پلیدی که سرنگون شد!

زمانی مردم ایران با دادن خون های بسیار، با رنج و شکنجه ها، شاه مملکت را سرنگون کردند. و براستی چه کار بزرگی، چه واقعهء عظیمی!
آیا دست خدا در آن بود؟ نمیدانم.
اگر از من میپرسید بی گمان چیزهای بزرگی که در این جهان رخ میدهند، به احتمال زیاد ریشه های ماورایی دارند. همه چیز! حتی انقلاب علمی و صنعتی بشر؛ حتی اختراع شدن CPU. بنظر من هرچیز بزرگ و شگرفی، نمودی از ماوراست، حتی نتایج تلاش و ارادهء انسان، چراکه ماده به تنهایی عدد این حرفها نیست! این قدرت ها و وقایع چیزی فراتر از صرف ماده اند.
خودآگاهی ما نیز ماوراییست.

اما ما هر یک زندگی خویش را داریم، و جهانی کوچکتر از جهان ملت و کشور، برای خودمان داریم، و در زندگی ما هم ممکن است در مقیاس خودمان جنگ ها، استکبارها، شیاطین و هیولاها و پلیدانی نمود پیدا کنند. براستی برای خانوادهء ما همواره چنین بوده است! اما خوشبختانه شرایط در طول سالیان بطور کلی و در نهایت رو به بهبود بوده است. پلیدان و شاهان ظالم زندگی ما نیز سرنگون شده اند، و سرانجام ما خودمان کشور و زندگی خودمان را به دست گرفته ایم. هرچند زندگی بهرصورت هیچوقت آنقدرها ساده نیست، حتی اگر خودت بر کشور حکومت کنی.

اولین شاه جنایتکار زندگی من، پدرم بود. او سرنگون شد.
حکومت او حکومتی ظالمانه بود. او ضعیفان زیردستش را در سیاه چال مخوفش سالها شکنجه کرد. تا زمانی که مرد! چنان ناگهانی خداوند جان او را گرفت که فکر کنم حتی خودش نفهمید! براستی چشم بر هم زدنی بود.
و این عبرت و هشدار برای تمامی ظالمان و پلیدان است. اما کاش کسی باشد که درس عبرت بگیرد!

حتما تعجب میکنید. میگویید این چه آدم بیشعوری است که پشت سر پدرش اینطور حرف میزند. چقدر وقیح و بی چشم و روست.
خب باید بگویم حتما ظلم و جنایتهای پدرم آنقدر بزرگ بوده است که جایی برای مراعاتی باقی نگذاشته. نادانسته قضاوت نکنید! شما جای من نبوده اید. و نه تنها من، بلکه بقیهء اعضای خانواده ام نیز تقریبا هیچوقت از او به نیکی یاد نمیکنند و بارها به صراحت همینطور پشت سرش حرف زده اند. حتی اگر همین الان آنها را از نوشتن این پست در وبلاگم مطلع کنم، با من مخالفتی نمیکنند و مطمئن هستم که بخاطر پدرم ناراحت نمیشوند، اما ممکن است بگویند به فلان دلیل دیگر مصلحت نیست.

و چرا اینطور است؟ چرا هیچکس طرفدار پدرم نیست؟ نه من نه مادرم نه خواهرم…
چون او براستی یک هیولا بود!
یک خوبی و نیکی اگر داشت، هزار بدی در حق ما کرد.
انقلاب اسلامی شاه مملکت را سرنگون کرد، اما با شاه های ظالمی همچون پدر من هرگز کاری نداشت.
به دید من، زندگی شخصی من خودش کم از آنچه که در مقیاس یک مملکت تجربه شد نبود. فقط یک مورد شخصی بود و مورد دیگر جمعی.
و انقلاب های اجتماعی با وجود تمام وسعت و بزرگی ظاهری و هیاهویشان، سطحی اند. انقلاب واقعی در ذهن و روح و زندگی هر شخصی است. بخاطر همین است که سالها بعد میفهمیم حتی با انقلاب کردن، خیلی از مشکلات و فسادها همچنان حل نمیشود.
در اصل انسانها باید از درون تغییر کنند. هرچند برون هم بر درون بی ارتباط و تاثیر نیست و یک زمینهء مساعد مسلما میتواند به این امر کمک کند و بخصوص انسانهای بااستعداد و باهوش فرصت ها را غنیمت میشمارند و از شرایط مساعد برونی/محیطی برای پیشرفت سریع و بهینه خویش استفاده میکنند.

