مغزم نسبت به سابق خیلی بیشتر شد.

همینطور انگیزه و شیفتگی من نسبت به علم و دانستن و توانستن شکوفا شد.

همچون گلی که دیرتر از موقع طبیعی شکوفا میشود. ولی خوشبختانه نه خیلی دیر.

من از کودکی علم را خیلی دوست داشتم و در آن استعداد خوبی هم داشتم. تاحدی که معلمها در دوران دبستان مرا نابغه میدانستند. اما جهل و ضعفم در وادی های دیگر و خام بودنم باعث شد از راهی که برای آن ساخته شده بودم دور افتم؛ در مقطعی و برای زمانی. البته مقطع و زمان حساسی بود. اما خوشبختانه شرایط زندگی من طوری بود که تاحد زیادی فرصت جبران داشتم. مجبور نبودم فورا وارد اجتماع و بازار کار شوم. حتی از دوران سربازی هم معاف شدم. درواقع من یک تک پسر هستم و فقط یک خواهر دارم که ازدواج کرده است و الان خانهء خودش پیش شوهرش است، و بنابراین من هستم و تنهایی و آزادی ای که برایم یکی از بزرگترین موهب های الهی است که در زندگی داشته ام. از این فرصت برای دنبال کردن علاقمندی خودم به علم و استفاده از استعداد اصلی ام استفاده کردم. هرچند همیشه احساس میکنم باید بیشتر و بهتر از این فرصت استفاده میکردم و استفاده کنم. اما همین هم از نظر دیگران خیلی عجیب و طولانی است. اینرا همه به من میگویند. اما وقتی با آنها صحبت میکنم اکثرشان به عمق و صحت این مسئله پی میبرند و یا حرفی ندارند و یا تایید و حتی تمجید میکنند از روحیه و هدفی که من دارم. حتی گاهی انگار چیزهایی را کشف میکنند که تاکنون در زندگی متوجه آنها نبوده اند.

من از این جهت یک فرصت استثنایی داشته ام. و حتی باوجودیکه خطای بزرگی بر اثر جهل طبیعی ام مرتکب شدم، اما فرصت غیرعادی ای هم برای جبران و زیستن بدان گونه که میخواستم داشتم. چیزی که شاید بیشتر افراد نداشته باشند. اینکه چرا این تفاوت هست، خودش بحث و داستانی میشود. بهرحال من میدانم که آنکه از فرصت و اختیارش درست استفاده کند برندهء آیندهء نزدیک و دور خواهد بود.

وجودم انگار تازه فعال شده است. آگاهیم به اوج رسیده است. انگیزه و اراده ام تقویت شده است.

بارها خواب میبینم که در دوران درس و مدرسه ام. و گویی کارهای ناتمامی دارم. و نگرانم. گاهی ناگهان یادم می افتد که ای وای زمان امتحان است و من یادم نبوده و آن وقت که باید درس میخواندم درس نخواندم. انگار از راهی که باید طی میکردم عقب افتاده ام. بعد در خواب گویی بصورت خودکار به آگاهی و بیداری میرسم. گویی قدرت ذهن و روحم جریان سرنوشت را بدست میگیرند. و گویی سرنوشت من از دیگران جدا میشود.

بارها خواب میبینم که در محیطهای تحصیلی یا دولتی و اداری، به شکل یک انسان غیرعادی که از بقیه کاملا جداست و آزادی عجیبی دارد با خودم هستم و خودم. گاهی مردم مرا میبینند و گاهی نمیبینند. گاهی بیشتر شبیه یک شبح هستم که تنها خودم متوجه وجود یا تفاوت خودم هستم. گاهی هم دیگران مرا میبینند و گاهی متوجه من میشوند. گاهی هم مردم متوجه تفاوت من با دیگران میشوند. گاهی قدرت های خاصی دارم یا حرکات عجیبی انجام میدهم و به طرز غیرعادی حرکت میکنم که توجه دیگران به من جلب میشود. آنها با تعجب مرا نگاه میکنند و درک نمیکنند که من از کجا آمده ام و چطور آنطور هستم.

گاهی قدرت هایی دارم که در خواب فکر میکنم استثنایی هستند. قدرت های جسمی. گاهی چابکی و سرعت غیرعادی. قدرت، حرکتهای ویژهء هنرهای رزمی. اما این قدرت ها ناقص تر و ضعیف تر از آنی هستند که میخواهم.

میدانید من به قدرت های اصیل و درونی علاقهء زیادی دارم.

یک مدتی هم حتی به باشگاه ورزش کنگفو رفتم. ولی وقت و انرژی ام برای پیگیری اصولی و کامل آن کم بود و دیگر باشگاه نمیروم.

