گنجینه های خرد – یک نکتهء بنیادین

خرد گنج های زیادی دارد، اما مردانی میخواهد که قدر آنها را بفهمند. مسئله فقط کشف کردن نیست.

یکی از اصول بنیادینی که تجربه و خردم در زندگی به من آموخت، این بود که، چیزی که برایت منفعتی ندارد، چیزی که بر آن کنترلی نداری، هیچ ارزشی برای پرداختن و اختصاص وقت و انرژی نیز ندارد!
برای هر انسانی، هر چیزی، باید سودی داشته باشد، تا ارزشمند شود، و پرداختن به هر چیزی باید دلیل معقولی داشته باشد، وگرنه اتلاف ناعاقلانهء وقت و انرژی محدود و ارزشمند آدمیست. وقت و انرژی ای که میتوان در راههای سودمندتر به کار گرفت.

اینها که میگویم شعار نیست، پیشتر هم گفته ام، یک فرق هست میان آنچه من میگویم و آنچه خودنمایان میگویند؛ آن فرق اینست که من آنچه را که میگویم عینا زندگی کرده ام و میکنم و بصورت تجربی بدان رسیده و اغلب بقدر کافی آن را آزموده ام و صحتش و عملی بودنش بصورت عملی بیش از پیش برایم ثابت شده است.

و اما بهتر است مطلب را از حالت تئوریک و انتزاعی که توضیحش مشکل و مفصل است خارج نموده و با یک مثال بگویم که این حرفها یعنی چه!

بگذارید از اینجا عامیانه و به زبان زندگی روزمره خودم صحبت کنم.
فرض کنید بطور مثال بسیاری آدمها علاف فوتبال هستند! آنها مسابقات فوتبال را نگاه میکنند، شاد و ناراحت، راضی و عصبانی میشوند، به روان و جسم خود فشار و نگرانی زیادی از این باب وارد میکنند، وقت و انرژی قابل توجهی صرف آن میکنند. اما همهء اینها برای چه؟ چه سودی برای بیشتر مردم دارد؟ بنظر من تقریبا هیچ! سود که ندارد هیچ، خیلی وقتها ضرر هم میزند. از این رو این کار ناعاقلانه است. اصولا فوتبال خودش ورزشی، به اصطلاح ورزشی، مزخرف و نابخردانه است! ورزشی که در درجهء اول برای تفریح و وقت گذرانی و نمایشی سطحی است تا ورزشی بهینه و کاربردی. اصولا من تنها هنرهای رزمی را ورزشهایی بهینه و کاربردی میدانم. بقیه از بهینه بودن فاصلهء زیادی دارند، ولی سودمندی بعضی و هزینه های بعضی از دیگر آنها معقول تر است. فوتبال یکی از بدترین آنها در این زمینه است! من ترجیح میدهم فقط به هنرهای رزمی بپردازم، چراکه آنها در درجهء اول برای زندگی واقعی در جهان واقعی طراحی شده اند، و بنابراین بصورت حداکثری بهینه و کاربردی در سراسر زندگی در تمام شرایط آن هستند (نه اینکه فقط بلد باشی با یک توپ در زمین فوتبال مسابقه بدهی یا بدتر اینکه، فقط آن را بفهمی و نگاه کنی که بقیهء آدمها چطور این توانایی را بکار میگیرند! حداقل فوتبالیست های حرفه ای میتوانند از این راه برای خودشان پول دربیاورند، اما تو چه؟). آنها تفریح و نمایش نیستند، گرچه میتوانند اینچنین نقشی را نیز کم و بیش ایفا کنند، بخصوص تفریح که انسان بصورت حداقلی هم که شده بدان نیاز دارد، اما تفریح در هنرهای رزمی از پیشرفت و احساس قدرت و کنترل واقعی سرچشمه میگیرد، نه از روی علافی و افکار و احساسات سطحی!

