جهان فعلی ما و زندگیهای زیبای معلق!

خواب دیدم…
تنهایی به یک کشور خارجی رفته بودم، آنهم یکجورهایی غیرقانونی/قاچاقی!
شاید یک کشوری بود بینابین کشورهای اروپایی و کشورهای شوروی سابق. میتوان گفت کشور خوش آب و هوا و سرسبزی بود. طبیعت آزاد زیاد داشت.
واقعا برای زندگی جای بدی نبود.
مردمش هم زندگی خوبی داشتند. با هم خوب بودند.

راستش خوابش از شروعش جزییات و طول زیادی داشت که ضرورت نمیبینم همه اش را تعریف کنیم، و بیشتر آن قسمت آخرتر که برایم جذابیت و بنظرم معنای جالب تری داشت را تعریف میکنم.
در یک صحنه داشتم جایی میرفتم که بالای تپه یا صخره مانندی رسیدم، آن طرف آن تپه تقریبا عمودی بود و نمیشد مستقیم از آن پایین رفت، ولی ارتفاع خیلی زیادی هم نداشت (شاید چند ده متر). درست در پای این تپه یک ضلع یک دهکدهء دوست داشتنی قرار داشت، یک مدرسه یا دبیرستانی دقیقا در آن حاشیه بود که پنجره های بزرگش به سمت صخره بود و میتوانستم درون کلاس آن را ببینم و حتی صدای پسرانی که در آن بودند را بشنوم. کلاس پر بود. همه پر از انرژی و بشاش بودند. یک دهکده و مردمانی ظاهرا شاد و خوشبخت! در کنار آن مدرسه کوچک کمی آن طرف تر یک اتومبیل میدیدم که تویش یک خانواده و تعدادی از بستگان آنها نشسته بودند، همهء آنها خیلی خودمانی و مثل پیک نیک رفتن های خانوادگی خود ما ایرانی ها تنگاتنگ بنظرم حتی بیشتر از ظرفیت استاندارد اتومبیل خودشان را آن تو جا داده بودند، البته اتومبیلش هم مثل اتومبیل های آمریکایی قدیمی بزرگ بود، بیشتر آنها بنظرم زن بودند، یک زن با یک دختربچه خیلی کم سن بازی و شوخی میکرد، آن کودک شیرین و بامزه جیغ میزد و همه میخندیدند و شاد بودند. این نمایی از زندگی هایی بود که من دیدم! چقدر گرم، چقدر امنیت در آنجا بود، چقدر همه چیز ایدئال بود… اما من تنهای تنها بودم! راستش حسودی ام نشد، خوشحال بودم که خوشحالند، گاهی فکر میکردم اگر من هم چنین دوستانی داشتم، چنین محیطی، چنین زندگی ای، چنین خانواده ای، … خب بدم نمی آمد، اما چندان حسرتی هم نخوردم، … راستش من مدتها پیش از تمام اینها چشم پوشیدم… شاید چون حس میکردم که تمامی اینها در نظرم بیش از حد ناپایدار و ناقصند. زندگی با تمام زیبایی هایش، اما گذراست، و شکننده، و ناقص، شاید ناقص تنها برای انسانی که به درجاتی از بینش و قدرت روحی روانی و ذهنی رسیده است که متوجه شده باید چیزهای بسیار بزرگ تری و حقایقی پنهان در پس تمام این جهان هستی و زندگی وجود داشته باشند! چیزهایی که خیلی خیلی، درواقع بی حد، مهمند. آری، فکر اینکه ما برای چه اینجا هستیم، از کجا آمده ایم، آخر چه بر سرمان خواهد آمد، این زندگی چطور محافظت میشود، چه کسی تضمین میدهد تا کی تداوم داشته باشد، و چرا … این اندیشه ها مرا دمی آرام نمیگذارند. گویی جزیی از وجودم هستند که دیگر هرگز از من جدا نخواهند شد. میدانم که پاسخ همهء اینها نمیدانم و نمیتوانم است، و احساس بلاتکلیفی و معلق بودن، و نگرانی و حس خطر دارم، اینکه فکر میکنم این زندگی یک چیزی موقتی و شکننده و آسیب پذیر است، و اینکه این شرایط و جا دائمی نیست، موقتی است، و انگار تیک تاک ساعتی را میشنوم، فرصتی که همیشه میترسم روزی به پایان برسد و پس از آن معلوم نیست دیگر چه باشد، چه جهانی، چه زندگی ای، چه واقعیت هایی…
فکر میکنم ما باید بزرگ تر از این باشیم. قوی تر از این باشیم. باید همه جا را بکاویم، شاید رازها و اسرارها را یافتیم، شاید راهی برای فراتر رفتن یافتیم. کسی چه میداند!
