در خواب بودم، و خداوند چنین گفت…

در خواب بودم؛ و خداوند بی مقدمه اما بدون غافلگیری گفت: گناهانت را بخشیدم.
صوت نبود، در مغزم با من سخن گفت. به شکل الهام یا تله پاتی.
من گفتم، ممنونم.
همین.
شاید چند باری تشکر کردم.
و خداوند دیگر هیچ نگفت.

گویی فقط یک اعلام بود و بس.
بی هیچ حاشیه ای. بی هیچ احساس دیگری.
تنها بخشید.

بیدار که شدم گفتم اوه، براستی اگر راست بود پس الان من صفر کیلومتر شده ام! لابد تمام گناهان 35 سال زندگی ام بخشیده و پاک شده است! الان من یک معصوم هستم!! نکند شبیه مسیح شده ام! یا حداقل یک قدیس!
البته او نگفت گناهان تمام عمرم را بخشیده است، ولی به گمانم میتوان این معنی را برداشت کرد.
صبح که از خانه بیرون میرفتم با خود فکر کرده اوه حتما الان من خیلی پاک و صورتم نورانی شده است، شاید مردم چیزی متوجه بشوند.
نمیدانم بخاطر چه بود، اما آن روز متوجه شدم مردم هم به طرز محسوسی بیشتر از قبل به من نگاه و توجه میکنند. گویی غیرعادی بودن و تفاوتی در من نسبت به دیگر آدمها می دیدند.
نمیدانم. هرچند شاید از گناهان پاک شدم، اما حال درونی ام چندان شاد نیست. بی تفاوت هستم. درواقع غمگین، اما آرام. دیگر پذیرفته ام که زندگی همین است، و از هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمیتوان امیدی داشت. حتی شاید از خدا! اینست که شاید خدا نیز با من بیش از این سخن نگفت و حسی بین ما نبود. فقط یک اعلام خشک رسمی و یک تشکر صادقانه. و دیگر هیچ. من این روزها چندان از زندگی راضی نیستم. یعنی خیلی بیشتر میخواستم. اما نمیشود. آنچنان که من میخواهم نمیشود. هرچند شاید روزی بالاخره به چیزی که میخواهم برسم. هرچند شاید آن چیزی نباشد که خداوند میخواهد یا مقدر کرده است. کسی نمیداند. براستی که دریافتم در این جهان نمیتوان به دانایی و راستی کسی اعتماد کرد. همه خود به شکلی و به درجاتی سرگشته و نادانند! تنها میتوان بر خود تکیه کرد. بر عقل، خرد، وجدان، نیروهای درونی خود. راه ادیان بسیار مبهم و پیچیده و تردیدبرانگیز گشته است؛ گذشته از اینکه بسیار دشوار است! بسیار. من توان آن را در خود نمی بینم. راهی ساده تر باید. راهی آرام تر باید.

و چرا خداوند گناهانم را بخشید. من فکر میکنم خودم میتوانم حدس بزنم. ولی داستانش کمی شخصیست، و فکر نمیکنم بیانش ضرورتی داشته باشد.
بهرحال آدمی اگر آزارش به کسی نرسد، براستی سعی کند باری بر بار دیگرانی نباشد، به بستگان و اطرافیانش ظلم و خشونت نکند، و بپذیرد نقص ها و اشتباهات دیگران را، تا آنجا که میتواند، تا آنجا که قابل اغماض است، فکر میکنم خدا نیز با او همینطور رفتار خواهد کرد.

اما براستی آیا این راست بود؟ آیا خداوند براستی با من سخن گفت؟ نمیدانم. آیا این تنها یک خواب، یک توهم بود؟
کسی نمیداند.
جهان عجیبیست.
همه چیز همچون یک رویاست.
اما وقتی رنج میکشی، درمی یابی که این رویا بیش از حد واقعیست! یا حداقل خودت واقعی هستی! هرچند در رویا، اما این موجود واقعیست، این موجودی که ترس و رنج را تجربه میکند. همچون کابوسی که وجود ما براستی در آن رنج میکشد، چون ما واقعی هستیم، بله ما براستی وجود داریم! ما یک شعور، یک هویت، در این هستی عظیم و ناشناخته هستیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>