من اینچنین هستم که فرضا حتی اگر مسابقهء فوتبال مرحلهء فینال جام ملت های آسیا، یا هرچه، اصلا جهانی باشد، و فرضا تیم ملی فوتبال ایران تا آن مرحله بالا رفته است و یک طرف این بازی است، و من در آن هنگام مثلا دارم در اینترنت در ویکیپدیا مقالهء علمی ای را میخوانم، یا کار آموزشی یا تخصصی و شغلی دیگری را بهرصورت انجام میدهم، آنقدر نسبت به بازی فوتبال بی تفاوت هستم و برایم بی اهمیت است که به خودم حتی زحمت سر بلند کردن و نگاه کردن و حتی گوش کردن و متوجه نتیجهء آن شدن را نمیدهم! حتی موقعی که گزارشگر فریاد برمیاورد و تیم ملی ایران در شرف زدن یک گل به طرف مقابل است!
اینها که میگویم واقعیت عینی است. مشابه چنین شرایطی بارها برایم پیش آمده که گاهی در محل کارم بوده و حتی دیگران متوجه شده اند و برایشان عجیب بوده و از من در این باره سوال کرده اند و مثلا گفته اند گویا تو عرق ملی نداری! من هم پاسخ دادم که، خب نه ندارم، به تخمم!!
همینطور است اهمیت دادن به نظر و تمجید دیگران در این باب یا دیگر مسائل نسبت به من. چه اهمیتی دارد که کسی مرا تایید بکند یا رد؟ مهم اینست که خودم چطور زندگی میکنم و آیا از خودم راضی هستم و تفکر و رفتار خودم را قابل قبول می یابم یا خیر. البته این به معنای خودسری و خودخواهی کور و عدم توجه به نظرات و راهنمایی و نصیحت های سودمند و عاقلانه دیگران و مشورت و استفاده از تجربه های دیگران نیست. تفاوت هایی در اساس وجود دارند!
خوشبختانه امروزه جو جوامع انسانی خردمندانه تر و بازتر شده است و مردم دربارهء دیگران بر اساس چنین تفاوت های عجیبی براحتی قضاوت های بدی نمیکنند و از کسی خوش یا بدشان نمی آید؛ نمیدانم شاید هم این بخاطر آن است که آنها مرا میشناسند و میدانند که به این راحتی نمیشود در مورد من چنین قضاوت های سطحی داشت!

واقعیت اینست که خرد اکثر مردم نقصان دارد. آنها جدی نیستند. آنها جدیت و اهمیت زندگی را درک نمیکنند. شاید آنها بنوعی در برابر ابتذال های روزمره زندگی تسلیم شده اند. آنها درک نمیکنند که چیزهایی که روی ما تاثیر کافی ندارند، یا تاثیری دارند اما بهرصورت در کنترل ما نیستند و پرداختن یا نپرداختن ما بدانها احتمال تاثیر کافی بر نتیجهء آنها را ندارد، ارزش پرداختن نیز ندارند. اکثریت مردم بهرصورت علافند! اگر فوتبال نباشد وقت و انرژی خود را با یک کس شعر دیگری تلف میکنند. شاید چون نمیدانند چه قدرتهایی هست، که میتوان بدانها رسید، و چه کیفیت برتر زندگی میتوان بدست آورد، شاید اراده اش را ندارند، شاید ظرفیتش را ندارند، من درست نمیدانم، اما من یاد گرفته ام که برای خودم زندگی کنم، بر اساس شرایط و واقعیت های حاکم بر خودم. شرایط و سرنوشت دیگران برای خودشان است، و به من ربطی ندارد! همینطور این هم که علت و درستی تفکر و رفتار بقیهء مردم را هم تحلیل کنم، تاحدی که برای خودم سودمندی یا کنترلی بر تاثیری داشته باشد، معنا دارد و جز آن هیچ! وقتی خودم هنوز بسیاری احساس نیازهای برآورده نشده و راههای نرفته دارم که باید بدانها بپردازم، چرا به فکر احوال و سرنوشت دیگران باشم؟ این ابلهانه است!

