تعریف زیبایی، قدرت، و نیچه!

امروز در یک فرومی کاربری این بحث و سوال رو ایجاد کردن:
«شما جواب بدین!ایا زیبایی وجود خارجی ندارد و مشکل مغزه؟
آیا زیبا فقط به دید چشم هست و همه ما یک جایگاه داریم در این مهم؟
منتظر جوابتون هستم»

و بنده چندین پست مفصل در جواب ایشون زدم، که فکر میکنم بسیار عالی و غنی هستن و فرضیه هایی جدید و زیرکانه رو مطرح کردم، بخاطر همین نوشته های خودم رو در این پست وبلاگم هم درج میکنم.

بنظرم حس زیبایی/جذابیت و هیجان ناشی ازش در نظر ما ناشی از چیزهایی هست مثل ظرافت، تنوع و تفاوت، تناسب، …
مثلا یکی که چشماش کوچک باشه معمولا زیبا محسوب نمیشه، برعکس یکی که چشماش خیلی گنده باشه و با بقیهء اجزای صورتش تناسب نداشته باشه هم زیبا نیست، پس باید تناسب وجود داشته باشه.
تنوع هم مثلا اینکه یه پرنده ای چیزی رنگارنگ باشه، این تنوع باعث میشه ما اون رو زیباتر ببینیم. حالا چرا، نمیدونم، شاید چون متوجه میشیم که اون موجود از نظم پیشرفته تر و پیچیده تری برخورداره و این نمودی از یک نوع قدرت و هوشمندی خاص محسوب میشه. یعنی اجزای متنوع تری انتخاب شدن و کنار هم قرار گرفتن که این نیاز به پیشرفتگی و هوشمندی و قدرت برتری داره در نظر ما، مثل آدمی که خیلی باهوشه و دست به خلاقیت میزنه و چیزهای متنوع و پیچیده ایجاد میکنه.
یا مثلا آدمی که رنگ چشماش سبز یا آبی باشه بنظر بعضیا زیباست، شاید بخاطر همین تنوع و تفاوت باشه و اینکه حس میشه قابلیت خاصی درش وجود داره که در دیگران نیست.
یعنی من یجورایی فکر میکنم، یا شاید شخصا این دیدگاه رو دارم، که تمام زیبایی ها یجورایی ریشه واقعیشون در درک آشکار و نهان آدمی از قدرته!
و درواقع این قدرت است که ریشهء تمام زیبایی هاست.
مثلا شکوه چیه؟ ارتباط بین شکوه و زیبایی بنظر شما چیه؟ چرا ما قدرت رو میستاییم؟ آیا اساسا قدرت و شکوه، همون نوع خالص تر و واقعی تری از زیبایی نیست؟
بنظر من برترین زیبایی درواقع همون شکوه است، که شکوه از قدرت ناشی میشه.
چرا میگن خدا زیباست؟ خدا که مستقیم دیده نمیشه. آیا برای دیدن و فهم زیبایی به چشم سر نیاز هست و همه زیبایی ها چیزهای فیزیکی و ظاهری هستن؟
بنظر بنده چیزهای فیزیکی و ظاهری صرفا نمودهایی در سطح ماده هستن از قدرت و شکوه و زیبایی واقعی که در مرکز و ریشه قرار گرفته. پس خود قدرت و شکوه درواقع خالص ترین و واقعی ترین نوع زیبایی هست که میشه دید! حالا این دیدن لزوما با چشم نیست، بلکه با وجود آدمی میتونه باشه.

حالا بحثمون رو دوباره ببریم راجع به همون زیبایی ظاهری. این زیبایی بنظر بنده ترکیبی از چندین پارامتر هست که اشاره کردم: ظرافت، تناسب، تنوع، … که درواقع ناشی از حس قدرت و توانایی و پیچیدگی ای هست که برای خلق اون زیبایی حس میکنیم یجوری یجایی وجود داشته یا داره. که همهء اینها در نهایت به چیزی جز قدرت قابل ترجمان نیست!

