یک خواب – آیا براستی خدا وجود دارد؟

خواب دیدم. خوابی که مقدمه ای داشت، اما مقدمه اش کمی طولانی و خسته کننده و بی ربط بنظر میرسد، بنابراین از آن صرفنظر میکنم و تنها بخشهای آخرش را روایت میکنم. داستان این بود که یک پسربچهء بی گناهی بود که به علتی قدرتمندان دنبالش بودند تا او را بگیرند و اسیر کنند و به زندان بیاندازند و شاید مجازات و شکنجه میکردند. من این را دانستم و خواستم کمکش کنم و نجاتش دهم…
خواب دیدم آن پسربچه به نهالی مبدل شده بود. من او را به کوهستان برده بودم تا دست دشمنانش (ماموران حکومت) به او نرسد و یک عمر آزارش نکنند.

دیدم آن نهال آنجا در کوهستان جای دنجی جایی که کسی نبود کاشته شده است؛ نمیدانم آیا من به دست خودم آن را کاشته بودم؟ شاید! دورش سنگهایی چیده بودم. و با خود گفتم، تا وقتی بتوانم از تو محافظت خواهم کرد؛ حتی یک عمر!
چگونه این شفقت و نیکوکاری در من بود! نمیدانم. شاید چون این در ذات من بوده و هست.
همان موقع تصمیم گرفتم که یک راهب بشوم. به گمانم در آن کوهستان و به دور از مردمان، این بهترین انتخاب بود! و شاید اصلا تنها انتخاب معقول یا شدنی برای من در آن شرایط.
آری در خواب در این فکر بودم که ناگهان در درونم کششی قوی حس کردم. گویی چیزی، نیرویی، از جهانی دور مرا به سوی خود میخواند! این کشش همراه با یک صدای موسیقی بود که البته مردی هم همراه آن میخواند. یک آهنگ زیبای محلی، ولی از نوعی نسبتا معنوی بود. انگار دربارهء زندگی روزمره در این جهان و تنهایی و گذرا بودن و احساسات خالصانهء انسان های معمولی ولی بی گناه سخن میگفت. زبان آن فارسی نبود؛ میتوانم بگم شبیه زبان های آسیایی مثل ترکمنی یا شاید هم زبان تبتی ها بود. هرچند شاید این دو زبان چندان شبیه هم نباشند. نمیدانم بهرحال یک زبان آسیایی دیگری بود و بنظرم فارسی نبود.
تمام این ماجرا، آن موسیقی و آن کشش، چند ثانیه بیشتر نبود، اما واضح بود. و من نمیدانم در خواب و بیداری فکر میکردم که آن کشش گویی همان خداست. همان مبداء اعلی که میگویند. و با خود فکر میکردم خب حالا که راهب شده ام پس حتما باید مراقبه کنم و مراقبه و مدتها و سالها به همین شکل، تا شاید بتوانم به جایی برسم. گویی راه رسیدن به هدف، راهی که میشناختم، تنها همین بود. اما در عین حال فکر کردم که این کار سخت و طولانیست و من علاقه ای به اینطور یکجا نشستن و مراقبه کردن ندارم. میدانید، آخر عمل گرایی و واقعیت گرایی و جنب و جوش من بیش از این است که بتوانم این کار را انجام دهم. من همیشه دنبال چیزهای عملی و واقعی و مطمئن تر هستم که میدانم بیشتر رویشان کنترل دارم و شدنی تر هستند. بنابراین امید چندانی نداشتم. دوباره فکر کردم آه براستی که رسیدن به خدا چقدر سخت است، او چقدر دور و دست نیافتنی بنظر می آید! آخر چرا! چرا باید اینطور باشد! انگار ما را سر کار گذاشته است!! ما حتی زورمان به شیطان هم نمیرسد. شیطان اگر ببینید که داریم به خدا نزدیک میشویم با توان توانش جلوی ما را خواهد گرفت. حقیقت اینست که توان ما محدود است و ما براحتی تزلزل پذیریم، و شیطان کلی راه بلد است و کلی قدرت دارد، و چگونه میتوان این راه سخت و طولانی را با این اوصاف بدون کمک و حمایت قدرتی برتر طی کرد!
آری خداوند، یا آن نیرو، آن جاذبهء شدید از درون، هرچه که هست، تاکنون در خواب هایم چند بار مرا فراخوانده است! اما چه فایده؟ این برای من جای سوال است. عقل و تجربهء من میگوید که این کشش و حس کافی نیست، و مسیر رسیدن به آن، هرچه که هست، بسیار سخت و طولانی و نامطمئن است؛ نمیشود زیاد رویش حساب کرد!
