سکوت و تنهایی، و حقیقت…

وقتی تنهایی، وقتی سکوت هست، تازه متوجه شگرفی و ترس آور بودن وجود خودت میشوی. در این جهان پر از سکوت؛ پر از خاموشی!
وقتی هیاهو هست، فراموش میکنیم، یادمان میرود، فرصتی نداریم که به این چیزها فکر کنیم.

ما انسانها همه در هیاهوی خویش مشغولیم، همه مثل دستهء غازها، و همه غافل!
سوال این است: ما چه هستیم؟ از کجا آمده ایم؟ چرا اینجا هستیم؟ و بر سرمان چه خواهد آمد؟ به کجا خواهیم رفت!
این سوالات هر روز برای من روشن تر و خطیرتر میشوند.
شوخی نیست. به خدا ذره ای شوخی نیست. هرچه میگذرد به شگرفی و هراسناک بودن وضعیتی که در آن هستیم بیشتر پی میبرم. عین حقیقت است که ما در خوابیم! ما در خواب خوشی هستیم، و از خطرات غافل. در هیاهوها ما درواقع خوابیم، و وقتی تنهایی و سکوت هست تازه میتوانیم بیدار شویم!
البته انسان هایی که ذهن های قدرتمند دارند میتوانند در هیاهو و اجتماع هم تمرکز و توجه خود را کم و بیش حفظ کنند. بنظرم من هم تقریبا همینطور هستم. ولی بازهم تنهایی و سکوت حس دیگری دارد. لرزه بر اندام آدمی می اندازد. صدای تیک تاک ساعت را در آن سکوت و تنهاییست که خوب درک میکنی، و عظمت و رازهای بزرگ نهان را حس میکنی، و کم و بیش ترس. میفهمی، میدانی، که این تیک تاک ها نبض حیات هستند، نبض بودن و هستی تو در اینجا و نبض این جهان، و اینکه معنایی دارند، و گذر چیزی را نشان میدهند، چیزی که هرچند بزرگ اما نامحدود نمی نماید. چیزی که میدانی ازلی نبوده است، بلکه از جایی آغاز شده است.
صدای تیک تاک.
هراسناک است.
بسیاری از مردم نمیفهمند.
بسیاری حتی فرصت فکر کردن را ندارند.
آنقدر روز و شب مشغولند که شاید سالها بگذرد و چنین تجربه ای نداشته باشند.
و بنظر من اینطور زندگی کردن اصلا خوب نیست!
اینطور زندگی کردن، هدر رفتن عظمت و فرصت های ممکن مهمی میتواند باشد.
و حس میکنم، کاملا حس میکنم، که وجود ما، حیات ما، در اینجا، از این کار کردن ها و زندگی های معمولی، اهداف معمولی، مشغولیت های معمولی، باید بسیار فراتر باشد، معنا و هدفی فراتر از اینها هست، و ما خویش را در این جهان و زندگی ها و ظواهر و مشغولیت های کم ارزش که غرق آنها شده ایم گم کرده ایم! ما فدا شده ایم، ما قربانی شده ایم، از خود غافلیم. ما مقام خویش را به بسیار مادون آنچه براستی باید باشیم پایین آورده‌ایم.
درک تیک تاک ها گرچه دلهره آور، یا شاید بهتر بگوییم، نگران کننده، اما من این بیداری را، این در لحظه و در واقعیت حقیقی زندگی کردن را، به تمام هیاهوهای بیهوده و توخالی و فریب و دروغ های دائمی جهان و جامعه ترجیح میدهم. وقتی بیداری، میفهمی که بهتر است، امن تر است، و دیگر نمیخواهی به خواب روی، از خوابیدن میترسی! نمیخواهی چشمانت را دوباره بر هم گذاری و از جهان واقع غافل شوی.
بیدار بودن خوب است.
حس درد داشتن، نشانهء بیدار بودن و زنده بودن است.
وقتی دردی نیست، نگرانی نیست، یعنی در خوابیم و فکر میکنیم که بیداریم!
راه نرفته ای داریم… با خوابیدن فقط فرصت هایمان را هدر میدهیم. در واقعیت هیچ چیزی عوض نخواهد شد. خواب ها واقعی نیستند. و نمیتوان تا ابد در این خواب ها باقی ماند. روزی باید بیدار شد! اصل ما، شکوه ما، در بیداریست. و عظمت راستین هستی را تنها در بیداری میتوان دریافت. باشد که بتوانیم از این راه تعالی یابیم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>