سرچشمهء همه چیز در عالم هستی از دید بنده به همون قدرت میرسه.
و اینکه خود این قدرت دقیقا چیه چطور میشه تعریفش کرد باز بحثی هست و محل ابهام، ولی ما کلیت قدرت رو بصورت مستقیم بهرحال درک میکنیم.
مثلا بعضیا میگن برترین قدرت همون عشق و محبت است. خب میتونه اینطور باشه! ولی بهرحال درواقع عشق و محبت همون قدرته. یعنی اون خواست و ارادهء برتر که از همه چیز بالاتره و درواقع شاید منشاء همه چیز دیگر در هستی باشه.
بنظرم یخورده اسرارآمیزه!
این خواست و اراده از کجا آمده؟
چطور تعریف شده، چرا منشاء است.
خب مثل اینکه بپرسیم خدا دقیقا چیه و چطور وجود داره از کجا اومده.
اینا سوالات بی جواب هست که شاید هیچوقت هم نشه فهمید!

———————————

قدرت برای همهء انسانها ذاتا جذابه.
و این درواقع همون جذابیت قدرت هست که در سطوح دیگر و بصورت آگاه و ناخودآگاه خودشو به شکل های سطحی تر و محدودتری مثل جذب زیبایی های ظاهری شدن نشون میده.
چیزی که ما اسمش رو میذاریم زیبایی، درواقع در ریشه از همون حس درک و جذابیت قدرت ناشی شده. ولی خب خیلی انسانها چون هنوز بصورت خودآگاه خیلی چیزها رو بصورت کامل و دقیق نمیدونن، فکر میکنن این زیبایی چیز جداگانه و دیگریست. اما درواقع اینطور نیست! حس زیبایی از قدرت ناشی میشه. جذابیت زیبایی بخاطر حس قدرتی هست که در ریشهء واقعی اون قرار گرفته و همهء انسانها ذاتا این قدرت رو میشناسن و تحسین میکنن و جذبش میشن، هرچند بصورت خودآگاه خیلی ها شاید در ظاهر اینو ندونن و چنین ادعایی نکنن یا حتی باهاش مخالفت کنن.

در ابتدا هیچ چیزی در جهان هستی نبود، جز همون خواست و ارادهء برتر خداوند.
و همه چیز از اون ناشی شده و میشه.
همه چیز در هستی اشکال و حالت های محدودتری از همون منشاء کل خالص و مطلق هستن.

مثلا من چرا خیلی چیزها در نظرم مثل همون زیبایی های ظاهری جذابیت زیادی داره و اصلا به اونا هم میگم زیبایی، و نمیتونم بگم از جنس دیگری هستند؟
چون بنده به سطحی از بینش و درک ذهنی رسیدم که واقعا فهمیدم که ریشهء همه چیز همون قدرته و زیبایی هم به خودی خودش چیزی نیست، و صرفا نمودی محدود از همون منشاء تمام هستی، یعنی قدرت است!
در نظر من بخاطر همین قدرتهای اصیل و درونی پرشکوه ترین و خواستی ترین چیز هستن. چون با هوش و استعداد سرشار خودم اینو فهمیدم که منشاء و حقیقت همهء اینا چیه!
اما مردم عادی اکثرا نمیدونن و نمیفهمن، بخاطر همین جذب نمودهای سطحی و محدودی از اون قدرت میشن.
هرچی به اون قدرت نزدیکتری بشی، به چیزهای کامل تری دست پیدا میکنی، به شکوه و زیبایی کامل تر. ولی بازم خیلی از مردم نمیفهمن! اینکه مردم خیلی وقتا زیبایی ظاهری رو بر زیبایی های درونی انتخاب میکنن هم دلیلش همین نادانی هست و اینکه هرکسی این قدرت و درک و بینش رو نداره.

