اعتقاد چیست؟

اعتقاد چیست؟
امروزه دیگر این واژه در نظرم مضحک مینماید. و برای من صرفا یادآور دورانیست که خیلی درپیت تر از اکنونم بودم!
زمانی اعتقادات برای ما مقدس بودند. این را به ما تلقین کرده بودند.
اما تلقین طبیعتا مستحکم نیست، و در برابر واقعیت سر انجام فرو خواهد ریخت؛ البته اگر اعتقاد تلقین شده حقیقتا نادرست یا بی پایه باشد. منظورم از بی پایگی آن است که معلوم نیست و دلایل بقدر کافی روشن و محکمی برای اعتقاد آوردن بدان وجود ندارند.
اما من اعتقاد را بطور کلی و مطلق رد نمیکنم. بیشتر میخواهم بگویم که تعریف واقعی آن چیز دیگریست و اعتقاد قابل قبول هم داریم اما این اعتقادهای قابل قبول با آنچه عوام و توده ها و نظامهای حاکم بر آنها فکر، ادعا، و تبلیغ میکنند متفاوت است.

جوامع و انسانها بر اساس منافع خودشان و ضعف های بنیادین انسان (که البته قابل رفع یا حداقل تخفیف یافتن هستند) بسیاری چیزها را تحریف کرده اند و بسیاری جعلیات از خود ساخته اند. و این حقیقت را عوض نمیکند! ستارگان هنوز گوی های آتشین عظیمی هستند که بر اساس قوانین فیزیک عمل میکنند، و نهایت قوانین بنیادین معنویت (با فرض وجود)، و نه باورهای حقیر مشتی موجود ضعیف! واقعیت هرگز پیرو ما نیست، بلکه این ما هستیم که باید پیرو آن باشیم تا بتوانیم قویتر شویم و بهتر و واقعی تر زندگی کنیم.
آری داشتم میگفتم که اعتقاد واقعی/قابل قبول چیست.
همه چیز از واقعیت می آید. و واقعیت جزیی از حقیقت است. ما با واقعیت سر و کار داریم. و حقیقت کامل و مطلق شاید از ما نهان /دور از دسترس ما باشد. اما حقیقت اینست که واقعیت را باید به رسمیت شناخت! عقل و خرد این را میگوید. واقعیت و حقیقت جدای از هم نیستند. شاید بتوان گفت واقعیت یک دیدگاه عملی در زمینهء شناخت و دستیابی به حقایق دست یافتنی میباشد.
چطور یک اعتقاد میتواند قابل قبول باشد در عین اینکه بر اساس علم و منطق کلاسیک، و اثبات شده نیست؟
خب این بنظر من به نیروهای درونی آدمی مربوط میشود. نسبتا ساده است. شما یک احساسی دارید. یک نیرو و الهام درونی که به شما چیزی میگوید. احتمالا همراه با یکسری تجربیاتی. قابل اثبات نیست، اما بطور مستقیم درکش میکنید و میدانید که ممکن است حقیقت داشته باشد. اگر انسانی بر این مبنا بگوید من به فلان چیز اعتقاد دارم، یا شاید بهتر این باشد که بگوید احتمال واقعیت داشتنش را میدهم و آن را مهم ارزیابی میکنم و تاحدی درموردش اینطور فکر/احساس میکنم که نمیتوانم آن را نادیده بگیرم و در این باب ریسک زیادتری بکنم، یعنی در این باب احتیاط میکنم، من این اعتقاد یا نگرش را قابل قبول می یابم، هرچند که ممکن است در تشخیص خود اشتباه کرده باشد! (دقت کنید که در نظر بنده، قابل قبول بودن اعتقاد با حقیقت داشتن آن تفاوت میکند)
من شخصا به بعضی چیزها اعتقاد دارم؛ باوجود تمام شک و بی ایمانی ام! بطور مثال من به بخشیدن/صدقه اعتقاد دارم. این یک حس درونی و یک احتیاط عاقلانه از دید خرد، و یک دریافت ذاتی است و چیزی که بر اثر خواب هایی که میبینم تقویت میشود؛ هرچند که شاید اشتباه هم باشد! برای ما چیزهای مطلق و 100% مطمئن و همیشگی وجود ندارند یا بسیار کم هستند. اما این درواقع مشکل بزرگی نیست! جالب اینکه پس از دور ریختن اعتقادات نادرست/بی پایه و مطلق گرایی، دریافتم که زندگی واقعی و تعامل راستین با حقیقت جهان گویی همین است و اینطور زندگی بسیار کاراتر و شیرین تر هم میشود! این کارایی و راحتی، به دید من نشان از حقیقت داشتن این دیدگاه است. اما ادیان در مقابل، با هرچه شک و بی ایمانی است دشمنند! و این آنها را با خرد و واقعگرایی راستین و حتی وجدان آدمی ناسازگار میکند. ادیان سراسر تناقضند. تناقضات تاریخی بزرگ و روشن. هرچند همواره نظامها و عقاید مذهبی حاکم سعی کرده اند که این مسائل را به اصطلاح ماله کشی و انکار و تحریف و توجیه کنند. اما حقیقت راستین و خالص، برای یک ذهن ورزیده مجهز به دانش و خرد و علم واقعی، روشن خواهد شد و گریزی از رویارویی با این عقاید نخواهد بود. این جزیی از ماهیت و کار هر خردمند و دانشمند راستین است. این نقش آنها در جهان است. و آنها بودند که سرانجام جهان را متحول کردند. آیا غیر از اینست؟ هرچند ادیان نیز مزایا و نکات مثبت و موارد صحیح و برای بشریت دستاوردهایی داشته و دارند. این را نمیتوان انکار کرد. من انسان منصفی هستم!