اگر در راه دانش و فناوری نمیرفتم، احتمالا رسیدن به درجات بالای هنر رزمی کنگفو را بعنوان هدف خودم و مشغولیت زندگی ام انتخاب میکردم.

زندگی عادی برای من مفهومی ندارد. از نظر تفکری برایم معنا ندارد. و نه جذابیتی.

اما نمیخواهم زیاد به این بحث بپردازم. و نمیخواهم دیگران را از مسیر طبیعی شان منحرف کنم.

قصدم از ایجاد این وبلاگ اینست که از درس و مدرسه بگویم. و شاید همین یک پست هم بیشتر نباشد.

فکر کردم شاید تجربیات و بینشی که بدست آورده ام و انرژی بی پایانی که برای علم و آموختن دارم، یک چراغ دریایی شود که برای بعضی انسانها که در دریا گم شده اند اشاره ای باشد برای آنکه ساحل نجات در کجاست.

میخواهم این بذر را بیافشانم، بلکه رشد کند و توسط دیگران نیز تکثیر شود.

بیایید بیدار شویم.

در جهان چیزهایی زیادی ندیدم که ارزش دنبال کردن و رنج کشیدن را داشته باشند.

از معدود چیزهای برتری که در جهان میشود پیدا کرد، علم است و معنویت.

این یک هشدار بزرگ است.

این حرفها تعارف نیست.

من با تمام وجود و تجربیاتم این را دیدم.

این از کتابها نیست. از زبان پدر و مادر نیست. حتی از تدین و تقلید دینی نیست. یعنی یک چیز کلیشه ای نیست. تئوری نیست.

نمیدانم شاید فقط برای من اینطور بود.

شاید واقعا خیلی غیرعادی باشم.

ولی به خدا که هیچ ندیدم در این همه هیاهو، جز ابتذال و تباهی و رنج.

جز دروغ های بسیار. دامهای بسیار. نیرنگ.

چقدر انسان ضعیف و درخطر است در برابر اینها.

برای همین به این نتیجه رسیدم که خداوند همواره درحال نظارت و کمک به ماست. وگرنه هیچکس نمیتوانست از این داستانها جان سالم بدر ببرد.

اگر از من میپرسید، خدا را به رسمیت بشناسید. کمکش را رد نکنید.

لازم نیست مذهبی باشید، لازم نیست حزب الهی باشید؛ کافیست معنوی باشید. و ببینید اینهمه انسانهای بزرگ چه چیزهای مشترکی گفته اند.

بیشتر افرادی که میشناختم، در زندگی به چیزی نرسیدند. یعنی آنقدر که من فکر میکنم رشد کردم رشد نکردند. بعضی از آنها حتی تقریبا تباه شدند. بطور مثال با اعتیاد به مواد مخدر. با فساد. با سقوط.

بعضی ها به دنبال پول رفتند.

اما هیچکس را در زندگی ندیدم که با پول آنقدری که باید خوشبخت شود.

بگذریم از اینکه چه چیزهایی را و چه فرصت هایی را بخاطر پول بیشتر فدا کردند.

وقتی مدرسه ها را در شهر میبینم… آن روح تقدس، آن راه نرفته، بویش به مشامم میرسد. نگاه میکنم؛ به پنجره هایشان، به ساختمان هایشان، به شیشه هایشان. یاد میزها می افتم. و وجودم نغمه ای میسراید. و کششی عمیق احساس میکنم.

حتی آموزگارها انگار تنها مانده اند. و انگار باید کمکشان کنم.

کششی عمیق در وجودم وجود دارد. برای فتح مراتب و درجات علم. احساس میکنم میشود و باید میشد.

احساس میکنم میتوانم و باید فراتر از آنچه برم که به من آموختند.

احساس میکنم رسالتی داشتم که دیر شد.

احساس میکنم باید کاری کرد برای مردم. برای کشور. برای جهان.

نمیدانم تا کجا میتوان پیش رفت و به چه چیزی رسید، اما حداقل آنچه میتوانیم را انجام دهیم.

یک راه دیگر. چیزی که درست و حسابی باشد. نه روزمرگی همراه با ابتذال ها و دروغهای همیشگی.

باید چیزی بهتر خلق کنیم از اینها.

باید به آموزگارها کمک کنم.

فکر نمیکنم بزرگم.

غرور ندارم.

فکر میکنم برای این ساخته شدم.

برای Master شدن در علم و دانش. در تحصیل. در خریدن آبروی مدرسه ها.

کسی باید کاری کند.

کاری بیشتر از آنچه تاکنون انجام شده است.