مردم دربارهء دیگران صحبت میکنند، بدانها فکر میکنند، اینکه فلانی چقدر پولدار است و چه دارد و چه کار میکند و چه لذت های (خیلی وقتها ظاهری و سطحی) از دید آنها دارد. اما همهء اینها برای چه؟ چه سودی برای شخص تو دارد؟ چه کاربردی دارد؟ مگر اینکه تو هم هدفت پول باشد و فکر کنی به این راحتی میتوان بدان رسید و احتمال زیاد تو هم میتوانی یکی مثل آنها باشی. و اینکه در دقت کردن و حسرت خوردن و تعریف و تحلیل کردن در باب زندگی آنها بتوانی سودمندی برای انگیزه بخشی به خودت در این راه پیدا کنی یا ایده ها و قوانین و روشهایی را بهرصورت کشف نمایی که بتوانند تو را به هدفت برسانند. همانطور که من گاهی هنرهای رزمی را نگاه میکنم، البته تا همان حد که باعث انگیزه بخشی و الهام گیری و کشف و شهودی بتواند باشد که به شخص خود من در این راه کمک کند، و نه بیشتر.

در جهان پیرامون خیلی چیزها هست. اما مهم و ارزشمند آن چیزهایی هستند که برای شخص ما بتوانند سودمند باشند یا بر ما اثر مهمی داشته باشند ولی بتوانیم کنترلی بر آنها داشته باشیم و مثلا بتوانیم بقدر کافی که ارزش اختصاص وقت و انرژی محدود و ارزشمندمان را داشته باشد، از اثرات منفی آنها نسبت به خود بکاهیم. در غیر اینصورت، اهمیت دادن و پرداختن به آن چیز عاقلانه نیست، چون میتوان آن وقت و انرژی را روی اهداف عملی تر و مفیدتری صرف کرد، و حداقلش اینست که برای چیزهایی که برایمان سود واقعی ندارند یا نمیتوانیم بر آنها تاثیر کافی داشته باشیم، به خود فشار و زحمت و فرسودگی تحمیل نکرده ایم.

ضمنا من این دیدگاه را حتی به خدا و معنویت و هستی و خلقت (احتمالی) و ادیان تسری میدهم، و آنها را با این معیار مورد بررسی و قضاوت قرار میدهم. حال دیگر بحث و تفصیلش بماند، چراکه مفصل و حساس است و یک بحث فرعی جدای از هدف اصلی این بحث است.

آه راستی اسم از ادیان و اینها بردم و بیاد مطلب دیگری که در این ارتباط میخواستم بیان کنم افتادم. اینکه، خردمندان، ابرانسانها، بی مرزند، بی کشورند، احتمالا بی دینند، ملیت ندارد، آنها صرفا انسان، خردمند، خردگرا، دانشمند، و ابرانسان هستند. البته تاجاییکه بتوانند و جبر شرایط یا مصالح و واقعیت های دیگر آنها را وادار به پیوستن و همبستگی و محدودیت هرچند موقت نسبت به یک ملت، فرهنگ، یا هر گروه (کوچکتر یا بزرگتر) دیگری نکند.
یک مثال از اینکه این مسئله یعنی چه و در واقعیت آیا عملی است و نمود دارد یا خیر را میتوان در جهان علم و دانشمندان یافت. شما در این دنیا و میان این افراد، محققان، دانشمندان، محیطهای علمی، مثلا در کشورهایی مثل آمریکا که فضای بازتری دارند و محیطهای علمی از تاثیر سیاست و دین و نژاد و غیره بیشتر در امان است، این مسئله را مشاهده میکنید که در آنجا فقط یا بیشتر این علم و زبان علمی و منطق و خلاصه این معیار و علاقمندی مشترک است که معنا دار و با اهمیت بحساب می آید و کمتر کسی به چیزهای دیگر کار دارد! انسانها از هر کشور، ملیت، قومیت، دین، نژاد، … مشاهده میکنید که در این جهان علمی همهء مسائل دیگر را به کناری نهاده و درمیابند که برای هدفی مشترک و واقعی با هم متحد شده اند و ملیت و نژاد و امثالهم نمیتواند و نباید مانعی بر سر این اتحاد و همکاری و پیشرفت جمعی در این جهان باشد.
به همین شکل، به دلایل مشابهی، خردمندان، ابرانسانها، خویش را بر اساس معیارهای فرهنگ غالب، دین غالب، تفکر و گرایشات و احساسات توده ها و عوام، نمیتوانند محدود ذاتی ببینند، بلکه آنها با هر فرصت ممکن میخواهند از این بند بگسلند، و آزادانه و بصورت روحی جهانی در جهان خرد و علم و قدرتهای اصیل و درونی غوطه ور شوند و بخاطر عطشی که دارند از آن بنوشند تا جاییکه ظرفیتش را دارند.