———————————

بنده چیزهایی رو فهمیدم که در جهان در کل تاریخ شاید افراد خیلی معدودی متوجه شدن.
مثل همین تعریف ماهیت واقعی زیبایی.
شما همچین چیزی جای دیگه خونده بودید دیده بودید شنیده بودید تاحالا؟
ولی فکر کنم مو لای درزش نمیره!
حتی اگر بگیم فرضیه است و نمیشه ثابتش کرد، ولی فرضیهء بسیار درخشان و هوشمندانه ایه که نظیرش خیلی کم دیده میشه.
این فرضیه از منشاء اولیه و کل که خداوند هست، بقیهء چیزها رو منتج میکنه، و از این نظر کاملا منطبق با خداوند و خلقت است و انسجام داره.
منشاء همه چیز خداوند بوده، و خداوند همون هوش و خواست و ارادهء منشاء، همون خودآگاهی منشاء، و قدرت مطلق تعریف ناشدنی که شامل تمام انواع قدرتهای دیگر در سطوح دیگر میشه، بصورت بی حد و مطلق. چون خداوند تعریف میکنه، اراده میکنه، و هرچیز دیگری از همین تعریف و اراده بوجود میاد. کن، فیکون!
خداوند زیباست چون منشاء همه چیزه، چون همون قدرت مطلق منشاء تمام هستی است، و قدرت شکوهمند است، زیبایی فقط یک نمود و توصیف محدود از همون درک و جذابیت قدرت است. شکوه هم به همین معنیه. ولی من فکر میکنم شکوه واژهء کاملتری است نسبت به زیبایی، چون زیبایی معمولا به زیبایی های ظاهری و سطحی تر گفته میشه.
هرکسی درک نمیکنه که حس شکوه قدرت درواقع همون درک خالص تر و کامل تر، نزدیکتر، حقیقی تر، از منشاء حقیقی زیبایی است.

————————————–

و اینکه چرا برداشت از زیبایی ظاهری در طول تاریخ و فرهنگ ها و اقوام مختلف کم و بیش متفاوت بوده و هست. خب باید جواب این سوال رو هم بدیم!
بنظرم میرسه این بخاطر همون محدود و سطحی بودن زیبایی ظاهریه، و اینکه در این سطح و بخصوص جامعه که از اکثریت توده و عوام تشکیل شده که بینش عمیق و کاملی از منشاء زیبایی که توضیح دادم ندارن، و این جمعیت استعداد القاپذیری و تاثیرپذیری زیادی از محیط و دیگران دارن، اینطور هست که تعریف های مختلفی از زیبایی بهشون عرضه شده، که البته ممکنه خیلی وقتا هم بنوعی بتونن درست باشن بر اساس همون معیارهای ظاهری.
مثلا قومی هستن که گردن های دراز رو زیبایی میدونن، شاید عکس هاش رو دیده باشید و راجع بهش خونده باشید و دیدید که زن هاشون عمدا کاری میکنن گردن هاشون دراز بشه! خب این دراز بودن بهرحال یک نوع تفاوت و تنوع ایجاد میکنه، که شاید بهرعلتی اینطور بهشون القا شده که نشانهء امتیازی هست. اما امتیاز یعنی چی؟ امتیاز یعنی همون برتری. و برتری در اصل از همون حس قدرت ناشی میشه. اینکه فکر میکنن در چنین موجودی چیزی متفاوت و بنابراین برتر و قدرت و هوشمندی بالاتری وجود داره!
بنوعی و به شکلی خلاصه.
من فکر میکنم زیبایی ظاهری جای انعطاف زیاد داره و مردم هم در این زمینه تلقین پذیری قابل توجهی دارن. مثلا یه بچه اگر در محیطی بزرگ و تربیت بشه که بهش القا کنن زنان گردن دراز برتری و زیبایی بیشتری دارن، خب به احتمال زیاد این رو باور میکنه و در وجودش باقی میمونه و تاحد زیادی تثبیت میشه، که البته بازهم با قرار گرفتن در محیط و القاهای دیگری به مرور قابل تغییره.
ولی این تلقین خب از کجا میاد؟ اصلا چرا انسانها چیزی به اسم زیبایی براشون مهمه و جذابیت داره و یک برتری میدونن؟ این به همون تعریف منشاء جذابیت زیبایی، یعنی قدرت، برمیگرده که در پست های قبلی توضیح دادم.