پس آنها را خوب نگاه کردم، اما آن تمام چیزهایی نبود که من میخواستم، آن زندگی، آن لطافت و طراوت، همه در عین زیبایی و دوست داشتنی بودن، در نظر من بزرگ ترین و مهم ترین چیزهایی در دنیا نبودند که باید به دنبال آنها باشم! آنها دیگر هرگز به من آرامش نخواهند داد. اینچنین است و اینچنین بودم که سالها پیش دانستم که من هرگز نخواهم توانست به این زندگی ها راضی شوم!
و بنابراین از آن صحنه ها چشم برداشتم و چشم دوختم به سویی دیگر، به جایی نامعلوم، فرادست ها، انگار کمی به سوی آسمان، کمی به سوی افق، جایی که حتی معلوم نبود کجاست، گویی به افق و آسمان درون خودم مینگریستم. و در این حال گوشهء چشمی به آن مردم داشتم، انگار امیدوار بودم نگاهی به چشمان من بکنند، افکارم را بخوانند، و توجهی نشان دهند، اما آنها آنقدر غرق در زندگی خود و جذابیت و گرمی آن بودند که انگار حتی متوجه وجود من نشدند، یا شاید هیچ اهمیتی نمیدادند، چون چیز دیگری نمیخواستند، و غرق در زندگی و شادی خود بودند.
آری. حقیقت این است.
نمیتوان از انسانها انتظار زیادی داشت. هرکسی در جهان و زندگی خود غرق است، و از حیطهء افکار و بینش و خواسته های خویش فراتر نمیرود.
و سرنوشت انسانهای خاصی مانند من، تنهاییست! تنهایی کامل! هرچند دیگر هراسی از این تنهایی ندارم، چون اینطور می‌اندیشم که همهء انسانها باوجود تمام با هم بودن های ظاهری شان، در نهایت موجوداتی هستند با یک منشاء و هدف و سرنوشت مشترک. آنچه من بدان رسیده ام، حالت و سطحی که در آن هستم، باید راهی باشد که همه روزی بنوعی و به شکلی باید بپیمایند. چون هرچه فکر میکنم دلیلی ندارد غیر از این باشد و بگوییم که انسانها هرکدام یک چیز کاملا متفاوتی هستند. چراکه آنچه میبینم و حس میکنم را جز واقعیت نمی یابم. فکر میکنم دیر یا زود همه خواهند فهمید! و من برای تمام این زندگی ها، زیبایی ها، گرمی ها، محبت ها، حیات، امنیت، دوستی، نیکی، برای تمامی انسانها، کشورها، تمام خوشبختی های این جهان نگران بودم و هستم، و حس میکنم کسی باید کاری کند، ما انسانها باید کاری کنیم، به جایی برسیم، فراتر رویم… آنچه هست زیباست، خوب است، ولی کافی نیست! ما نباید بدان اکتفا کنیم. قناعت در این مورد، بنظرم عاقلانه و روا نیست!