نبرد زندگی من نیز از هیچ نبردی در برون کمتر نبوده است. نه از انقلاب و نه از جنگ های جهانی. بهرحال من یک موجود ضعیف و تنها بودم، در مقابل هیولاها! آن جنگ جهانی من بود. جنگی که تقریبا تمام جهان شخصی مرا فرا گرفته بود یا بنوعی تحت تاثیر قرار داده بود. و تا وقتی این جنگ شخصی هست، تا وقتی جهان درونت ویران و درگیر جدال است، هرگز نمیتوانی تجربهء آزادانه و دست اولی نسبت به جهان برون نیز داشته باشی. حتی اگر جهان برون بهشت باشد، برای تو هرگز بهشتی در کار نخواهد بود!

و هیولای دوم که در اصل این پست را بخاطر آن زدم.
آن هیولا سالها همسر خواهرم بود!
انسانی که عاقبت ذات پلید خود را رو کرد و دانستیم که روح شیطان در او حلول کرده است. اما این شیطان نیز عاقبت به شکل معجزه آسایی سرنگون شد!
همین چند روز پیش بود که خواهرم طلاقش را گرفت، و البته ظرف مدت کوتاهی و بدون دعوا و دادگاه کشی و این حرفها، چون خداوند طوری آن خبیث را رسوا کرد و دست و پایش را بست که مجبور بود خواستهء ما را بی حرف و شرط بپذیرد! خواستهء ما هم که این بود که گورش را از زندگی ما گم کند!
خداوند بازهم مثل آشغال او را در عرض یک شب از همه چیز ساقط کرد.
او که زمانی با وقاحت و خباثتی بی حد، حتی همهء اموال خواهرم را تقریبا بالا کشید و صاحب شد، اما دست آخر با دست خالی مثل آشغال بیرون شد! دیگر حتی جرات نداشت یک بار دیگر دم خانه اش برود.
بنازم به قدرت خدا، که از هر قدرتی برتر است، از تمامی حکومت ها، تمامی انقلاب ها، تمامی هیاهوها، و هیولاها را مبدل به موشهای ترسو میکند! اگر اراده کند در لحظه ای سد بتونی را نابود میکند، میمیراند، شیر را موش میکند.
وقتی خداوند کاری را انجام میدهد، کاملا بی نقص انجام میدهد؛ به بهترین شکل ممکن. براستی! بخاطر همین است که من همیشه معترف هستم و از او میخواهم که همهء کارها را خودش انجام دهد.
براستی در این واقعهء اخیر، ما هرچه فکر کردیم نتوانستیم نقصی در به زمین کوبیدن آن هیولا پیدا کنیم! یعنی بهتر از این دیگر نمیشد. جوری او را به زمین کوبید و دست و پایش را بست، که با کمترین هزینه و دردسر و ناراحتی برای خانوادهء ما، این امر محقق شد.
خداوند حقوق اسلام را، حقوق یک مرد را، از او گرفت، و فرشتگان تف به صورتش انداختند! او مرد نبود، بلکه نامرد بود، براستی یک حیوان بود!
وای بر به اصطلاح مردانی که از قدرت خود سوء استفاده میکنند، وای بر آنها که از قوانین و حقوق دینی به نفع خود سوء استفاده میکنند.
آنهایی که اعضای خانواده خود را استثمار میکنند، به آنها ظلم میکنند، چون میدانند که زن و فرزند قدرت و امکان مقابله در برابرشان را ندارند، آنها پلیدان بزرگی هستند، و جزو استکبار و طاغوتند.

وقتی کودک بودم با خود فکر میکردم اسلام چه قدرتی دارد که انقلاب کرد و شاه یک مملکت با آن قدرت و عظمت را سرنگون کرد، ولی برای این همه شیاطین پنهان که سالها زندانیان خویش را به زنجیر کشیده اند چه میکند؟ فکر میکردم چه سود (حداقل برای من)، وقتی شیاطین و استکبار و طاغوت در اصل فقط یکی نیست، بلکه هزاران و میلیون هاست، و هرجایی یکی از آنها ممکن است پنهان باشد، و حتی کسی متوجه آنها نمیشود، درحالیکه آنها مظلومانی را مخفیانه در سیاه چال های خود به اسارت کشیده اندو شکنجه میکنند. سالها! فکر میکردم چرا خدا و اسلام و علمای دین با آن عظمتشان و دانش بظاهر همه فن حریفشان، راهکاری برای نجات امثال ما ندارند. علی الظاهر بسیاری از آنها حتی وجود ما را منکر میشوند، میخواهند که نبینند و ندانند، و کسی هم نبیند!

پس…
حقیقت.
حقیقت!
حقیقت نمیتواند اینقدر حقیر باشد.
حتما حقیقت چیزی خیلی فراتر از این حرفهاست!
من حقیقت را با پوست و گوشت و خونم چشیده ام.
زندگی من کورهء ذوب شدن هرچیزی بوده است که به آن داخل شده است. نخاله ها و چیزهای بدرد نخور بصورت کف روی آن آمده اند، و طلایی اگر در میان آنها بوده است خالص شده است.
در درون چیزهایی هست که در هیچ برونی پیدا نمیشود!

