یک خواب – عابدی بی ریا!

دیشب چند خواب به هم چسبیده عجیب دیدم. تقریبا سریالی بود!
اولش مثل خوابهای الکی پلکی بود!! ولی به سرعت به سوی جالب شدن و معنوی شدن پیش رفت. پس از آنجا و نزدیک تر تعریف کنم که چند جوان بودند از این جوانهای ماجراجو که رفته بودند نمیدانم یک تونل زیرزمینی بود مثل تونل های فاضلاب اینهایی زیر شهرهای بزرگ غربی ها یا یک چیزی بهرحال توی این مایه ها که به خیلی جاهای شهر راه داشت.

من داشتم این جوانها را میدیدم که میرفتند. یک ناظر بودم انگار همراه و دوشادوش آنها، ولی ناظر، نه عضوی از آنها. بعد آنها رسیدند به یک جایی که بخشی از آن شبیه دیواره ای شیشه ای یا سوراخی چیزی بود که به سرداب خانهء یکی از آدمهای سرشناس شهر راه داشت. درواقع آن فرد سرشناس یک عابد بود! آدمی که مردم شهر هم بعنوان ریش سفید و فردی عابد و پاک او را میشناختند. آن عابد در سرداب نشسته بود و داشت عبادت میکرد. یک مرد دیگر هم که ظاهرا ملازم یا خدمتکار او بود همراهش بود و به او خدمت میکرد. کمی دورتر در جایی که تاریک تر بود و من دید کاملی بدان نداشتم گویا زنی که همسر او بود هم نشسته بود (در حجاب چادر).
شاید چون ما در مکانی تاحدی تاریک بودیم ولی سردابی که عابد و همراهانش در آن نشسته بودند با نور چراغ روشن تر بود، آنها ما را نمیدیدند و متوجه ما نشدند.