البته ما یک حالت و نظریه ای در باب این عدم محدودیت بر اساس کشور و نژاد را در ادیان، مثلا در اسلام، هم مشاهده میکنیم. بطور مثال اسلام از امت اسلامی سخن میگوید و در اسلام این هست که هرکس مسلمان شود، از هر کشور با هر نژادی، برتر یا فروتر از هر مسلمان دیگری نخواهد بود، و همه حقوق و جایگاه برابر دارند و همهء مسلمانان با هر برادر و برابر (از نظر دیدگاه حقوق و قوانین اسلامی و جایگاه معنوی) هستند چون در نزد خداوند اینچنین است. فکر نمیکنم در اسلام ملی گرایی معنایی داشته باشد و اصلا مجاز باشد!
من همواره گفته ام که خردگراها و ابرانسان ها با یکسری چیزهای ادیان، بطور برجسته یکسری مشترکات میان ادیان، شباهت ها و اشتراک های قابل توجهی دارند. مثلا در باب همین فوتبال که بعنوان مثال گفتم، بارها از مراجع و منابع دینی هم حرفها و اشارات مشابهی را شنیده ام.
اما با وجود تمام این شباهت ها و اشتراکات، هنوز هم خردگرا و ابرانسان بر طبق عقل و خرد و منطق بشری، با آنچه در ادیان تعریف میشود جداست و حتی تعارض هایی دارد و اینکه یک خردگرا و ابرانسان دین را قبول نداشته باشد و بی دین باشد و حتی به درجاتی با دین مخالف باشد و سر جنگ داشته باشد، بسیار متداول است و طبیعی مینماید و در تاریخ هم این امر ثابت شده و نمونه های زیاد و بزرگی داشته است. اساسا دوران مدرن، دوران خردگرایی و مطرح شدن مفهوم ابرانسان، در برابر دوران ایمان و تعریف انسان شایسته از دیدگاه دینی، بوده و هست و تقابل این دو بود که منجر به کنار زده شدن دین و افول قدرت آن و از بین رفتن یا تضعیف باورهای مذهبی در جهان شد.