بهرحال گویی خداوند خودش شخصا این موارد را رسیدگی میکند.
من نمیدانم، خدا یا ماوراء، هرچه هست خلاصه جز آن امید دیگری نیست!
من خود خدا و دین خویش را تعریف میکنم، چراکه حق این کار را دارم، چون حجت من عین تجربه و زندگی و لمس و درک خودم از حقیقت است.

برون پر از پوچی ها، پر از دروغ ها، پر از فریب هاست.
البته چیزهای درستی هم در آن هست. نمیگویم همه اش دروغ است، اما براستی در باب برون باید مواظب بود، خیلی با تردید و احتیاط به هر چیزی و ادعایی نگریست، جهان برون محل جولان شارلاتان هاست! کسانیکه تنها در برون زندگی میکنند، یا خود شارلاتان خواهند شد یا طعمه هایی که به دام آنها می‌افتند.
از درون است که حقیقت راستین را باید شناخت. باید دنبالش کرد. کسی که از دانش و قدرت درونی بی بهره است، برگ حقیریست در برابر بادهای بی پایان زندگی. هر دم به سویی کشیده میشود، هر دم ممکن است به چالهء آب کثیفی بیفتد، یا که در چاهی، در آتشی که نابودش میکند، …
همسر سابق خواهرم نیز به گمانم برگی بود که آنقدر کثیف و پوسیده بود که دیگر هیچکس حتی نمیتوانست بفهمد چیست و چطور به آن شکل درآمده!
معجزات زیادی را در زندگی خواهرم شاهد بودم. و این یکی آخری بزرگ ترین آنها بود. حتی خوابها و فال هایی هم که در این زمینه داشتیم تقریبا همیشه بسیار شگفت انگیز و گویا بودند. براستی عجیب! یعنی من خودم اینقدر ایمان ندارم که این چیزها را دربست باور کنم، اما دیگر راهی برای باور نکردن آنها ندارم.

2 دیدگاه در “پلیدی که سرنگون شد!

  1. “بسم الله الرحمن الرحيم
    .. ﻭَﻟَﻮْ ﺑَﺴَﻂَ ﺍﻟﻠَّﻪُ ﺍﻟﺮِّﺯْﻕَ ﻟِﻌِﺒَﺎﺩِﻩِ ﻟَﺒَﻐَﻮْﺍ ﻓِﻲ ﺍﻟْﺄَﺭْﺽِ ﻭَﻟَٰﻜِﻦْ ﻳُﻨَﺰِّﻝُ ﺑِﻘَﺪَﺭٍ ﻣَﺎ ﻳَﺸَﺎﺀُ ۚ ﺇِﻧَّﻪُ ﺑِﻌِﺒَﺎﺩِﻩِ ﺧَﺒِﻴﺮٌ ﺑَﺼِﻴﺮٌ
    27 ﺍﻟﺸﻮﺭﻯ..”
    “به شناسه خداوند پرمهر بسیار مهربان
    ..نیزتایا گسترانید خداوند توشه روزی برابنده هاش، تاسرکشی کردند در زمینُ، تاهست فرومیآورد به اندازه ای، چه میخواهد، اگرشِ به بنده هاش بسیار آگهی بینایی ۲۷ هم اندیشی..”
    با آشتیُ سلام به همه،،.
    بینید ما همه توشه گیر نیز روزی خور خداوند هستیم، برخی زمانها یا بیشترش از کاستی ها در پیرامون یا خودمان ناله میزنیم، باری با دیدن سخن خداوند قرآن پی میبریم که بایستی شکیبایی در پیش گیریم،، که خداوند نیاورده خودمان با گسترده شدن توشه سرکش میشویم،،، شاید گوییم نه باری خداوند داناتر هست، خداوند گفت که برخی یاورهای عیسی ترسی درست کردند که نادرست بود،، همان رهبانیت که خودشان ساختند چند ابداع میکنند با گوشه گیری ها از دگری،، دیروز درباره کانت خواندم نوشته بود او تا پایان زندگی زن نگرفت،، که سخن خداوند میگوید زن گرفتن ناروا نیست باری همه زندگی به زن بچه هم نیست،که یاد دگر سرا هم بایستی باشیم،، نمونه بنده شادمان هستم که مهندسی چیزی پزشکی نشدم ،چون گمان دارم اگر میشدم شاید دگری ها را ناچیز میدیدم یا آرمانگرایی بیش از اندازه داشتم،آیین را پذیرا نبودم، نمیدانم آرمانگرایی چه پیوندی به ارمنستان کشور همسایه مان دارد،، یا همین اَبَر پیدا آدمی،، که میخواهید باور کنید یا نه، من پیشتر آن را اَبْر انسان میخواندم همان ابری که چکه آب میبارد،، که آرمان ها یا آرزوهای ما بایستی به خواست خداوند دنبال خوشنودی خداوند باشد یاد دگر سرا افتیم، نه این سرای گذرا،،
    “اَللهم”"خداوندا” مرا دلبستهُ درگیرِ ترسِ سختت دار ، سرنگون در برابرت که دگر سرا ترشرو نشوم با برپایی پیوست نماز