————————————

یا مثلا نگاه کنید چرا در گذشته در همین مملکت خودمون زنانی که یک مقدار هم ویژگیهای مردانه داشتن رو زیبا و جذاب میدونستن.
این به فرهنگ و شرایط و ارزشهای اون موقع برمیگرده، ولی بازهم ریشهء نهایی اش به چیزی جز حس قدرت قابل ترجمان نیست!
یه زمانی که مردانگی تقریبا برترین ارزش عمومی بود. که البته تاحد زیادی هم بنظر بنده درست بوده. ولی این حس مردانگی و قدرت طلبی خودشو به شکل های شاید تاحدی انحرافی نشون داده و نمود پیدا کرده.
بطور مثال مردی که میخواد خیلی حس مردانگی کنه، وقتی بر زنی تسلط پیدا میکنه که انگار بخشی از اون یه نیمچه مرده، مثلا یه ته سبیل هم داره، این مرد یجورایی در ناخودآگاه خودش خودش رو با اون مقایسه میکنه و حس برتری بهش دست میده، یعنی یجورایی حس میکنه اون یه موجود یا درواقع یه نیمه مرد ناقص هست که حالا من چون مرد واقعی و کاملی هستم برش تسلط پیدا میکنم و اون در جایگاه زن قرار میگیره و من در جایگاه مرد برتر!
در گذشته چون این مسائل از کودکی خیلی به انسان ها القا میشده و جزو مهمترین چیزها و ارزش های برتر بوده، بنابراین به شکل های افراطی و یجورایی حتی از نظر روانی شاید بصورت بیمارگونه بروز کرده و بهرصورت القا شده و جزو نرم و معیارهای عمومی قرار گرفته. البته شاید نرم ها و معیارهای دیگری هم در کنارش وجود داشته و نه اینکه این تنها آلترناتیو بوده، ولی این هم یک گزینه برای اون دسته از مردانی بوده که از دریچهء تعصبات و فیلتر ناخودآگاه مردانگی و خواست غلبه و تسلط مردانگی همه چیز رو میدیدن. درواقع شاید اون مردها یجورایی حس کمبود و عقده داشتن که اینطور ناخودآگاه اون رو ارضا میکردن. با تسلط بر زنانی که بنظر میرسیده بخشی از یک مرد ناقص در وجودشون هست!
این درواقع همون حس مرد کامل بودن و برتری جویی و حس کمبود و عقده در این زمینه بوده که اینطوری اون رو ارضا میکردن و به آرامش میرسیدن.
ولی شاید یک مردی که این عقده رو نداشت یا اینقدر افراطی ذهنش با این چیزای مردسالارانه سطحی و ظاهری و ناقص پر نشده بوده چنین حالتی رو نداشت.

————————————

بنظرم من خودم یه پا نیچه ایرانم :D
اصلا از نیچه هم فراتر رفتم.
بنظر بنده نیچه درست فهمیده بود که قدرت چقدر مهمه و منشاء چیزهای دیگر است، ولی خب هنوز کامل و با جزییاتی اینقدر زیاد شاید این مسئله رو نفهمیده بود.

