یک گفتگو با خدا!

خدایا…

چه باید گفت؟
گفتنی ها را.
چرا نگویم؟
چرا در خود نگه دارم؟
من میخواهم صادق باشم.
و بپذیر نقص مرا، و اشتباه مرا، چراکه خود مرا آفریدی، و از من نخواه که بیشتر باشم، که اگر میتوانستم میبودم.
و من خسته شده ام از ضعف و این پیت حلبی بودن!
و میدانی که من چه میخواهم.
و چرا نخواهم؟
آیا خواستن از تو جرم است؟ آیا عجیب است؟ آیا از دارایی و بخشندگی و ثروت بی پایان تو به دور است؟

من میخواهم ابرانسان باشم. میخواهم شکوه خویش را اکنون، در این زندگی، محقق شده بیابم. از ضعف و محرومیت خسته شده ام. ناامیدم از اینکه در پی این ناکامی های مدام تکرار شونده امیدی باشد. شکوه خویش را اینک نشان بده. وجودت را ثابت کن. نشان بده که تو همیشه همه جا هستی و هیچ محدودیت و قانونی بر خواست ذات تو نیست. نشان بده که حتی دینی که شاید خود وضع کرده باشی هرگز نمیتواند تمامی امکانهای تو را به تمامی توصیف و محدود کند. من میخواهم تو برتر از این باشی. برتر. بی حد. بی محدودیت. که خدایی جز این نمیخواهم. که خدا را جز به این شایستهء خدایی نمیدانم. خسته شده ام از هرچه داستان و قانون خشک و بیروح است. مگر من روباتی بی روح بودم که برایم قوانین بیروح گذاشته ای؟ مگر نمیگویی که ما را از روی عشق خلق کرده ای؟ محبت قانونی ندارد. محبت محبت است. تعریف و اثباتش خودش است. مگر نه اینست که محبت واقعی چشمداشتی ندارد؟
و اما من خسته شده ام. از این ناکامی بی پایان. از اینکه از من چیزی بخواهی که نیستم. از اینکه… مثل این است که به یکی بخواهند چلوکباب بدهند ولی بگویند در مقابل هزینه اش اینست که قبلش حسابی کتکت بزنیم! بعدش آنقدر او را کتک بزنند که از خیر چلوکباب هم بگذرد بگوید نخواستم غلط کردم! شاید حکایت من هم همین است، چراکه میخواهم بگویم دیگر ابدیت را نمیخواهم، اگر ابدیت میخواهد مثل دیروز و امروز و فرداهای خسته کنندهء هستی ات باشد، مرا به چنین ابدیتی میلی نیست! و نه به چنین خدایی! من میخواهم با سرعت نور مرزهای قدرت و شکوه را پشت سر بگذارم. تو شاهدی که هرچه در توان داشتم برای این هدف تلاش کردم! بقیه اش را از تو انتظار دارم. من هرچه میتوانستم کردم. از آنچه ادیان میگویند خوشم نمی آید؛ و نه باور چندانی بدانها دارم؛ من بیش از آنها به نیروهای درونی ام گوش میدهم و اعتماد دارم، چراکه آنها به وضوح فریاد میزنند و بسیار قوی هستند؛ هر روز قویتر شده اند؛ هر روز! همچون انفجار یک بمب اتمی، نمیتوان جلوی نیروی عظیمش را گرفت، و نه دلیلی برای بازداشتن آن دارم. بگذار منفجر شود و همچون ستارگان، شده برای لحظه ای بدرخشد، و اگر فرجامی ندارد، بگذار که برای همیشه خاموش شود، اگر خدای من نیست، پس هستی و ابدیت برایم بی ارزش و بی معناست؛ وقتی خدای من در عدم است، جای من هم همانجاست! در سوگش اشک خواهم ریخت، و از تو سوال میکنم ای خدا، اگر که هستی، که چرا خدای من نیست؟ چرا؟ مگر او چه کم داشت از زیبایی؟
خلق کن، بساز موجودی را، که شکوهمند باشد؛ که شبیه تو باشد.