آیا ما محکوم هستیم به بارها زندگی کردن؟ چند بار؟ صدبار؟ چند سال؟ هزار سال؟ نمیدانم! فقط میدانم که در این جهان، سخت گیر افتاده ایم و رهایی از آن بسیار دشوار است. باید از یک چاه جاذبه بیرون بیایی. انگار که بخواهی با دست خالی از چاهی عمیق بیرون بیایی. تلاش میکنی، مقداری بالا میروی، اما کافیست کمی خسته شوی، کمی بلغزی، تا دوباره سقوط کنی یا مقدار قابل توجهی به عقب برگردی. رسیدن به بالای آن و رهایی از آن بسیار سخت و طولانی و نامطمئن بنظر میرسد و در عمل هم ظاهرا همینطور است. چرا آنکس که ما را در این چاه انداخته است خود ما را بیرون نمیکشد؟ چرا به ما کمک کافی نمیکند؟
در این زمان که دین ها فروپاشیده اند و اعتبار خود را از دست داده اند. روحانیون ادیان نیز که بیشتر دلقک هستند تا بتوان اسمشان را روحانی گذاشت! آنها برای عوام و توده های نادان و ضعیف شاید امید و مفید باشند، ولی برای امثال ما تقریبا هیچند! اصولا انگار ساختار وجودی ما با ساختار وجودی آنها متفاوت است و سازگاری ندارد.
و دیگر هیچ امیدی نیست. مگر اینکه پس از مرگ راهی باشد، که دیگر به این جهان باز نگردیم، و در جای مساعدتری که شدنی تر باشد، مابقی راه خویش بسوی مبداء را طی کنیم!
اتفاقا من شنیده ام از یکی از مکاتب عرفانی که همین را گفته است. اینکه رسیدن به کمال در این جهان بسیار دشوار، یعنی تقریبا غیرممکن است، اما ارواحی که رشد کافی پیدا کرده باشند دیگر به این جهان باز نمیگردند، و در جهان برزخ که شرایط بسیار مساعدتری دارد مابقی سیر کمال خویش را طی میکنند.
بنظر من ادیان فرو پاشیده اند. روحانیون یک جورهایی کاملا قلابی هستند! و همه چیز توهم بوده است، و تنها حقایق حقیقی همانهایی هستند که عقل و خرد و اینطور دریافت های مستقیم و الهامات به من میگویند. دیگر به هیچ چیز غیری اعتقاد و امیدی ندارم. همه اش در نظرم داستانهای کودکانه ایست برای نادان ها! برای کسانی که توهم را میپذیرند.
خوابهای من گویا هستند. خواب هایم با عین واقعیت بیداری هایم تطابق کامل دارند. ظاهر و باطن من یکیست. آنچه در واقعیت هستم همیشه و همه جا هستم. وجود و آگاهی ام همیشه همان است که براستی هست. چه در خواب و چه در بیداری. تناقضی دیده نمیشود. و تفسیر خواب هایم در نظرم روشن است. خواب هایم همان چیزهایی را میگویند که در بیداری هم به آنها رسیده ام. و آن نیرو، آن کشش شدید، تاکنون چندین بار در وجودم ظاهر شده است؛ کششی که مرا فرامیخواند! حتی مرا که به وجود خدا هم شک دارم، و آدمی مذهبی نیستم و به خیلی از واجبات مذهب عمل نمیکنم! عقل و وجدان من نیز میگوید که خدای واقعی باید چنین موجودی باشد، نه آنچه که در ادیان میگویند.
آن کشش، آن ماهیت، گویی بسیار کهن است، و مدتهای مدید است، که از آن دور بوده ام، و گویی میگوید: خیلی گذشته است، خیلی دیر شده است، دیر…، دیر زمانیست…، جایی که میخواهی بدان باز گردی، جایی که جای توست، هدف و غایت توست، جایی که از آن زاده شده ای… جهانی برتر، ماهیتی برتر، قدرتی برتر از تمام قدرت ها، چیزی که همه چیز از آن منشاء گرفته است، جایی که در آغاز از آن زاده شده ای، حتی شاید مدتی با آن بوده ای… چیزی که همه چیز از آن آغاز شده و گویی باید روزی بدان برگردد، هرچند نه به همان شکل که در ابتدا بود و زاده شد، بلکه با ماهیتی برتر، قدرتمند، درخشان، شاید خداگونه گشته!
آری این است داستان جدایی آدمی از خانه و جای اصلی اش… هدفی که وجود داشته و دارد، گرچه ما برای مدتها از آن غافل شویم.
ولی خب اینها همه اش حرف و شعار است، و واقعیت و عمل است که دشوارتر و تعیین کننده است. از این حرفها زیاد است، خیلی زیاد، تا دلتان بخواهد، کتابها هست، سخنوران سخنوری ها کرده اند و میکنند، اما چه کسانی براستی مرد عمل بوده و هستند؟ چه کسانی براستی توانسته اند این راه را طی کنند؟ از این همه کتابخوان ها و شنوندگان چه کسانی بالاخره براستی قدمی استوار در این راه گذاشته اند و توانسته اند موفقیت کافی بدست بیاورند؟
این است که حرف ها دیگر فایده ندارند، کتابها بقدر کافی هستند، حتی شاید خیلی هم زیادی و تکراری! چیزی که تکراری نیست، کمیاب است، و نیاز واقعی و نهایی است، همان عمل و قدرت تحقق یافتن است!