شاید این کار تنها الگویی کارا شدن باشد.

اما آنقدر که باید از فرصت و استعدادهایم به موقع استفاده نکردم و ناقص ماندم.

و انگار دیگر کسی نبود که آن کار را انجام دهد. آن راه را دنبال کند.

براستی چه تعدادی هستند که میتوانند و برایشان تعیین شده است که چنین کارهایی را انجام دهند؟

این شیفتگی عمیق. این فرصت. این نگرش عظیم. اینها برای چیست؟

چرا من اینقدر تفاوت دارم؟

چرا زندگی ام اینقدر خاص بوده است؟

چرا اینقدر سرنوشت من با دیگران متفاوت بود؟

امیدوارم زیاد ننوشته باشم.

اما عشق بود و عشق به کمال.

کمالی که فکر میکنم در دسترس است.

خواستم همهء آن چیزی را که در زندگی بدان رسیده ام در این سطور منتقل کنم. تاحدی که ممکن است و چیزهایی که اجازهء گفتن هست. نمیتوانم همه چیز را بگویم. تنها چیزهایی را که فکر میکنم مشروع است بگویم و مفید هستند میگویم بلکه تاثیر مثبتی در جامعه داشت.

چیزهایی و استفادهء مفیدی از امکاناتی که در اختیار داریم.

برخلاف یا متفاوت از خیلی مطالبی که اینترنت از آنها پر است.

مطالبی که اگر مضر نباشند اکثرا محتوی ارزشمند چندانی هم ندارند.

این ندای موجودی است، از حقیقتی که دریافت.

و صدایش را در جهان منتشر میکند؛ آنچنان که انگار دنبال پاسخی گوش میکند. در سکوت. سکوتی که جهان را فرا گرفته است. تنهایی.

میدانید باوجود اینهمه سر و صدایی که در جهان هست، اما درواقع سکوت عمیق و طولانی بر آن سایه افکنده.

چرا که این صداها که هست هیچکدام حقیقت نیستند. توهمی از حقیقت هستند در خوابی که ما در آن به سر میبریم.

درواقع آن صداهایی که باید در جهان شنیده شوند، آنها صداهایی هستند که ما وقتی بیدار شویم به دنبالشان میگردیم. آن موقع است که میفهمیم چقدر در خواب بوده ایم و چقدر سکوت و تاریکی اطرافمان را فرا گرفته است. و چقدر تنهایی.

ما ظاهرا با هم هستیم، اما همهء ما حالتی از توهم داریم. و راهی که باید طی کنیم، همه مان، راهیست که هرکدام به تنهایی باید طی کنیم. هیچکدام از ما بدون قدرت هایی که براستی نیاز هستند، بدون بینش، بدون فعال شدن آن راهنماهای وجودی، نمیتوانیم به یکدیگر کمک چندانی بکنیم. و جای شکر دارد اگر وزنهء پای همدیگر که ما را به بستر این قعر تاریکی میچسباند نشویم.

من دریافتم که همواره معدودی از انسانها در هر عصری بیدار میشوند، و میبینند دیگران همه در خوابند، در توهمی به نام بودن. خفتگان در خوابهای خود سر و صدای زیادی را توهم میکنند، اما آن صداها و فعالیت ها همه نمایشی بر روی پردهء ذهن و وجود آنها هستند. در دنیای واقعی، در بیداری، ما خویش را در محیطی ناشناخته، ساکت، و فضاهای دوردست غرق در تاریکی و نامعلومی خواهیم یافت. این احساس منست. نمیدانم شاید هم در خواب دیده ام. از اینطور خوابها هم کم ندیده ام.

گویی هزاران سال است که در خواب بوده ایم.

نمیدانم در این هزاران سال در اطراف ما چه رخ داده است.

انگار هیچ.

انگار این مکان و زمان همیشه همینطور در سکون و سکوت است.

و ما در خواب هستیم. در خواب زندگی میکنیم.

و براستی ما از کجا آمده ایم؟ به کجا باید برویم؟

تنها چراغی که من دارم، همان دریافت های وجودی ام بود.

علم و تحصیل و تعالی دادن خود، اینها تنها کاری بودند که توانستم انجام دهم.

شاید اینها اصل نباشند، اما فکر میکنم مسیر بیداری و حرکت ما از درون آنها عبور میکند.

شاید روزی نوری دیدیم. شاید صدایی شنیدیم. صدای حقیقت را. صدای سرنوشت را. که ما را فرا میخواند.

به امید آن روز.

دوستان، نوجوانان، جوانان، مراقب غفلت و دروغها و دامهای مخوف این جهان باشید.