نمیدانم، گاهی فکر میکنم شاید رقیب نمیخواهی! شاید میخواهی فقط خودت کامل و شکوهمند باشی، و مخلوق همیشه ناقص و ضعیف باشد! آیا اینچنین است؟ فکر نمیکنم با عقل جور دربیاید. مگر خدا انسان است که اینچنین افکار و مرامی داشته باشد و روا ببیند؟ که فقط خود شکوه و قدرت داشته باشد.
از فقر متنفرم. از ضعف، از ترس، از تحقیر، از استثمار، از بیماری و رنجهای بیهوده.
برای من دیگر در بیماری چیزی نیست، معنا و ارزشی نخواهم یافت، چیز جدیدی یاد نخواهم گرفت، مگر اینکه مکافات اعمالم باشد. و آن دیگر چیزها را نیز بقدر کافی تجربه کرده ام و درسهایی را که میتوانستم از آنها گرفته ام، و دیگر هیچ نمانده است که فکر کنم باشد یا بتوانم و ظرفیت دریافتش را داشته باشم.
دیگر همه چیز رو به پایان خویش باید که نزدیک گردد.
مسائل به مرزهای خودش رسیده؛ این داستان دیگر چیز جدید و گفتنی ندارد.
در ارادهء خویش دیگر هرگز بازگشتی نمیبینم. در بینش و دریافت من از زندگی و هدف آن. دیگر تغییری نخواهد بود، مگر آنکه معجزه ای بزرگ رخ دهد که تنها از قدرت خدایی واقعی برمی آید. و من فکر نمیکنم که تاکنون مسیر من برخلاف حقیقت بوده باشد، که اکنون بخواهی با معجزه ای آن را اصلاح کنی. این مسخره مینماید!
من آنچه شدم، که آنچه تو خلق و محقق کردی، به من آموخت و مرا بر آن واداشت. و این به دید من حقیقت است.
دیگر با من از خطا و جرم و مجازات نگو، که جز این نبودم و نتوانستم و گمان ندارم که این حقیقت تغییر بیابد. کار را تمام کن. از هر ضعف و وابستگی و ترس و رنج دیگر بیزارم. حتی از جهنم! حتی از وابسته بودنی به ابدیت که آدمی را خوار سازد. آخر نصیب من از این هستی چیست؟ بیزارم از آن وابستگی، حتی به خدا، که جز رنج و تحقیر و بدبختی در پی نداشته باشد. بیزارم از وجودم، از هستی ام، از چنین ابدیت و حقیقت مبتذلی. یعنی بهتر از این نمیشد؟
این ماشین عظیم. این مغز. این اندیشه. این روان. و شاید روحی در پس آن. شکوهمند است، اما تحقق تمامی شکوه حقیقی را طلب میکند. بیشتر! پیش می آید که به کرانه های توانایی فعلی اش میرسد؛ جایی که صدای خشک سایش آهن می آید! مثل اکنون. صدای فولاد خشک را شنیدم. افکار و مدارها با هم تصادم کردند. قطار به حداکثر سرعت و آخرین محدوده هایش رسید. جایی که ظرفیت طبیعت به کرانه هایش رسید. و من از این خوشم می آید. به من حس امید میدهد. هرچند اینکه بفهمی که شاید محدودی و دیگر بیش از این راهی نیست، ناامیدکننده است، اما از سویی از خود میپرسی این چه بود که این ماشین را اینگونه فرمان راند و نهراسید و آن را به آخرین حدود دست یافتنی اش رساند؟ آیا روح بود؟ نمیدانم! بهرحال اینکه دیگر از طبیعت هم نمیترسی و دیگر طبیعت هم پاسخگوی خواسته ها و خودآگاهی تو نیست، خود امیدبخش است. شاید که ما براستی از طبیعت فراتر باشیم. امید که اینطور باشد! و روح، این ماشین را به حرکت در می آورد. چنان قویست که ماشین را از جای میکند! من از این لذت میبرم. عجب قدرت ستودنی ای!