بهرحال من باور ندارم که چنین خالقی چنان موجود مخوف و بی رحم و بی منطقی باشد که ادیان به تصویر میکشند! موجودی که با بهانه های غیرمنطقی مخلوقات زیادی را به جهنم میبرد و شکنجه های قرون وسطی ای میکند، آنهم بعضا بصورت ابدی!!
بنظر من خدای واقعی اگر وجود داشته باشد، یک چیز دیگریست. موجودی که در توصیفات سطحی ادیان نمیگنجد. در کتابها نمیگنجد. میتوان گفت آنچه راجع به او میگویند هم راست است و هم دروغ! قضیهء ساده ای نیست که راحت بتوان گفت و درکش کرد. به گمانم اسراری هست! نگاه که میکنی هم راست است و هم دروغ. هم امکان راست بودن دارد و هم امکان دروغ بودن. دلایلی برای هردویش میتوان آورد. و حتی میتوان گفت بنوعی هر دو درست هستند. ولی شاید یکی درست تر است! مسئلهء ساده ای نیست. پیچیده است. بسیار پیچیده. چیزهایی که در نظر آدمهای معمولی بدیهی، واضح، بدون تناقض، منطقی بنظر می آیند، در نظر آدمهای باهوش تر، زیرک تر، خردمند و دانشمند، … متناقض، کودکانه، غیرمنطقی هستند، و هرگز مسائلی آنقدر ساده و روشن نیستند. اگر از من میپرسید، همه چیز پیچیده است! جهان پیچیده است. هستی پیچیده است. ساده نیست. ساده نیست! آنقدر ساده نیست. نه، عقل و وجدان من چنین میگویند که ساده نیست، نمیتواند آنطور باشد!
ذهنهای قدرتمند این را درمی یابند.
و هراسی از پیچیدگی و عدم قطعیت ندارند.
ساده هایی، ادعاهای مطلق، که در نظر مردم عادی آرامش دهنده اند، در نظر امثال ما فاجعه اند، مایوس کننده اند، متناقضند! پس ما این سادگی را نمیخواهیم، و آن پیچیدگی و ابهام برایمان واقعی تر و خوشایندتر می نماید، چرا که امکان های دیگری را بوجود می آورد.
برای مدیریت پیچیدگی و ابهام، برای روبرو شدن با آن، برای زندگی کردن در درون آن، نیاز به هوش و دانش و قدرت روانی بالاست.
جهان هرگز ساده نیست. هستی ساده نیست. حقیقت نیز نباید آنچنان ساده باشد! اما مردم عادی به همان ساده ها و مطلق های ظاهری و سطحی دلخوشند. البته کسی هم آزار و مرض ندارد که بی دلیل، دلخوشی آنها را ازشان بگیرد. آنها قدرت رویارویی با حقایق واقعی را ندارند، میترسند، و ظرفیت درک و پذیرش آن گویی در وجودشان نیست، هنوز آنقدر رشد نکرده اند و قدرتمند نشده اند.