————————————

اشتباه نیچه این بود که خدا رو گذاشت کنار.
البته درست میگفت که بشر بنوعی خدا رو کشته، ولی اشتباه میکرد اگر فکر میکرد که خدا واقعا وجود نداشته و مخلوق خود بشر بوده! و بشر هم بطور کامل خدا رو نکشت، خدای خیلی ها رو کشت، خدای خیلی از توده و عوام و اکثریت رو شاید، ولی اون خدای واقعی نبود.
آیین مسیحیت نسبت به اسلام خب خیلی سطحی تر و تحریف شده بود از جهاتی، و تعریف بقدر کافی کامل و دقیقی از خداوند و خیلی مسائل دیگر نداشت، بخاطر همین وقتی این تعاریف توسط آدمهای باهوش و دانشمند و خردمند رسوا شدن و به سخره گرفته شدن و به زیر کشیده شدن، نیچه اعلام کرد که بشر خدا رو کشته و دیگه خدایی وجود نداره!
اما خب اسلام باز پیشرفته تر از مسیحیت است، و همینطور مکاتب عرفانی ای که وجود دارن واقعا چیزی خیلی فراتر از آموزه ها و تعریف های مسیحیت ارائه کردن که خیلی از مردم حتی عوام هم خوندن و شنیدن.
نیچه فهمید که بشر نباید جز قدرت دنبال چیزی باشه چون چیز واقعی و منشاء تمام خواسته های دیگر فقط همون قدرته!
نیچه درست میگفت. خیلی باهوش بود! مثل من.
ولی اینجا رو مثل اینکه خوب نفهمید که یک قدرت مطلق و منشاء ای بوده و هست که قواعد بازی رو اون تعیین میکنه.
شاید نیچه آدم خوبی بود و شفقت زیادی هم داشت، ولی چون فکر کرد چیزهایی مثل زیبایی و مهربانی و غیره که بشریت تعریف کرده درواقع تنها یکسری تصورات و تعاریف بدون پشتوانه هستند، نسبت به اونا ناامید شد، و رو به سوی قدرت رفت، چون تنها امیدش قدرت بود، چون میدونست تنها قدرته که میتونه چیزهای دیگر رو هم خلق کنه! میدونست که اگر بخواد از انسانهای دیگر هم حفاظت کنه، نیاز به قدرت داره. و چون فکر میکرد واقعا خدایی به اون شکل وجود نداره، میخواست که تمام این قدرت رو بشر خودش بدست بیاره، و بشر خودش بنوعی خدا بشه.

———————————

ریشهء حس زیبایی درواقع به همون شناخت و جذابیت ذاتی قدرت برمیگرده.
چیزی که بنظرمون زیباست مثلا بخاطر ظرافت و کمیاب بودن، بخاطر هماهنگی و تناسب، بخاطر نظم، … اینها همه چرا بنظر ما اون چیز رو زیباتر میرسونن؟ چون ناخودآگاه فکر میکنیم یک هوش و توانایی برتری در اون هست یا اون رو ایجاد کرده. این حس معمولا و در اکثر آدمها ناخودآگاه است و متوجه ماهیت و ریشهء واقعی اون نیستن.
چرا یک کوهستان با کوه های سر به فلک کشیده هم بنظرمون زیبا میاد؟ چه چیز مشترکی بین کوهستان و بقیهء چیزهای زیبا مثل گل و زنان زیبا هست؟
بنده فکر میکنم اون حس زیبایی کوهستان بخاطر عظمتش است. اون حس شکوه. و اینکه ناخودآگاه درمی یابیم قدرتی که اون رو پدید آورده چقدر عظیم است.
چرا جهان هستی زیبا بنظر میرسه؟ مثلا در یک مشت کهکشان و ستاره چه چیزی هست که بنظرمون زیبا میاد؟
ریشهء تمام اینها رو بگیری باز میرسی به همون درک ذاتی ما از قدرت و جذب اون شدن!
زیبایی چیزی نیست جز برداشت و حس ما که در پس اون چیز قدرتی هست.
به همین دلیل، نظم، ظرافت، تنوع، کمیابی، بزرگی، هماهنگی، تناسب، … همهء این پارامترها میتونن منجر به حس زیبایی بشن، چون برای بوجود آمدن اینها نیاز به قدرت هست. بنظرم معمولا در چیزهای زیبا ترکیبی از چندین این پارامترها هست.