ما باید دنبال عظمت و قدرت هایی برویم که سرنوشت ما را تضمین کنند، خوشبختی ما را پایدار کنند. وگرنه این جهان و زندگی ها و خوشبختی های ظاهری ما، هرگز به دید من چیز چندان پایدار و مطمئنی بنظر نمیرسد. حس میکنم هر آن ممکن است هر اتفاقی بیفتد. حس میکنم همهء اینها موقتی است، و فرصت هایی بسیار پربها وجود دارند که بخاطر غفلت و ضعف و ناتوانی ما در گذرند. فرصت هایی برای گذشتن از انسان، و مبدل شد به ابرانسان.
آری بدین گونه من خویش را بیدارتر از اکثریت دیگر مردم حس میکنم!
حس میکنم بیدارم. بیدارتر از دیگران.
اغلب در خواب هایم خویش را برون از زندگی و ساختار معمول اکثریت میبینم. و این یک حقیقت است! به گمانم.
من برون هستم. دیگران جای دیگری هستند. و من برون آنم. هرگز وارد زندگی عادی نشدم، آن را نخواستم. همیشه جاه طلب تر از این حرفها بودم. و حس امنیت نمیکردم. حس نمیکردم که این راه من است. حس نمیکردم که این راهیست که هیچکسی را به جایی که باید خواهد رساند. و شاید من این راهها را خیلی وقت پیش پیموده ام. کسی چه میداند!
این تنهایی گاه مرا ترسانده، نگرانم کرده، شاید کمی رنج داده، اما به مرور فهمیدم که گویی در سطح بالاتری از آگاهی هستم، و شاید در جایی بهتر، امن تر، از دیگران! بنابراین به مرور بدان عادت کردم، آن را با آغوش باز پذیرفتم، و حس آرامش و اطمینانم بیشتر شد.

آری در آن حال به جای نامعلومی فراتر از این جهان مادی و ظاهر و زندگی های ناپایدار و گذرای و شکننده ما انسانها مینگریستم. اما در آن لحظه، میدانستم که دست یافتن به چیزهای فراتر، آنچه در ماوراء این جهان و زندگی هاست، بسیار دشوار است، راهی بس سخت و طولانیست که گویی تضمینی هم در آن نیست، و حتی گاه حس میکنم شاید هرگز ممکن نباشد. کسی چه میداند!
از این رو غمگین بودم، و نمیدانستم باید چه کنم.
تنها نظاره میکردم. نظاره و نظاره…
شاید این سرنوشت ما تا ابد باشد!
آیا نمیتوان به سطوح بالاتری رفت؟
اگر براستی خدایی باشد، آن خدایی که در عرفان میگویند، به گمانم تنها او میتواند همهء این بن بست ها و مشکلات عظیم را که ما خود توان برداشتن آنها را نداریم، حل کند. تنها او میتواند. تنها چنان قدرتی چنان عظیم! چنان هوش و اختیار و اراده ای خداگونه.
ما ضعیف هستیم، اما دوست دارم قوی تر شوم، خیلی قوی تر. چون هرچه قوی تر میشوم بیشتر حس آرامش میکنم. اما قوی شدن بیشتر از یک حدی، بسیار بسیار دشوار بنظر میرسند، شاید حتی دست نیافتنی!
اسرار را حس میکنم.
حس میکنم این جهان باید معنایی داشته باشد، منشایی، و اسرار بزرگ مهمی هست که باید بدانیم، و اینجا و این سطح و حالت جای دائمی و امنی برای ما نیست. تنها شاید مرحله ای مانند طفلی در رحم است. سرانجام باید این پوسته را شکافت و بیرون رفت! و چه چیزی در جهانی فراتر از این جهان در انتظار ماست؟ نمیدانم. تنها میدانم که ماندن عاقلانه نیست. دلیلی برای ماندن نیست. اینجا در این حالت حس آرامش و امنیت ندارم. اما گویی فراتر رفتن سخت است، خیلی سخت… ولی کسی چه میداند، شاید روزی سرانجام از مرز این پوسته عبور کردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>