16 دیدگاه در “یک خواب – آیا براستی خدا وجود دارد؟

      • چون میخونم و شباهت داریم. نوشتن که فعلاً به کار من نمیاد شما بنویس ما بخونیم.
        خیلی ازیناییم ک میان اینجا کامنت میدن اصلاً تو باغ این حرفا نیستن طرف اومده با کامنت اینجا میخواد جهاد کنه؛ فک کن حداقل دو تا مثل خودت میخونن.

  1. به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان
    “إن في خلق السموات والأرض و إختلاف اليل و النهار لآيات لاولى الألباب” “چون در آفرینش آسمانها هم زمین هم پشت در پشتیِ شب هم روز تا برای نشانه هاییست برای برترین اندیشه بران”
    يك كه هميشه خداوندُ به خواب ساده می کنی نمی دانم بخواهی گویی خداوند تنها در خوابست نه به درستی باشد یا بگویی خداوند هست هنوز باورش داری دو که یکی جای دیگر گفتش اینها نمایشهای بازی شده هالیودیست …. یکی دوست دارد ساده زندگی کند آسان نه پیچیده باز همه چیز به دلخواه آدمی نیست هم دیگری شاید بخواهد همه چیز را پیجیده بداند جایی که در پایه اینست که تاری بخود پیچیده در دید دیگران که بایستی رهایش کند بدیدم سرنوشت آدمی دست خداوند است که اگر بخواهد برای بنده اش سخت یا آسان می گیرد ،یک چیز هم خداوند برخی زمان اندازه نشان داد که نرویم پشت الاغ بار کامیون بگذاریم هم رودرروبس که شماها بدید نمی گیرید هم گناه خود را به گردن خداوند بزرگ می نهید که سخت بازخواست می شوید،پناه بر خداوند که نزدیک است هم پاسخ می دهد فراخوانیِ فراخواننده را گداری فراخواندش باز بایستی پاسخ دهیم برایش هم باور کنیم بهش تا انگیزدمان رستگار شویم

      • یعنی دقیقا لحنت احساس و عاطفت عینهو خود الله است در قرآن!
        موجودی با قلبی از سنگ. بی احساس. بی درک. سرد. بی تفاوت. خونسرد. وعده مرگ و وعدهء رنج و بدبختی و شکنجه و عذاب. برای همیشه!
        تو دقیقا کپی خود الله در قرآن هستی از این حیث.
        نمیدونم یجا یکی میگفت، داعش نتیجهء اسلام بدون علیست!
        من فکر میکنم واقعا قرآن هم نیاز به مکمل داره. و این مکمل ها ظاهرا وجود دارن. بعضی مکاتب عرفانی بطور مثال.

        • موجودی که میگن دوستمون داره، مهربانی و شفقت عظیم داره، ولی گفتار و تهدیدهاش و مرامی که از خودش به نمایش میذاره منطقی که داره (که البته اگر بشه اسمش رو منطق گذاشت!) با این ادعاها بنظرم نمیاد از نظر عقل و وجدان سازگاری روشنی داشته باشه.

