ما بیشعوریم!

وای یادم میاد وقتی نوجوان بودم چقدر بیشعور بودم :D
همیشه یادم میاد در گذشته چی بودم، بهم فشار میاد و خجالت میکشم میگم عجب بیشعوری بودم!
ولی این حداقل یه جنبهء مثبت داره و اونم اینکه نشون میده نسبت به گذشته ام خیلی پیشرفت کردم.
خب پیشرفت هر آدمی رو باید نسبت به جایگاه قبلی و زمان و شرایطی که در اختیار داشته سنجید دیگه. محیط و دوستان و خانواده هم مسلما نقش داره.

نمیدونم شما چند سالتونه آیا نوجوان هستید، جوان، میانسال، …
ولی اونایی که عمر کافی داشتن، باید ازشون بپرسم شما هم مثل من فکر میکنید و وقتی بیاد گذشتهء خودتون میفتید خجالت میکشید، متوجه میشید که فوق العاده بیشعور بودید؟!

اصولا انسان موجود بیشعوریه. یعنی میدونید، نادان و افتضاحه! ولی میگن به مرور درست میشه. حالا بعضیا دیر بعضیا زود.
وقتی نگاه میکنم به گذشته ام، میگم خب حداقل ما هم پیشرفت کردیم، حالا هرچقدر، و هستند آدمایی که پیشرفتشون از من خیلی کمتر بوده.
بعضی آدما میبینی حتی وقتی میانسال میشن حتی دیدم بعضیا که پیر هم بودن، هنوزم بیشعور بودن. بعضاً پیرمردهایی دیدم که خیلی بیشعور بودن خیلی بی تربیت بودن! خیلی آدما وقتی مرد خرس گنده هم شدن، هنوزم نادان هستن هنوزم یکسری چیزای اساسی از شعور و شخصیت رو ندارن که خیلی زشته.

البته شاید یکی به من بگه خودت هم مشکل داری. مثلا اینکه در نت زیاد بحث و جدل و دعوا کردم و حتی فحش دادم توهین کردم و دیگران رو تحقیر کردم، کم و بیش قبول دارم. شاید اینم اشکال من باشه. یعنی باید خشم خودم رو بیشتر کنترل کنم، و اینقدر پرخاشگر نباشم.

ولی یادم میاد در نوجوانیم چقدر نادان بودم بیشعور بودم. میگم وای خدای من افتضاح بود! و اینکه چطور از اون دوران نادانی و بیشعوری محض عبور کردم جان سالم به در بردم، بعضی وقتا فکر میکنم خودش معجزه است و نشان دهندهء وجود خداست! اینکه نیرویی فراتر از قوانین مادی صرف، از ما انسانها محافظت میکنه، به ما کمک میکنه، وگرنه تاحالا هزارتا بلا سرمون اومده بود. یعنی میتونست بیاد. ولی چرا نیامد؟

ممکنه بپرسید خب از این نمونه های بیشعوری مثال بزن! باید بگم نمیشه همه چیز رو گفت چون بعضی چیزا بیش از حد شخصیه یا درست نیست بهرحال بصورت عمومی در اجتماع مطرح بشه، مصلحت نیست خلاصه. ولی بعضیاش رو هم میشه گفت.
از مواردی که میتونم بگم مثلا اینکه وقتی پدرم فوت کرد، یه مدت اتومبیلی که برامون از ایشون باقی مونده بود سرخود و بدون گواهینامه سوار میشدم! متاسفانه با سرعت زیاد و بد هم رانندگی میکردم، و اتومبیل هم خیلی قدیمی و فرسوده بود اصلا اعتباری به ترمز و ایمنی جاهای دیگش نبود. یعنی خدا بود که منو حفظ کرد وگرنه چندبار هم خطر حوادث جدی برام وجود داشت. البته آخر سر هم پلیس منو گرفت البته یه پولی بهشون دادیم از دادگاه و اینا فرار کردیم، و دیگه رفتم گواهینامه گرفتم!

حالا فکر میکنم میبینم چقدر بی انصافیه خدا اینقدر در زندگی منو از خطرات بسیار بزرگی نجات داده، پس درسته الانم چیزهایی ندارم که دلم میخواد، ولی مگه ما چی بودیم کی بودیم کی هستیم که از خدا انتظار بیشتری داشته باشیم؟ ما هیچی نبودیم و هیچی نیستیم، و هرچی خدا داده از روی بخشندگی و سخاوت خودش داده. تمام! ولی خب انسان اینطوریه و تحمل زندگی و خواسته های نداشته سخته دیگه. اما باید مرد بود و تحمل کرد. بقول شاعر میگه «مرد را دردی اگر باشد خوش است – درد بی‌دردی علاجش آتش است».
آدمهای بی درد دیدم، و بگم بی دردی خوب نیست، چون باعث میشه آدم رشدی نکنه، نادان و ضعیف بمونه. مگر آدمهایی که خیلی استثنایی باشن دیگه خودشون اونقدر عاقل و زرنگ باشن که نیازی به درد و کمبود نداشته باشن تا آدم بشن.

آدم باید با خشونت و ترس های زندگی بجنگه. اینطوریه که روح آدم رشد میکنه و قوی و قوی تر میشه.

باید نداشته باشی، تا قدر داشتن رو بفهمی. تا درد نداشتن رو درک کنی. اونوقته که داشته های دیگران رو به ظلم ازشون نمیگیری. البته اگر اون آدمیت در وجودت بقدر کافی بیدار باشه. وگرنه خطا خواهی کرد و مکافات خواهی دید. که شاید خیلی از بدبختی های ما در زندگی مکافات اعمال گذشتهء خود ماست! بله ما بیشعور بودیم، ولی این جهان و زندگی بخاطر همینه، بخاطر اینکه بیشعور هستیم ولی باید به شعور برسیم!

نوجوانی واسه منکه دوران به شدت مسخره و بدی بود. البته کودکی هم بد بود. ولی شکر خدا وقتی بزرگسال شدم، وضعیت به سرعت رو به بهتر شدن رفت.
بهترین دوران زندگی همین دوران بزرگسالیه که آدم عقل و دانش و قدرت کافی پیدا میکنه. یعنی میتونه پیدا کنه. بدترین دورانش هم کودکی و نوجوانیه. یعنی بنظر من کودکی و نوجوانی حتی از پیری هم خیلی بدتره.

و چقدر راه طولانی و سخت است، برای رسیدن به شعور!
سالها باید درس بخوانی، سالها تجربه کنی، سالها رنج بکشی، سالها بلاتکلیفی، سالها تزلزل و تردید، سالها وسط خط، میان دو دنیا، درحالیکه میان خطرها و پرتگاه های مخوف در این وضعیت به سر میبری.
حقیقتا وحشتناک است!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>