اگر میخواهید بدانید، من 31 سال دارم! دیگر از نوجوانی مدتهاست گذشته ام. اما به شما میگویم، که در آن دنیای پر زرق و برق و تبلیغات خارج هیچ چیزی خیلی فراتر نیست. هیچ چیزی خیلی فرق نمیکند. آدمها همانها هستند. اکثرا خیلی راکدتر و ساکن تر از آن هستند که بنظر میاید یا ادعا میکنند. خیلی ها کودکانی بیش نیستند که صرفا جسم و غرایز آنها به بلوغ رسیده است.

هیچکس به شما چیزی نخواهد داد. هیچکس برای شما کاری نخواهد کرد. هیچکس برای شما دل نمیسوزاند. هیچکس به شما آگاهی و بینش حقیقی نمیدهد. در نهایت تنها خودتان هستید و خودتان که باید کاری برای خود بکنید.

در کجا به دنبال چه میگردید؟

میدانم به اصطلاح دوستانی هستند که میگویند درس چیست، علم چیست، عشق و حال را بچسب.

میتوانم کلی دیگر در این باب بگویم؛ قدر همین پست. از این دوستان که هیچ چیزی بیشتر از شما ندارند. شاید خیلی هم کمتر. کسانی که هیچ چیزی به شما نخواهند داد. و صرفا شما را با جهل خویش گمراه تر میکنند. به شما در نادیده گرفتن فرصتهایتان و واقعیت های واقعی کمک میکنند. آنها خود در سرگردانی اند. به دنبالشان روان نشوید که شما را به هیچ مقصدی نخواهند رساند.

آه که چه درسهایی در زندگی گرفتم.

اما کمی دیر.

هرچند خوشبختانه هنوز هم خیلی دیر نبود و سعی کردم از این سرازیری دره های برهوت و تاریک بیرون بیایم.

اما ظاهرا بسیاری از انسانها تا آخر عمرشان هم به این بینش نمیرسند.

میگویم بینش، چون آنقدر به آن اطمینان دارم که انگار چیزی را میبینم.

این خیلی مهم است که به این درجه از پختگی و قدرت روحی-روانی و ذهنی برسید که دارای چنین درجه ای از آگاهی بشوید. طوری که تلقین دیگران و دیدن ظواهر آنها شما را گمراه یا دچار شک نکند.

انسانی که به بینش برسد، حتی یک دنیا هم نمیتوانند او را فریب بدهند. گرچه همه بگویند یا باور داشته باشند که اینطور نیست و آنطور است، اما باعث تزلزل شما نخواهند شد.

اکثر آدمها اینقدر ضعیف هستند که اگر چیزی مدام به آنها تلقین بشود آنرا باور میکنند.

بطور روزمره مردم چیزهایی را به ما تلقین میکنند. عمدا و غیرعمدا. با گفتار یا با رفتار. مستقیم یا غیرمستقیم. با زندگیشان.

اما ما میدانیم که آنها اشباحی خیالی بیش نیستند. حقیقت ندارند.

من نمیتوانم همه چیز را به شما انتقال دهم.

نمیتوانم مطمئن باشم شما هم شبیه من هستید.

اما دوست دارم کمکی کرده باشم. کمکی که تقریبا کسی به من نکرد.

—————————————

نکته: این پست کپی شده از یک وبلاگ قدیمی تر است که در آن تنها دو پست زده بودم.

————————————–

خلاصه، هر کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش.

در زندگی ببینید اصل شما چیه، برای چی ساخته شدید، و دنبال همون برید، و درش اهمال نکنید.

اگر غفلت کنید پشیمان میشید. چون راههای دیگه برای شما راحتتر و مطلوب تر نخواهند بود. و کسی هم بیشتر از خودتون شما رو درک و کمک نخواهد کرد.

3 دیدگاه در “راهی که پایان نیافته است…

  1. ” میدانید، من کسی هستم که عمیقا به اینکه انسان بیش از یک بار زندگی میکند اعتقاد دارم.”
    یه سری اتفاقات هستن که ادم حس می کنه که این اتفاقات رو توی خواب دیده !!! و همین می تونه این فکر رو تقویت کنه من دوبار یا بیشتر زندگی کردم
    مطلبت خیلی طولانی بود و مشابه همین مطلب توی وبلاگ من هست با این مضمون ” کالبد شکافی شخصیتم ” اینکه چیزی که هستم نتیجه ی چی بود و چرا اینجوری شد و چرا خدا هست و چرا باید من باشم و قراره خدا با وجود من چی رو اثبات کنه و هزارتا سوال دیگه که حل سرم می چرند و فعلا قادر به درکشون نیستم
    تسلیت می گم فوت پدرتون رو
    ادم با خوندن این مطالب درد و دلش می گیره و یم خواد حرف بزنه ولی خب … یاد گرفتیم تو خودمون بریزیم
    ***خصوصی ***

  2. بحث سر اینکه که من به این جمله “در زندگی ببینید اصل شما چیه، برای چی ساخته شدید، و دنبال همون برید، و درش اهمال نکنید.” حتی نزدیک هم نشده م!!چند ماه دیگه سن 20 رو رد میکنم و هنوز نمیدونم چی میخوام و به چی علاقه دارم!توی هیچی مهارت ندارم و میچرخم و میچرخم!