آری عابد داشت عبادت میکرد! اما عبادتی بی ریا!
میدانید آخر من هیچوقت عابدان را باور نداشته ام. همیشه فکر میکنم اینها سطحی و ریا و از روی انگیزه های دیگریست و بقول طرف اکثرشان هم در خفا آن کار دیگر میکنند. همچنین در عرفان نیز، مثلا در شعرهای عرفانی، عابدان و زاهدان را که در مرحلهء صورت و ظواهر میدانند و نمیدانم میگویند مثلا به طلب بهشت و اینها یا خیلی بدتر، ریاکاری و ظاهرسازی، عبادت میکنند، نکوهش میکنند یا ظاهرا بنوعی کنایه میزنند و مورد تمسخر قرار میدهند؛ البته شاید «تمسخر» برداشت منصفانه ای نباشد و گفته های عرفا آنقدر هم توهین آمیز و با قصد تحقیر نبوده باشد!
آری، ولی آن عابد داشت عبادت بی ریایی میکرد. شاید از معدود افرادی که همیشه عبادتی کاملا بی ریا داشته اند. برای سالهای طولانی! و در این احوال بودم که ناگاه نیروی شدیدی بر من وارد شد، یک آن انگار وارد جهان عبادت آن عابد شدم. نیروی شدید و عظمتی در هم کوبنده را حس کردم. آنقدر شدید بود که چند ثانیه بیشتر نتوانستم آن را تحمل کنم و در آن پیش بروم، میخواستم بیشتر واردش شوم و خویش را در آن غرق کنم و تحلیل بیشتری بکنم که این چیست و از آن به چه میتوان رسید آیا میتوان به خدا وصل شد، اما دیدم نیرو بسیار شدید است و به سختی دارم آن را تحمل میکنم که تاب تحمل بیشترش را ندارم دمار از روزگارم درمیاید شاید اصلا دیوانه بشوم! ضمنا چندان حس نمیکردم که این نیرو یک ارتباط مستقیم با خداست. این بود که در ذهنم راه را بستم و آن جریان را قطع کردم. انگار که کنترل این دروازه به دست خودم بود. نمیدانم در خواب یا بیداری پس از آن، با خود اندیشه کردم که این تازه عبادت (البته بی ریا) یک عابد است در سطح و صورت و جهانی در پایین ترین سطوح معنوی و عرفان، پس آنها که میگویند چندین جهان بالاتر رفته اند و مثلا عارف فنا فی الله دیگر چیست!!
اتفاقا من یک زمانی در یک کتابی میخواندم که نوشته بود اینکه خدا به واسطهء اولیا با دیگران ارتباط برقرار میکند بخاطر این است که افراد معمولی ظرفیت رویایی در آن حد و مستقیم با خدا را ندارند و همانند آن است که برق 220 ولت را به یک لامپ چراغ قوه وصل کنیم که معلوم است در یک چشم برهم زدن میسوزد!
حال بنده ارتباط روشنی بین این گفتار و این تجربه در خواب در می یابم که براستی شاید چنین است و تمام اینها حقیقت دارد و آن ارتباط واقعی و مستقیم آگاهانه با خدا چیزیست که آدمهای معمولی قادر به تحملش نیستند. گهگاه فکر میکردم شاید اصلا خدا از ما خوشش نمی آید و اینقدر ما را پست میبیند و بدش می آید که خودش مستقیم با ما ارتباط برقرار نمیکند! اما نمیدانم چطور ظرفیت آدم اینقدر بالا میرود، چقدر زمان میبرد چقدر سخت است، آیا ترفند خاصی دارد که بتوان وارد ارتباط مستقیم با خدا شد؟ چون خدا بنظر من اگر موجودی واقعی باشد اگر براستی کمال مطلق و قدرت مطلق، آن در تصور نیامدنی باشد، بنظرم حتی آن عابد نیز درواقع هنوز از اصل او بسیار دور است، جهان ها جهان دور! و براستی دست چه کسی به چنان خدایی میرسد؟ آنچه تاکنون در خوابهایم دیده ام این بوده است که گویی خداوند بسیار دور و دست نیافتنیست، بطوریکه تصور نمیرود هیچوقت بتوانیم (یا حداقل من به شخصه بتوانم!) به این راحتی ها به او تا آن حد نزدیک شویم، اصلا تا چه حد؟ آیا ما میتوانیم هیچوقت خدا را بشناسیم؟ میتوانم حضورش را مستقیم درک کنیم؟ ما کجا و چنان موجود بینهایتی کجا! ما هرچقدر بزرگ باشیم هرچقدر تلاش کنیم بازهم در برابر بینهایت هیچیم! گویی خدا در پس جهان ها جهان، ابعاد بینهایت تودرتو و راه نیافتنی، در پس میلیاردها سال نوری فاصله، میلیاردها سال زمانی، حتی بسی بیشتر، شاید بینهایت، پنهان است، و دور! و ما در برابر او هیچیم. منکه اصلا دنبال این چیزها به این شکل نمیروم چون در زندگی آموخته ام که دنبال چیزهای دست یافتنی و معقول باشم! چیزهایی که احتمال شدنی بودن آنها بقدر کافی باشد، چیزهایی که توان و ظرفیتش را برای خودم متصور می یابم. تنها یک خصلت شاید داشته باشم که برای خدا جذاب باشد، و آن همین پذیرش واقعیت و اعتراف بدان، اینکه به هیچ وجه قدرت و توان نامحدودی ندارم، میباشد! ولی آیا همین کافیست؟ بنظر منکه برای خدا این چیزها عجیب نیست. هرچیزی از او برمی آید. هیچوقت نباید گفت نمیشود. چون او میتواند. چون از شان خدایی که میتوانم تصور کنم، که بینهایت است، و متفاوت و برتر از همه، چنین چیزی را کسر شان نمی یابم. بطور کلی محدود کردن مطلق خدا در دایرهء احساسات و تصورات و افکار انسانی بنظر من کار اشتباهیست. و حتی محدود کردن او در چیزهایی که بزرگترین بزرگان گفته اند و در کتابهای مقدس آمده است نیز بنوعی یک ساده انگاریست. چطور بگویم، راه برای خدا هیچوقت بسته نیست و او هیچوقت در قالب گفته ها و برداشت های ما لزوما محدود نیست (حداقل اگر بحث بخشش و رحمت باشد)، حتی اگر ظاهرا گفته و وعده و ادعای خودش باشد که محدودیت و معیارهای مشخصی وجود دارند.
اصلا چرا فکر من میتواند فراتر برود، ولی آنوقت خدا نمیتواند از دامنهء فکر من فراتر باشد یا حداقل همانقدر؟! این منطقی نیست. بیشتر چیزهایی که در ادیان و مذاهب گفته اند، محدوده ها و معیارهایی که برای خدا وضع کرده اند، هیچوقت در دید من قانع کننده و پذیرفتنی نبوده اند. هیچوقت! اصولا از همان قدم اول وقتی گفتی قادر مطلق، کمال مطلق، و امثالهم، فکر من از تمام اینها فراتر میرود و از تفکرات اکثریت جدا میشود، وارد بینهایت ها و احتمالات بیشمار، شدنی های نامحدود، میشود، که شاید به سختی بتوان همهء آنها را شرح داد. راهی هم برای آشتی نیست، چون عقل و وجدان و فطرت من به این نتیجه میرسد و غیر آن را درک نمیکند بنظرش درست نیست. یک بار یک جایی بحث کردم و طرفی تعجب کرده بود میگفت حرفت را دوباره بگو و تایید کن، چون من میگفتم که بنظر من قواعد منطق را هم خدا خلق/وضع کرده است و خداوند حتی در دایرهء منطق هم محدود نیست و اگر بخواهد میتواند کارهای غیرمنطقی و در نتیجه کاملا غیرقابل درک برای ما را هم انجام بدهد، ولی خب اگر نمیکند چون خودش نمیخواهد، ولی از کجا معلوم شاید وقتی هم خواست لازم شد و انجام داد! مثلا من میگفتم جواب این سوال که آیا خداوند میتواند سنگی درست کند که خودش نتواند بلند کند، بله است! منظورم این بود که یعنی میتواند چنین کاری بکند و در عین حال خدایی اش هم نقض نشود، چون در این حال از دایرهء منطق شناخته شده و قابل درک برای ما خارج میشود و بنابراین ما نمیتوانیم با استناد به اینکه خودش نمیتواند سنگ را بلند کند بگوییم که پس دیگر قادر مطلق نیست! یعنی خداوند اگر بخواهد میتواند کاری بکند که کاری را نتواند بکند، ولی در عین حال هنوز هم همان خدای قادر مطلق باشد! اصلا قادر مطلق بودن بنظر من یعنی همین، یعنی اینکه اگر براستی بخواهد حتی میتواند از دایرهء اعمال منطق نیز خارج شود.