خب ما اعتقاد صحیح را تعریف کردیم. از این تعریف نتیجه میشود که میزان احتمال درستی و خردمندانه بودن اعتقادات آدمها، میتواند به میزان قدرت خودشان هم بستگی داشته باشد. مثلا آن کجا که یک آدم عادی یک حس و اعتقادی داشته باشد و آن کجا که یک ابرانسان یک اعتقادی داشته باشد! مثلا بنظر من اعتقادی که یک شخصی مثل بروسلی داشته باشد از اعتقاد یک آدم معمولی خیلی قابل توجه تر و پایه دارتر است. چراکه طبیعی است که هرچقدر چیزی قویتر و پیشرفته تر باشد احتمال کشف حقایق توسط آن بیشتر است. مثل یک کامپیوتری که خیلی قوی و پیشرفته باشد و بنابراین میتواند مسائل پیچیده تر و سنگین تری را با کارایی کافی حل کند. اما کامپیوتر یک شخص عادی یک مقدار درپیت تر است و برای پردازش به زمان بیشتری نیاز دارد و دشواری بیشتری در این راه وجود دارد که احتمال خطا را بالاتر میبرد. هرچه انسانی مجهز به دانش و قدرت علمی بیشتری باشد، به این رایانه بیشتر مواد اولیه رسیده و کمک بیشتری میشود. هرچند شاید در این مسئله نباید زیاد هم مطمئن بود و اغراق و اطمینان بیش از حد داشت، چون حتی انسانهای بزرگ و قدرتمند نیز بطور غیرمنتظره ای ممکن است خطا و انحراف داشته باشند و از آن سو گاهی میبینی که انسانهای به ظاهر کوچک و ضعیف دریافت ها و تشخیص های قابل توجهی دارند. هرچند من هرچه پیش میروم کمتر چنین موارد تضاد یا استثناهایی را مشاهده میکنم و بیشتر در باب این اصلاحیه شک میکنم! همه چیز بر احتمالات و تردید استوار است، اما همچنان به پیش میروم و زنده، و فکر میکنم، موفق هستم! آیا این یک معجزه است؟ شاید هم فقط بخاطر شناخت روش خرد و علم و منطق باشد. بهرحال فقط چند خطای کوچک نمیتوانند یک انسان را برای همیشه یا مدت طولانی از حقیقت دور کنند. نه؟ اگر خطایی باشد، طبیعتا دوباره آزمون و تفکر و تحلیل میشود، نتایج آن دیده و بررسی میشوند، و سرانجام تشخیص داده و اصلاح میشود. و گویی این نظام حقیقی است! نظامی که ما موجودات زنده بر اساس آن بوجود آمده ایم و عمل میکنیم (نظام تکامل تدریجی موجودات زنده خود حاصل آزمون و خطاهای دائمی و بسیار در زمانی طولانیست). من همواره آنتن های خود را برای دریافت امواج ماوراء تیز نگه میدارم. همیشه منتظر هستم تا بالاخره وجود و نقش ماوراء برایم اثبات شود. ولی اثبات آن بسیار سخت است، و گویی هرچه بیشتر در علم و قدرت ذهن پیش میرویم اثبات آن سخت تر و سخت تر میشود! هرچند اعتقاداتی دارم و ترجیح میدهم در این باب ریسک نکنم! گاهی نیروها و حس های درونی دارم. درواقع خیلی وقتها. و من ترجیح میدهم آنها را حفظ و از آنها استفاده کنم. حداقل تا وقتی که در برابر عقل و منطق و علم قرار نگرفته اند! جایی که عقل و منطق و خرد و علم در تضاد با این حس ها قرار میگیرند، مشکلی وجود دارد، و به تجربه دریافته ام که تقریبا همیشه مشکل از حس و اعتقادات است! و این کاملا طبیعی و از نظر منطقی قابل انتظار است. حس و اعتقاد درجهء خطاپذیری بیشتری دارند، چون پایهء آنها سست تر از علم و تجربه است. اما بهرصورت من هیچوقت هیچ بعدی از خویش را، حتی ابعاد اثبات نشده و صرفا احتمالی را، بی دلیل نمی بندم و بدان بی توجهی نمیکنم. و بنظر بنده این است راز خرد حقیقی که خیلی ها از آن غافلند و در این باب خطا میکنند! خردگراهایی که به این ابعاد وجود خویش توجهی نمیکنند، بنظر من خود در دام مطلق گرایی افتاده اند. مطلق گرایی یک ضعف و گرایش طبیعی همیشگی در وجود انسان است و بسیار ساده و به شکلهای گوناگون در هر لحظه میتواند ظهور کند، مگر برای ابرانسانی واقعی که بتواند همیشه نسبت بدان آگاه و در کنترل باشد.
و اما امثال اعتقادات کلاسیک که توده ها دارند، بنظر بنده آنها اعتقاداتی قابل قبول نیستند، چون علت و اساس آنها صرفا یا بیشتر، تبلیغات و تلقین و خوشایند شخصی انسانهای عادیست که ناشی از ضعف روان و ذهن و قوهء عاقله و ترس های حقیر آنهاست. شاید در یک زمانی که ادیان بوجود آمدند و در شرایط آن دوران ها، با سطح علم و دانش و خرد و منطق آن دوران، چنین رویه ای قابل قبول و حتی عاقلانه مینمود یا حتی میبود (یکی به این دلیل که گزینه های موجود دیگر کم و ضعیف/ناقص بودند)، اما فکر نمیکنم در عصر مدرن امروزی به هیچ وجه چنین باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>