          • و تو خود نمایش الله هستی. شاید خودت درک نکنی این میزان بی رحمی را، ولی مخاطبانت به گمانم لمس و درک میکنند.

  2. به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان
    “قل يا عبادي الذين أسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله يغفر الذنوب جمیعا إنه هو الغفور الرحيم”
    “بگو ای بندگانی ام آنانکه گزاف کنید بر خودی هاشان نه دل می بُرید از مهری خداوندُ اگر خداوندَست درست می کند گناهانُ همگی اگر اوست او خیلی درست سازیست خیلی مهربانی”
    گمان می کنی خوشم می آید اینچنین درباره خداوند هم بنده اش می گویی!خوب خداوند درخورست خودبزرگ بین هم شکست ناپذیر باشد باز بنده اش نه،من که باری سیب را می خورم بویش به بینی ام می رود شیرینی اش به زبانم مزه می کند یا همینجور گوشت می خورم خوشمزه است چطور پاس خداوند نگذارم بیایم لج کنم که خداوند اینها را ازم بگیرد؟خداوندا تو درخور زنده کردنمان در دیگرزمانی برای بازخواست که بندگی ات کنیم رهاشده از همه کَس

    • من تو را به خیلی از مذهبیون دیگر ترجیح میدهم، چون تو آنقدر ساده و صادق هستی که گهگاه حقایق حقیقی از دین و ایمان را افشا میکنی! بطور مثال خودت عملا داری میگویی که ایمان تو، تسلیم و اطاعت تو، مزدورانه است! بخاطر ترس از گرفته شدن نعمت هایت، نه بخاطر اینکه خودت مستقلا با عقل و وجدان خویش چنین قضاوتی داشته ای. اصولا در دین باید عقل و وجدان شخصی را اگر نگوییم به کنار بگذاریم، ولی حداقل به درجهء بعد از منابع اصلی دینی منتقل کنیم از نظر اعتبار.
      زندگی هم فقط نعمت و لذت نیست! گاهی فکر میکنم اصلا آیا در مجموع لذت هایش بیشتر از رنج هایش بوده، هست، و خواهد بود یا نه! آیا هستی و بودن صرف میکند؟ آخرش قرار است با این همه دردسر و محرومیت و تحقیر چه تحفه ای از چنان خدایی (که البته اگر خدای شماها را بگیریم) به ما برسد؟
      و اندر عظمت الله میگویی. باید بگویم که آیا این عظمت در آفرینش یک عالمه موجود درپیت بدبخت و فلاکت زده متجلی گشته است؟ موجوداتی که با این اوصاف قرار است اکثریت یا بسیاری از آنها به جهنم بروند؟ آیا هنر آن قادر مطلق، آن کمال مطلق، آن خیرخواه و مهربان این است؟ آیا این هنری برای او محسوب میگردد؟ آیا برهان و نشانهء روشنی برای امید و اعتماد به اوست؟
      من در آفرینش یک مشت پیت حلبی مسخره و بدبخت، هنری برای قادر مطلق، برای کمال مطلق، برای موجودی براستی نیک، نمیتوانم تصور کنم!
      موجودی که خودش بی نقص است، در خوشبختی اش خللی نیست، همه چیز دارد، از کسی و چیزی آسیبی به او نمیرسد، چیزی از او کم یا زیاد نمیشود، چرا باید یک مشت موجود ضعیف ناقص و مفلوک را خلق کند و این چه هنری برای اوست چه نشانهء خیرخواهی و نیکیست، چه آفرین گفتنی دارد؟
      شما به این مسائل توجه نمیکنید! حقیقت نمیتواند اینقدر ساده و مبتذل باشد. نمیتواند اینقدر متناقض باشد! این را یک عقل و وجدان سالم خود پی میبرد، سوال میکند.