باید تاکید کنم که اصلی که من در این مقاله مطرح کردم، یک اصل بنیادین است، که دائما در سراسر و لحظه لحظهء زندگی کاربرد و مصداق دارد. اصولا سوال اول برای تصمیم درمورد پرداختن یا نپرداختن به هر موضوعی که در سر راه ما قرار میگیرد، همین سوال است که آیا آن چیز برای ما سودمندی واقعی دارد یا تاثیر کافی قابل کنترل کافی بر ما دارد یا خیر.
بنظر بنده با رعایت کامل این اصل، و مهارت یافتن در این امر، شما میتوانید به انسانی بسیار کاراتر و با کیفیت زندگی بالاتر تبدیل شوید!
من از فوتبال مثال زدم، اما مثالهای بسیار دیگری نیز هست. بطور مثال پرداختن به اخبار نیز از این جمله است. هرچند آگاهی و تحلیل از حوادث و قدرت ها و روندهای پیرامون ما تاحدی میتواند معقول و مفید باشد، اما خیلی از مردم بیش از حد به این مسئله اهمیت میدهند و برایش وقت و انرژی صرف میکنند. حقیقت آنست که ما آدمهای عادی بر بیشتر این حوادث و روندها و نیروها، با صرف آگاهی و اعمال شخصی خود، نمیتوانیم کنترل کافی داشته باشیم، و حقیقت آنکه، اغلب از راه و روش اشتباه برای تاثیرگذاری یا مصونیت در برابر آنها اقدام میکنیم! شما نمیتوانید با صرف آگاهی و حرف و تفکر و احساسات و رفتارهای کودکانه خود، وقتی خود موجودی ضعیف هستنید، جلوی جنگ ها را بگیرید، جلوی کلاهبرداری و فساد و دزدی را بگیرید، جلوی خراب شدن اقتصاد کشور خودتان را بگیرید، جلوی بیمار شدن خود و اطرافیان خود را بگیرید، جلوی خلافکاری و انحراف بچه هایتان را بگیرید، …، هرچند این موارد اخیر که مطرح کردم بیشتر شخصی بودند و باید بگویم یک مسئله هم همین است که در زندگی ما اکثرا موارد خیلی نزدیکتر و جدی تر و شخصی تری وجود دارند که باید حل کنیم و اولویت و وظیفهء عاقلانه برای ما در درجهء اول همین موارد شخصی و نزدیک و ملموس خودمان هستند که اگر نتوانیم آنها را حل کنیم یا در این زمینه اهمال بورزیم، پس باید دیگر فکر حل مسائل دورتر و بزرگتر را نیز نامحتمل و مضحک بدانیم و به این خاطر خجالت بکشیم! خجالت بکشیم از اینکه چنین موجود مضحکی هستیم! حال من یکی را که به هم میزند! و به هر خدا و دینی هم که خلاف این را بگوید بی اعتقاد و بی اعتماد هستم.
از این رو، من به اخبار هم اهمیت چندانی نمیدهم و از خیلی اخبار (داخلی یا خارجی) بی اطلاع هستم. دقیقا به همین دلیل که دانستن و ندانستن خیلی از آنها در نهایت و عملا برای من هیچ سودی ندارد و نمیتوانم کنترل کافی بر این واقعیت ها داشته باشم. داشتن کنترل، نیاز به قدرت فراتری دارد! تنها آگاهی و حرف زدن کافی نیست. اغلب نمیتوان بر مسائل بزرگ یا جهانی تاثیر مستقیم و قابل توجهی داشت، حتی وقتی هزاران و میلیون ها نفر بخاطرش تظاهرات کنند بازهم اساسا شک دارم که بتواند تاثیر ملموسی بر چیزی داشته باشد! هزاران صفر، میلیون ها صفر، یا حتی اگر هرکدام یک اپسیلون هم باشند، جمع تمامی آنها بازهم یا صفر است یا مقدار کمی! چه اهمیتی دارد؟ این جزو ظواهر و سطحیات است. اکثرا این آدمها خودشان در زندگی روزمره و در مابقی اوقات که بخش اعظم اوقات است، عددی نیستند، و حتی کم و بیش برخلاف چیزی که شعارش را داده اند عمل میکنند! چون این است که واقعیت است! واقعیت با چیزی که تفکر و ادعا میشود، میتواند کاملا متفاوت باشد. هرچند بعضی وقتها هم تظاهرات و حرکتهای نمایشی و نمادین میتوانند کم و بیش موثر و مفید باشند. اما اکنون در واقعیت، فکر میکنم زمان زمان دیگریست!
بعضی همکاران در محیط کار از من پرسیده اند که چرا نسبت به اخبار اینقدر بی تفاوت هستی، یا اصلا میدانی دو و برت چه میگذرد؟
من گفته ام برای اینکه بحال من فرقی نمیکند. چه سودی به حال من دارد؟ چه به من میرسد؟ چه میتوانم بکنم؟ زندگی من به یک محدودهء بسیار کوچکتری محدود است، و نیازهای ساده تر و اولیه تر و نزدیکتری دارم که در برآوردن آنها مشکلات جدی دارم و تاکنون نتوانسته ام طوری که میخواهم از پس همه شان بربیایم، و نتوانسته ام راضی شوم. حال چطور و چرا باید به اخبار اهمیت دهم، دانستن یا ندانستن این اخبار دربارهء مسائل بزرگ یا جهانی به من چه ربطی میتواند داشته باشد؟ واقعا که مضحک است! یا شما خودتان، مثلا با این دانستن چه کرده اید، چه شده اید، چه میتوانید بکنید؟ شما هم خود هیچید، هیچ هایی که فکر میکنند چیز بیشتری هستند، هیچ هایی که فکر میکنند راه چیزی بودن فقط با دانستن و حرف زدن و ادعا کردن حل میشود. مردمانی که با گوش کردن و نظر دادن و حرف زدن دربارهء حوادث جهانی و کارهای بزرگ احساس بزرگی و مشارکت در این روندها بدانها دست میدهد! ناخودآگاه حس رضایتی بدست میاورند که بله ما هم یک سهمی داریم!! شاید سهم قضاوت کردن و محکوم یا تایید کردن! اما چه کسی اهمیتی میدهد؟ چه تاثیری در کجای زندگی و عالم دارد؟ چه مشکلی از زندگی های کوچک و مسائل شخصی خودشان را اساسا حل میکند؟