اگر از من میپرسید تقریبا همه چیز بنوعی اشتباه است، یا حداقل میتواند اشتباه باشد!
همهء چیزهایی که بشر بافته است، حتی کتابهای آسمانی، در تناقض با محدودهء عظیم افکار و وجدان انسانی هستند.
اما این بدان معنا نیست که در ادیان چیزهای معقول و قابل درک و اخلاقی و دوست داشتنی و قابل احترام و پذیرش وجود ندارد. بنده همواره گفته ام که به مشترکات میان ادیان و اصول بنیادین معنویت سعی میکنم پایبند باشم. اما دیگر دلیل این همه اصرار روی شاخ و برگ های دیگر و جزییات و اینکه دین من درست است یا دین او، و این چیزها که دیگر چنین اعتبار و شک ناپذیری را ندارند، براستی درک نمیکنم، و اینکه خداوند کمال مطلق چطور میتواند بخاطر اعتماد نداشتن و قبول نکردن پاره ای از این چیزها انسانها را به جهنم بیاندازد یا بهرصورت خشمگین شود و عذاب شدید بکند! این با عقل و وجدان و تجربه های شخصی من سازگاری کافی ندارد! دلیلی برای باور آنها نمی بینم.

در بخش بعدی خواب وارد تجربهء نیمچه معنوی دیگری شدم! البته این قسمت را دیگر نمیگویم! راستش منکه نمی آیم تمام خوابهایم را بیان کنم. تنها آنها را میگویم که بنظرم نباید مشکلی داشته باشند و مفیدند. بهرحال انسان در این جهان باید خودسانسوری هم داشته باشد، چون خیلی وقتها لازم است! این جهان ایدئال نیست. همانطور که ما ظرفیت ارتباط مستقیم با خدا، به آن معنای واقعی و کامل را نداریم، هرچیزی را هم نمیتوان گفت و نباید گفت. بعضی چیزها میتواند به ضرر خود آدم بشود و بعضی افراد گمراه که تعدادشان هم کم نیست از آنها سوء استفاده کنند حتی بر علیه خودت استفاده کنند.

5 دیدگاه در “یک خواب – عابدی بی ریا!