  3. ادیان کلاسیک خیلی ساده اند. در بنیادهای خود خیلی ساده اند. بیش از حد ساده! بیش از حد مختصر! البته نه برای همه. شاید برای افرادی مثل تو همین کافی و خیلی هم خوب باشد. شاید برای توده ها کافی بوده و بیش از این مفید نبوده است.
    به تو میگویم که هیچ چیزی ساده نیست. هیچ چیزی آنقدر ساده نیست. در این جهان ما تقریبا هیچ چیزی را ساده نمی یابیم، بسی بیش از این پیچیده هستند پدیده هایی که جزیی محسوب میشوند! مدتهاست یافته های علوم مدرن این را به ما ثابت کرده اند.
    آنوقت چطور تمام این عظمت و پیچیدگی میتواند از یک چنان سادگی بیش از حد و مبتذلی شروع و ختم شود؟!
    منکه نمیفهمم.
    نباید چنین ساده باشد. چون این سادگی به هیچ وجه بی نقص و بی تناقض نیست.
    سادگی بد نیست، خوب هم هست، اما به شرطی که کافی باشد، کامل باشد، بی نقص و بی تناقض باشد.
    کائنات با این همه عظمتش، انسان با این همه احساس و پیچیدگی اش، …، =؟
    ذهنهای قدرتمند از پیچیدگی نمیترسند، آن را انکار نمیکنند. نه بخاطر اینکه قادر هستند از پس هر پیچیدگی براحتی برآیند، یا اصلا برآیند، بلکه بخاطر اینکه حداقل این را فهمیده اند که این یک حقیقت است و انکار و عدم پذیرش ما، وضع را بهتر نمیکند، بلکه باید خویش را با حقایق تطبیق دهیم.
    جهان هستی پیچیده و عجیب است. علم تاکنون اینقدر پیش رفته اما هنوز در باب خدا حرفی برای گفتن ندارد، هنوز نشانهء روشن و قاطعی از وجودش نیافته است. چرا؟ آیا لزوما باید اینطور میبود؟ آنهم باوجود خدای سادهء ادیان با آن توجیهات عجیب مذهبی در باب منشاء پدیده ها و موجودات؟
    منکه فکر نمیکنم.
    همه چیز پیچیده است.
    هیچ چیزی آنقدر ساده نیست.
    مدتهاست که واقعیت در برابر باورهای دیرین، استوارانه قد علم کرده است!
    و تو نوشته هایی بر کاغذ گذر کرده از تاریخ دور بشری را از واقعیت های ملموس پیش چشم معتبرتر میدانی!
    اگر نگویم که این قطعا نامعقول و غیرقابل قبول است، اما حداقل باید انصاف داد که دیگرانی هم جور دیگری فکر کنند و راه دیگری بروند.
    ذهنهای ضعیف دنبال ستونهای مطلق و استوار میگردند که بدانها چنگ زنند و از احساس وحشت آور معلق بودن در فضای لایتناهی درآیند. هرچند این ستونها توهمی بیش نباشند.
    اما ما ترجیح میدهیم چشم هایمان را تا به آخر باز نگه داریم! رو در رو. چشم در چشم واقعیت ها بدوزیم. و در نگاه من این عین شکوه و تعالی حقیقی موجودی بنام انسان است! حتی اگر با مرگ نابود شویم، این شکوه آخرین را میخواهم. و برای من همین، میتواند نشانه ای از وجود حقایقی برتر باشد! اینکه ما چگونه بوجود آمده ایم در این جهان و چگونه این خواست را این جرات را یافته ایم چگونه افکار ما از مرزها و محدودیت های این جهان مادی فراتر میروند! آیا اینها فقط یک مشت سیگنال الکتریکی در مغز ما هستند؟ من احساسات دیگری دارم…. حس میکنم چیزی ورای این جهان ماده با قوانین شناخته شده اش در آن دخیل است.