دو صد گفته چون نیم کردار نیست.

من در زندگی ام سعی کردم به قدرتی فراتر از آنچه داشتم، به چیزی بیشتر از آنچه بودم، دست یابم، چراکه دریافتم بسیار ضعیف و درپیت هستم و برای بالا بردن کیفیت زندگی ام و به دست گرفتن کنترل آن تاحدی که میتوانم، باید بسیار فراتر باشم، بخصوص باید قدرتهای اصیل و درونی بسیار بیشتری داشته باشم.

جهان خارج به ما هیچ نخواهد داد!
مشکل ما با جهان و زندگی اینست که ما بیش از حد ضعیف هستیم!
مشکل ما با خودمان است. ما باید روی خودمان کار کنیم. باید خودمان را ارتقا دهیم. یک موجود ضعیف هرگز نمیتواند این مشکل را با پرداختن به جهان پیرامون حل کند. اغلب بالاترین اولویت برای ما، حل مسائل شخصی خودمان است؛ وجود و ماهیت خودمان! آنطور شاید بتوانیم در نهایت به طریقی، مثلا از طریق قوانین پنهان الهی، روی چیزهای خارج از خود هم تاثیر بگذاریم. کسی چه میداند؟ بسیاری چنین گفته اند! اما هنوز راه طولانی و تاریکی در پیش رو بنظر می آید. اما بهرحال باید تلاش کرد، باید به پیش رفت، نه میتوان مدت زیادی ساکن ماند و نه باید به عقب بازگشت. هرچه هم که به پیش میروی بهرحال بدون پاداش نیست! هرگز نمیخواهی که به عقب بازگردی. نمیخواهی که ساکن بمانی. میخواهی بیشتر پیش روی.
با دین یا بی دین، با خدا یا بی خدا، تجربه نشان داده است که راهی جز تلاش و قدرتمند شدن، بخصوص با بدست آوردن قدرتهای اصیل و درونی، نیست. شاید ابرانسانی که نیچه از آن سخن میگوید همین باشد.