  1. این روایت خواب هم تقدیم به اون دوست عزیز که از این نوشته های من خوشش اومده بود درخواست بیشترش رو داشت :D
    بهرحال دوست عزیز منکه این خوابها رو از خودم درنمیارم، باید خوابی ببینم چیزی که از نظرم قابل انتشار هم باشه مشکلی نداشته باشه که بذارم!!
    حالا شاید این بحث تعریف خواب رو هم بعدها دیگه کلا تعطیل کنم. البته شایدم با این کار من این کار مد بشه یه عده دیگه هم بیان خوابهاشون رو توی وبلاگ و سایت های مخصوص نقل کنن!! ولی خدا میدونه اون موقع لابد کلی دروغ و سیاست بازی هم قاطیش میشه. البته طبیعتا اون موقع دیگه اعتبار و جذابیت خودش رو هم از دست میده! شما که اومدی اینجا این همه متن رو خوندی بی دلیل نبوده بالاخره فهمیدی طرفت دروغگو نیست قصد آزار و کلاهبرداری نداره و چیزهایی هم که میگه جذاب و جالبه ناب و قشنگه طرز بیانش هم خوبه.

  2. به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان
    “رب فلا تجعلني فى القوم الظالمين ”
    “پروردگارم باز نه می گذاری ام در برپاها ستمکاران”
    خواب های درستُ من ناباور نیستم باز خیلی سهمم نشد جز در زمانهایی کم در رخدادی در آینده .من از زمانی که تنها روی به سوی سخن خداوند آوردم تلاش کردم آنچه خداوند برایم کنار گذاشت در زندگی بپذیرم آرزوها گمان زنی را کنار بگذارم،همین برنامه نویسی رایانه اگر خیلی گیر بدهیم پایین ترین زبان که شاید دودویی است را خودمان دنبال کنیم خیلی زمانبر باشد یا بیکار یا در زمان آغاز آموزش در کودکی بسر بریم که توانایی انجامش هست نه زمانی که برای اینکار خیلی چیزهای با ارزشتر هم دست بافتنی دسترسند یا پی رفتن کاری ویژه برای درآمد که از دستمان بر نمی آید،تو می گویی خوشی یا ناخوشی نعمت یا نکبت کار ساز نیستند باز برای من که اینگونه نیست انگار درهء شیب داریست دراز که بایستی نگهبان پیش هم پس هم جای پاگذاری باشم خداوند در این زمانست که دستم را می گیرد تا مرا به زمین تخت برساند نه که برآشوبم خداوند برای این آشوب راهنمایی ام را به خودم واگذارد که بلغزم بیافتم نه دره،خداوندا مرا هرگز به خودم هم دیگران وامگذار جز به خودت گر چه کمکاری کردم پناه بر دانای سنجیده کار از ستمکاران

    • چیزی که من دیدم تاحالا بهم ثابت شده اینکه کارهای انجام نشده، هدفهای بزرگ تحقق نیافته، همونطور ناتمام و منتظر باقی میمونن و همیشه این خلاء و ضعف وجود خواهد داشت و مسیر و آینده و کیفیت زندگی ما رو تحت تاثیر قرار خواهد داد. در بزرگسالی هم این مسئله تغییر کلی و اساسی نمیکنه. کسی که کم سواده کم سواد میمونه و چوب این کم سوادی رو ممکنه بارها تا آخر زندگیش بخوره. جهان با کسی شوخی نداره، زندگی بازی نیست!
      و بنظر من، چیزی که با عقل و تجربه تاحالا بهش رسیدم، قدرتهای اصیل و درونی پایه و اساس همه چیز هستن. البته جالب اینکه من معنویت رو هم جزو قدرتهای اصیل و درونی دسته بندی میکنم! ولی این معنویت که من میگم لزوما با ادیان کلاسیک و خداشون کاملا شبیه نیست، ولی در یکسری اصول بنیادین و مشترکات کم و بیش توافق داره.
      انسانها بارها زاده میشوند. این بخشی بخاطر همینه که خیلی کارهای ناتمام و انجام نشده دارن که باید انجام بدن. خیلی افراد تا آخر عمرشون متوجه این مسائل نیستن. درک و شعور و قدرت فکر و روح خیلی ها واقعا ضعیفه. نمیشه همش رو تقصیر خودشون دونست و سرزنش کرد. بالاخره میان و میرن و تجربهء زندگی دیر یا زود، از راه سخت یا آسان، متوجهشون میکنه، و مجبور میشن قدرت اراده و نیروهای درونی خودشون رو فعال کنن و به کار بگیرن. حداقل برای منکه اینطور بوده!
      براستی چه اهدافی بزرگتر و مهمتر و اساسی تر از قدرتهای اصیل و درونی وجود دارند؟
      شالودهء جهان هستی بر قدرتهای درونی انسان است. بقیهء زندگی فرعیات و بازیچه است. بدون قدرتهای اصیل و درونی آدمی بسیار ضعیف و آسیب پذیر است.