  4. زمانی گفتن شاید و اگر و اما و نمیدانم، برایم تلخ بود، اما اکنون اینها را بعنوان حقیقت وجود پذیرفته ام، و از مطلق های فریبنده، بسیار شیرین تر و کاراتر می یابم.
    دیگر توهم را نمیخواهم.
    من به دنبال چیزهای واقعی هستم.
    چیزهای کاملا کاربردی.
    دیگر از مرگ نمیترسم.
    از نابودی نیز نمیترسم.
    چون فهمیده ام که اینها رنج های بیهوده اند.
    ترسیدن یا نترسیدن ما تاثیری در آنها نخواهد داشت.
    ولی شجاعت ما شاید برایمان مفید باشد.
    حداقلش زندگی را برایمان بسیار راحت تر میکند.
    و این شکوهیست که در می یابم.
    شکوه و عظمت انسان.
    چیزی که دلیلش را نمیفهمم که چرا آدمی نباید داشته باشد!
    چرا خالق قادر مطلق، آن کمال مطلق، باید چنین شکوه عینی و حقی را از ما دریغ کند.
    دلیلی نمی یابم!

  5. “بهرحال من باور ندارم که چنین خالقی چنان موجود مخوف و بی رحم و بی منطقی باشد که ادیان به تصویر میکشند! موجودی که با بهانه های غیرمنطقی مخلوقات زیادی را به جهنم میبرد و شکنجه های قرون وسطی ای میکند، آنهم بعضا بصورت ابدی!!
    بنظر من خدای واقعی اگر وجود داشته باشد، یک چیز دیگریست. موجودی که در توصیفات سطحی ادیان نمیگنجد. در کتابها نمیگنجد.”

    من همه متن رو نخوندم، بعضی از حرفات درسته ولی نتیجه گیریت اشتباهه.
    اینکه میگی چنین خالقی نباید مخوف باشه کاملا درسته. اینکه میگی در کتابها نمیگنجه درسته.
    و به نظرم واقعا اینطور نیست! حداقل چیزی من درک کردم اینطور هست.

    رابطه بین مخلوق و خالق رو خیلی ها متوجه نمیشن. ولی من به خاطر حرفه ام درک برام ساده است!
    من یک برنامه نویس هستم. شغل من ایجاب میکنه که چیزی درست کنم. اگر درست نکنم دیگه برنامه نویس نیستم!
    خدا هم ذاتش این اینطوره که خلق کنه. چون از صفات ذاتیش هست. و اگر چیزی خلق نکنه دیگه خدا نیست.
    من فرض کن رباتی درست میکنم AI و کلی چیز دیگه رو روش پیاده سازی میکنم. تو یک میدان مسابقه میزارمش و کلی براش علائم راهنما میزارم تا درصد خطاش کم بشه. حالا بعضی از این ربات ها درست کار میکنن بعضی ها نه. خوب اینجا من به راحتی اونایی رو که مشکل دارن رو حذف میکنم و شاید کلا نابود کنم. این بستگی داره به تصمیم من و هیچ کسی هم نمیتونه نظری بده! چون من خالقش هستم و این حق رو دارم.
    خدا هم میتونه مثل من عمل کنه.
    درکش برای من ساده است. شما رو نمیدونم.

    شخصا اگر روباتم اینقدر هوش داشته باشه که بگه هیچ کسی منو نساخته و خاقی ندارم خورد و خمیرش میکنم!
    خدا خیلی تحمل داره نمیزنه :دی

    • خدا رو نمیشه با انسان مقایسه کرد. یعنی خدا باید خیلی بهتر از انسان باشه. بهترین چیزهایی که به ذهن انسان میرسه قطعا باید خدا دارای اونا باشه، و فراتر.
      فرق خدا با انسان اینه که چیزی که خلق میکنه میدونه فرجامش چیه و از روی رحمت خلق میکنه؛ اگر بدونه موجودی خوشبخت نخواهد بود یا سرانجام مجبور میشه نابودش کنه بنظر من قاعدتا نباید خلقش کنه چون این با ذات و هدف خدا سازگار نیست.

      خدا کار بی علت و بی هدف و سرانجام درست نمیکنه و همهء کارهاش از روی خیر و نیکیه. فکر میکنم شما بتونید با این فرض موافقت کنید!