    • منم ازدواج دوست دارم، ولی نه با هر شرایطی، در هر دنیایی، با هر مردمی، با هر ریسک و سختی ای. یه چیزی آدم تحت یه شرایطی رغبت داره، و اگر واقعا با شرایط دیگه رغبت نداشته باشه کسی زورش نمیکنه، حتی فکر نمیکنم خدا! چون توی یه کتاب عرفانی هم خوندم نوشته بود اینو.
      اصلا مگه من ازدواج نمیکنم دست خودمه؟ نه بابا پیچیده تر و سخت تر از اینه. یه چیز وجودیه، بعلاوه عوامل برونی دشوارکننده، که نمیذارن. تضادها و تناقض های لاینحل. وگرنه من خودم خیلی عقده ها دارم از این بابت، سالهاست تحت فشار و محرومیت و رنج زیادی هستم، ولی مقاومت میکنم، چون فکر میکنم اگر مقاومت نکنم با شرایط به مراتب سخت تری ممکنه مواجه بشم. مقاومت میکنم و بنظرم این مقاومت منو دائم سخت تر و قوی تر کرده و میکنه. و این از نظرم خیلی خوبه! این بهم یه امید و حس آرامش و موفقیت میده؛ دلخوشم میکنه.
      از اون طرف بهرحال زندگی مجردی هم یه مزایایی بزرگی واسه خودش داره.
      و مسئله فقط جاه طلبی هم نیست.
      نمیدونم شاید تو زندگی رو ساده تر میبینی، یا اینکه ایمان خوبی داری. من ایمانم فکر میکنم همیشه ضعیف بوده. با اینکه خدا رو حس میکنم ماوراء رو حس میکنم، ولی اینا فقط کلیات هست و در باب جزییات روی خیلی چیزها اطمینان کافی ندارم. اعتباری نمیبینم به چیزی در این زمینه.
      بهرحال مسئلهء رهبانیت و ازدواج نکردن و اینا هم باز یه مسئله ای گسترده و پیچیده است که در طول تاریخ تاحالا بوده، فکر نمیکنم به این سادگی ها بشه بصورت کلی و مطلق حلش کرد. آدمهای بزرگ و موفق در هر دو دستهء ازدواج کرده ها و نکرده ها بوده و هست بنظرم.
      مرد هست و رویارویی با این تضادها و فشارها در زندگی. هر راهی بری بهرحال نمیشه تمام تضادها و فشارها رو به این راحتی برداشت. باید جنگید باید مایه گذاشت باید رنج کشید باید مقاومت کرد. هرکس طوری و به شکلی. هیچکس از این نبرد زندگی راه فراری نداره. از خودت هم که نمیتونی فرار کنی. باید خودتو همونطور که هستی درک کنی و ببینی با این وضعیت بهترین روش زندگی که میتونی انتخاب کنی چیه.
      باید مثل مرد پای انتخابت بایستی. باید مقاومت کنی. خم نشی، نشکنی. مدام سخت تر بشی. رنج همیشه هست، ولی میشه با رنج های هوشمندانه انتخابی، اون رو کنترل کرد و به حداقل ممکن رسوند. آخه هر رنجی هم که لازم و مفید نیست. رنج داریم تا رنج. آدم داریم تا آدم. رنج های اضافی و بیهوده در دنیا زیاده که آدما خودشون به خودشون تحمیل میکنن. میتونن نکنن! ولی هزینه داره. اراده میخواد. انتخاب های مردانه میخواد.
      الان در دنیا مرد خیلی کم شده بنظرم!
      مرد واقعی یه چیز بزرگیه.
      مرد در اصل موجود شکوهمندیه.
      و این همه دوزاری و خبیث مرد نیستن که.
      مرد همیشه دردی داره. مرد همیشه داره مقاومت میکنه، داره میجنگه. اما الانه اکثریت با دوز و کلک و نامردی و کارهای زشت میخوان به چیزهایی که میخوان برسن، و شاید حتی فکر کنن مرد هستن، ولی درواقع مرد نیستن، شاید نهایت یه حیوان وحشی مخوف باشن، ولی مرد نیستن، فکر میکنم شاید مرد واقعی یجورایی همون ابرانسانه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>