  3. چیزی که نفهمی برای همیشه باقی خواهد ماند!
    چیزی که یاد نگیری برای همیشه باقی خواهد ماند!
    بعنوان یک نقص، بعنوان یک ضعف، بعنوان یک مشکل.
    باید برگشت و مسائل حل نشده را حل کرد. هر زمان. پیر و جوان ندارد. فقط مسئلهء آگاهی و اراده و فرصت است.
    البته من با جزییات کاری ندارم. کلی صحبت میکنم. برای هرکسی ممکنه تعریف این اهداف و جزییاتش تفاوت بکنه. شاید برای من چیزی به دلیلی مهم باشه که برای دیگری در شرایط فعلی نباشه. من فرصتها و شرایط زندگی خاصی داشتم که نمیتونم و نباید خودم رو با دیگران مقایسه کنم. و البته میشه گفت انتخاب هایی وجود داره، مسیرهایی، که انسانها مجاز هستن یکی رو در زندگیشون انتخاب کنن. بعضیا البته شاید امکانات و شرایط و توان مساعدتری داشته باشن بتونن حتی چند راه رو همزمان طی کنن. اینکه یکی رو انتخاب میکنیم خیلی وقتا بخاطر اینکه که منابع لازم، وقت و انرژی و امکانات کافی، برای پرداختن مناسب همزمان به چند راه و مسیر رو نداریم. مثلا من خیلی علاقه داشتم در رزمی هم پیشرفت کنم به جایی برسم، بعنوان یک قدرت اصیل و درونی مهم و پایه، ولی خب مسیر زندگی و اجبارهایی که به آدم تحمیل میکنه و منابع من وقت و انرژی من، بهم این فرصت رو نداده تاحالا، یعنی سعی کردم حتی مدتی باشگاه رزمی رفتم، ولی دیدم نمیشه و هدف قدیمی دیگرم که مدتهاست درش کلی هم پیش رفتم، یعنی علم و فناوری مدرن، بخش عمدهء وقت و انرژی منو طلب میکنه و عاقلانه و اولویت با اینه که همون رو با تقریبا تمام قوا و وقت و انرژی خودم ادامه بدم تا بجایی برسونم بجای اینکه یک راه فرعی سنگین و طولانی دیگر رو همزمان باز کنم و بخش بزرگی از وقت و انرژی خودم رو توی راه دیگری ببرم که در نتیجه پیشرفتم در مسیر قدیمی یا اصلی خودم کند بشه. مثل اینکه یک ساختمان رو سالهاست داری میسازی و 70% پیشرفت داشتی، اولویت با اینه که زودتر تمومش کنی به نتیجه برسونی، نه اینکه ساختن یک ساختمان عظیم دیگر رو شروع کنی و سرعت کار روی ساختمان قبلی که 70% تاحالا با صرف کلی زمان و هزینه پیشرفت داشته خیلی کندتر بشه و معلوم نباشه چند سال دیگه طول بکشه به موقع به بهره برداری برسه یا نه اصلا هیچوقت بتونی تمومش کنی یا نه.

  4. من همه چیز رو میخوام! چون فکر میکنم که به همه چیز نیازه!
    همه چیز!
    تمام قدرتهای اصیل و درونی.
    باید همه چیز رو سرانجام بدست آورد. گرچه شاید این در یکی دو زندگی ممکن نباشه. شاید چندین، چند ده، زندگی لازم باشه حداقل.
    چیزی که فکر میکنی باید انجام بدی، تجربه کنی، باید جوهرهء وجودت رو باهاش صیغل بدی، خودت رو کامل کنی، این مسئلهء ساده و کوچکی نیست و فکر نمیکنم همینطوری حل بشه، مگر اینکه معجزه ای چیزی بشه، که من اینم در زندگیم عاقلانه و عملی نیافتم که منتظر معجزه بمونی! معجزهء واقعی رو در عقل و اراده و تلاش خود آدمی یافتم. شاید هم این حداقل پیشنیاز هر معجزه ای باشه!
    کارهای ناتمام رو باید تموم کرد.
    من فکر میکنم سرانجام روزی دوباره باهاشون روبرو خواهی شد. دیر یا زود!
    مگر اینکه نیروی برتری دخالت کنه و یکسری چیزها رو ردیف کنه. شاید شدنی باشه. شاید حتی در زندگی منم اتفاق افتاده باشه. ولی مسئله اینه که بدون تلاش و ارادهء خود آدمی، هیچ چیزی کافی نیست!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>