    اتفاقن منم این باور رو دارم که باید به همه کمک کرد و جهان رو بهتر کرد ولی حقیقتش نمیدونم ایراد کارم کجاس!!!نمیتونم تنبل بودنم رو کتمان کنم!متاسفانه سنم داره بیشتر میشه و مثل خودت میترسم زمانی برسه که واقعن دیر بشه
    تو سن 20 سالگی واقعن احساس پیری می کنم

    یه تفاوت من و شما اینه که من علاقه داشتم و دارم که از بقیه بهتر باشم ولی نشد و شما از همون اول از همه بهتر بودین!!شاید فعل خواستن رو صرف نکردم که صد البته همینطوره
    حس اینکه دوس دارم متفاوت باشم و مثل خیلی های دیگه هرز نگردم ( به تعبیری بیخیال درس و علم شم)مثل جنون گاوی افتاده به جونم و ولم نمیکنه
    ولی هر وقت خواستم تغییری ایجاد کنم یه حسی بهم گفت دیگه دیره…

    هی حرف زیاده فعلن که سر در گمم …

    • 20 سال که خیلی هم زیاد نیست. هنوز فرصت داری؛ بخصوص اگر نیاز مالی جدی نداری و وقتت پر نیست.
      بعدم کی گفته من از اول از همه بهتر بودم؟
      خب یکسری استعدادها بیشتر از خیلی ها شاید داشتم، ولی نه توی همه چیز و نه در حدی که همینطوری مثل آب خوردن و زرت و زرت برام معجزه بکنه.
      در ضمن، بین پتانسیل (بالقوه) و بالفعل شدن فاصلهء زیادی هست که بالاخره باید یه روزی شروع به حرکت کرد و با جدیت و حوصله پیش رفت تا بجایی رسید. منم این مسیر دشوار و طولانی رو طی کردم! حتی اگر نابغه مادرزاد هم باشی، هنوز حجم و کار زیاد و سختی در پیش هست تا بتونی واقعا از تمام ظرفیت ها بصورت بهینه استفاده کنی و به جایی برسی که بعدها پشیمان نباشی و فکر نکنی شکست خوردی.

      اینکه آدم همش میخواد دست دست کنه و دنبال وقت و فرصت بهتریه و منتظر شرایط ایدئال تر و یا اینکه فکر میکنه دیگه دیر شده، خب درواقع تاحد زیادی چرند هست (ببخشید که اینطور صحبت میکنم) و حالا آدم مذهبی و معتقد به خدا و شیطان و این حرفا میگه القاهای شیطانه، ولی بنظرم از دید مادی و علمی و روانشناسی و نقطه ضعفهای طبیعی انسان هم میشه توجیهش کرد. منم این چیزها و افکار رو تجربه کردم و یه زمانی اینطور بودم.
      خلاصه الکی واسه خودت عذر و بهانه نیار.
      درسته شروع کردن اولش سردرگمی و دشواری و ترس داره و آدم نمیتونه تضمینی پیدا کنه، ولی بالاخره باید شروع کرد و اگر دلیل معقول تری نداشته باشید، امروز و الان بهتر از فرداست!
      حتی اگر اشتباه یه راهی رو بری و حتی اگر از این شاخه به اون شاخه بپری و همه فن حریف هیچ کاره بشی، بازم بهتر از اینه که همش با این بهانه ها بیکار بشینی و منتظر. حتی اگر کلا شکست بخوری، بازم همین که تلاش خودت رو کردی خیلی بهتره و حداقل پیش وجدان خودت و/یا خدای خودت کاملا خجالت زده و دست خالی نمیشی و میتونی بگی خب من حداقل تلاش خودم رو کردم و کاری رو که میتونستم انجام دادم.
      ضمنا خیلی چیزها رو باید یخورده توش رفت و عملا تجربه کرد تا سر ازش درآورد و خوب درک کرد و بعدش خودت و علاقه و توانایی های خودت رو هم بهتر بشناسی و استفاده کنی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>