من مفهوم قدرتهای اصیل و درونی را مطرح کردم، چون این قدرتها در دسترس اکثریت انسانها هست. یعنی قابل دستیابی هستند. قدرتهایی که مثل قدرتهای برونی و دست دوم و منابع فیزیکی و مادی، محدود نیستند و همه کس میتوانند همزمان به دنبال آنها رفته و آنها را بدست بیاورند بهره مند شوند، بدون اینکه نیاز به رقابت های ناجوانمردانه و برخورد باشد. هرچند شاید در بعضی موارد برتری و کم تعداد بودن انسان ها در این زمینه بتواند مزیتی داشته باشد، اما در خیلی موارد هم اینطور نیست و حتی اگر تمامی مردم جهان به میزان یکسانی از یک قدرت اصیل و درونی خاص بهره مند باشند بازهم هرکس میتواند بهرهء شخصی قابل توجه خودش را از آن ببرد. فرض کنید مثلا حداقل چیزی که ورزش و آمادگی جسمانی به شما میدهد سلامتی و احساس سبک باری و شادابی برای سالها و حتی یک عمر است. یا چیزی که قناعت به شما میدهد بقولی مثل گنجی تمام نشدنی است که میتوان یک عمر از آن بهره برد. البته من شخصا در تلاش برای دستیابی به قدرتهای اصیل و درونی بیشتر و بیشتر، قناعت را چندان با معنا نمی یابم! ولی قناعت در یکسری موارد دیگر مطرح است.

یک بچه پولدار که بابایش پولدار بوده، ربطی به شما ندارد، پس مدام حسرت نخور، مدام گله و شکایت نکن و انتظارات بیجا و بی معنی نداشته باش، چون سودی ندارد؛ بلکه ببین شرایط و امکانهای در دسترس زندگی خودت چه هستند، شرایط تو چیست، توان رسیدن به چه چیزهایی برای تو واقعگرایانه تر مینمایند، پس به راه خودت برو، زندگی خودت را بکن، تلاش خودت را بکن. من قدرتهای اصیل و درونی را بدین خاطر مطرح کردم، چون این قدرتها دیگر چیزی نیست که آنقدر در انحصار پول و شرایط خاص عده ای محدود باشد، و اگر نگوییم در دسترس همه، ولی تاحد زیادی در دسترس اکثریت یا خیلی ها هست، پس تو احتمالا اگر علاقمند باشی و بخواهی میتوانی این مسیر را با موفقیت پشت سر بگذاری، و مطمئن باش که به احتمال زیاد در این راه تو هم چیزهای برجسته ای بدست میاوری که آن بچهء پولدار ندارد و حتی بدانها حسرت میخورد! اصلا قدرتهای اصیل و درونی از قدرتهای برونی و دست دوم هم مهمتر است، چون انسانی که در زمینهء قدرتهای اصیل و درونی ضعیف باشد، ولو ثروت عظیمی داشته باشد، میتوانم بگویم که خیلی وقتها خوشبختی اش سطحی و ظاهری و متزلزل خواهد بود و همین هم بسیار در معرض خطر و فروپاشی و فاجعه است.
البته من نقش پول و معاش و امکانات مالی حداقلی را به هیچ وجه منکر نیستم. درواقع من خودم یک امکانات و پشتوانهء حداقلی داشته ام و یک ارث نه زیاد ولی کافی از پدرم برایم بجا ماند که توانستم آزادانه راه و مسیر زندگی خودم را، البته تاحدی که برایم ممکن بود (چون من هم امکان انتخاب و رسیدن به همه چیز که میخواستم را نداشتم) انتخاب کنم. ولی به پول و ثروت زیاد بعنوان یک هدف و اولویت اصلی هیچوقت علاقه ای نداشتم، چون تجربه و عقلم گفت که پول زیاد نمیتواند خیلی از مشکلات اساسی را حل کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>