      ضمنا برعکس شما من روباتی که رو که واقعا هویت و شعور داشته باشه و بخصوص دارای احساسات باشه، حتی اگر منو بعنوان خالقش منکر باشه، نابود نمیکنم، چون دلیلی برای این کار نیست و از این بابت همینطوریش به من ضرری نمیرسه (به خدا هم که قطعا ضرری نمیرسه). این کار دلیلی نداره. حتی میتونم بگم ظلمه! چرا موجودی فقط به این خاطر باید نابود بشه؟ خب بذار خوش باشه اونم سهمش رو از هستی و مواهبش ببره! چی میشه مگه؟ چه ضرری چطوری به کی میرسه؟
      میتونم بگم بنظر من خدا هم هرچی از ما میخواد صرفا بخاطر خودمونه، نه بخاطر خودش. مثلا شاید ما اون حسرتی که از مقاماتی که میتونستیم برسیم و لذتی که ببریم از درک و بودن و نزدیکی خدا، بهره مند شدن از مواهب بسیار بزرگتری، خب همون منظور و هدف عذاب و جهنمه.

      • ضمنا بنظر من اینکه بگیم خدا خلق میکنه چون اگر خلق نکنه خدا نیست، چندان درست نیست! چون این معادل با اینه که بگیم خدا خلق میکنه چون برای خدا بودنش نیاز به خلق کردن داره، درحالیکه هر وقت بگی خدا به چیزی نیاز داره این با قادر مطلق و بی نیاز بودن خدا در تناقض قرار میگیره.
        بنظر من خدا همه چیز رو خودش تعیین کرده. حتی قوانین منطق رو خدا خلق کرده و اگر بخواد میتونه اون رو نقض کنه. همینطور حتی صفاتش هم چیزی نیست که بر اساس قواعدی خارج از خودش و مستقل از خودش بهش تحمیل شده باشه. در دیدگاه من خالق همه چیز خداست. مطلقا همه چیز! تمام موجودات، شامل تمام مفاهیم و قواعد! حتی تعریف نیکی و بدی رو هم خدا بوجود آورده. ذات خدا هم چیزیه که خودش خواسته.

  6. حکایت ترساندن از عذاب هم مثل ترسوندن بچه از کارای بده!
    مگه ما وقتی میخواییم بچمونو تربیت کنیم بهش نمیگیم: اگه این کارو بکنی میکشمت؟ میزنمت؟ جیزت میکنم؟
    طبق حرف تو اصولا پدر و مادر نباید بی رحم و مخوف باشه!
    ما میدونیم که همه این حرفاشون فقط واسه اینه که سمت چیزای بد نریم و به خاطر اینه که ما رو دوست دارن.
    شخصا نظرم اینه که خدا هم این حرفا رو از روی محبت میگه که نکن! نرو! نخور!

    یک اتفاقی که برام افتاده رو نقل میکنم، شاید واسه شما بی معنی باشه ولی واسه من خیلی باارزش و غیرمنطقی هست!
    خب مثل اکثر آدما دنبال گناه و انواع و اقسام کارا بودم. یه بار خسته شده بودم زیاد گریه کردم و توبه کردم.
    من عادتم اینه که تقریبا روزی 10 ساعت میخوابم یعنی از 12 شب تا 10 صبح.خوابم هم به قدری سنگینه که کسی نمیتونه بیدارم کنه.
    ولی وقتی که از گناهام پیشمان شدم صبح موقع اذان با صدای اذان مسجد بیدار شدم!
    در صورتی که فقط 3 ساعت خوابیده بودم.
    خیلی سبک! آخه اگر خدایی نیست چطور ممکنه منی که 10 ساعت میخوابم و با لگد هم بیدار نمیشم تو یه روز اینطور بشم؟
    من با قلبم خدا رو حس میکنم. میدونم ماهارو دوست داره.
    اینکه میگی الله توی قرآن خیلی خشنه قبول ندارم! اگر خیلی خشنه چرا میگه ان الله یحب التوابین؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>