———————————-

شاید به همین دلیل هست که درک انسانهای مختلف و در زمانهای مختلف از زیبایی تا این حد تفاوت داره. چیزی که به چشم عده ای یا در زمانی زیبا بوده میبینی به چشم افراد دیگری یا در زمان دیگری زیبا نیست و حتی زشته!
چرا اینطوره؟
چون قضاوت ما درباره قدرت بر اساس معیارهای ظاهری، جای خطا و انعطاف زیاد داره، چون آدمها میزان دانش و بینش متفاوتی در این زمینه دارن، و خیلی ها در این امر تحت تاثیر جو عمومی و تلقین محیط هستن.

و هرچه دانش و بینش انسان زیاد میشه، بنظرم چیزهای بیشتری در نظرش زیبا میان. و شاید از سوی دیگر زیبایی بعضی چیزها در نظرش افت بکنه!
همهء اینها طوری به حس درک و جذابیت ما نسبت به قدرت مربوطه. بنده اینطور فکر میکنم چون شواهد این رو نشون میده و هیچکس هم تاحالا نتونسته زیبایی رو طور دیگری تعریف کنه که منطقی و نامتناقض باشه و بتونه تمام حالات و تغییراتش رو توضیح بده.

مثلا شاید یک زمانی یک انسانی که درواقع نقص ژنتیکی خاصی داره و بخاطر همین یک تفاوت استثنایی با دیگران داره در نظر شما زیبا بوده، ولی زمانیکه واقعا بفهمید و درک کنید که اون تفاوت در اصل از یک نقص و اختلال ژنتیکی حاصل شده، احتمالش خیلی زیاده که این بینش جدید در برداشت شما از زیبایی اون انسان (یا گیاه یا حیوان) هم تاثیر بذاره و زیبایی اون در نظرتون به شدت کاهش پیدا کنه یا حتی از بین بره یا حتی به زشتی مبدل بشه!
این مثال رو زدم چون فکر میکنم خودم چنین تجربیاتی رو داشته ام.

———————————-

در حقیقت بنظرم میشه در همه چیز در هستی بنوعی و به شکلی زیبایی رو دید.
چون اساسا هستی از قدرت ناشی شده. و قدرت در هرجزیی از اون وجود داره.
مثلا یک فیزیکدان ممکنه بگه الکترون در نظرش زیباست، اتم زیباست، یک ریاضیدان ممکنه بگه ریاضی زیباست، یا فلان معادله یا قضیهء ریاضی زیباست…
میبینیم که درواقع زیبایی میتونه با اون چیزی که عموم مردم معمولا تصور میکنن فاصلهء زیادی پیدا کنه. ولی همه از یک کلمه، یعنی زیبایی، استفاده میکنن! چرا؟ چرا چیزهایی اینقدر متفاوت زیبا نامیده میشن؟ بخاطر اینکه این زیبایی یک حسی هست که نه فقط از ظاهر و صورت چیزها، بلکه از درک درونی تر نظم و حساب و کتاب و قاعده و قانون و هوشمندی درمورد اونها هم میتونه حاصل بشه.
هوش هم خب بسادگی در مقولهء قدرت واقع میشه.
اساسا همه چیز از قدرت میاد.
هرچی دانش و بینش درونی انسان زیاد بشه، چیزهای بیشتر و بیشتری رو دارای زیبایی میبینه، و کم کم میبینی که در تقریبا همه چیز در جهان هستی میشه زیبایی دید. حتی در یک ذرهء بنیادین زیراتمی!
درک و تصوری که مردم معمولی از زیبایی دارن بیشتر در سطح همون زیبایی های بصری است؛ زیبایی زن ها، زیبایی یک گل، زیبایی دریا… اما افرادی که به دانش و قدرت بیشتری دست پیدا میکنن میتونن زیبایی های خیلی بیشتری رو درک کنن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>