یک وقت هایی بود که جسمم خموده بود، و من منتظر میشدم تا قوای خویش را تجدید کند و به وضعیت آمادگی و اوج برسد، اما هرچه منتظر میشدی جسم همچنان خموده و ساکن بود، و گویی میخواست روزها همانطور بماند، آنگاه که دیدم اینطور نمیشود، اراده کردم، و جسم را هل دادم، با نیروی مغز و روح و روان آن را از جا کندم، گفتم هی! فرصت نیست، برو! در آن وقت جسم فرمان برد، هرچند شاید خسته بود و هنوز باتری هایش خوب شارژ نشده بود، اما روح بر جسم غلبه کرد، یا شاید مغز، اراده، روان، بر جسم!
اما جسم بهرحال محدودیت زیادی دارد. حتی روح هم نمیتواند از یک حدی بیشتر تجاوز کند و همیشه این کار را بکند؛ چون آنوقت جسم تحلیل خواهد رفت، به او فشار بیش از حد خواهد آمد، باتری هایش خراب خواهند شد، موتورش حسابی داغ میکند و ممکن است صدمهء جدی بخورد! بخاطر همین من سعی میکنم جسمم را به مرور قوی تر کنم. خوشبختانه بنظر میرسد برای این راههایی هست، همانند کنگفو، و بالا بردن توانایی جسم تا حد شگفت انگیزی ممکن است! حتی شاید بیشتر هم بشود. کسی چه میداند؟ شاید آنکه در فیلم ها و افسانه ها میسازند واقعا بوده یا شدنی باشد. مثلا یک نینجا بشویم که نیروهای شگفت آوری در درونش باشد. واقعا خیلی جالب و خوب است! جان تو من خیلی دوست دارم! تو که خودت قوی و کامل هستی میدانی چه حالی دارد!
و من چرا ادیان تو را نمیپسندم؟ (راستی واقعا خودت آنها را فرستاده ای؟!) یکی بخاطر همینکه آنها دربارهء این قدرتهای شگفت انگیز ما در این جهان نیستند. خب میدانی که من نمیتوانم به امید جهان و ماهیت دیگری باشم! نمیتوانم تحقیر و ضعف و ترس و رنج و محدودیت های فراوان زندگی فعلی را به این راحتی بپذیرم و خیالم خوش و راحت باشد که بله اصل دنیا و زندگی دیگریست و آنجا همه چیز ردیف خواهد شد!!
وقتی این همه فرصت در اینجا هست، وقتی جهان را میبینم که صحنهء نبرد را در برابرم گسترده است و تیغ به رویم کشیده است، من میخواهم نبرد کنم خدایا! میخواهم سلحشور باشم. میخواهم شکوهم را اکنون محقق کنم. آیا این گناه است؟ نمیتوانم به امید به خواب رفتن ابدی و سر از جهان دیگر برآوردن بمانم!
نبرد. غلبه. قدرت. شکوه. شجاعت. جنگندگی. موفقیت! اینک! اینجا! در این واقعیت. در این مکان. در این زمان. اینجا عرصهء نبرد است.
اینها واژه هایی ساده و کودکانه نیست. برای من همه چیز است! شاید برای تو کوچک باشد، اما تمام دنیای من همین است. آیا این درست است که اینها را از من بگیری؟ آخر دیگر دلم به چه چیز خوش باشد، به چه امیدی باشم؟ به امید اینکه مرا دوست میداری و همه چیز روزی جبران خواهد شد؟ اما به دید من حقیقت در همین لحظه، در همین ماهیت، و وجود لحظهء حال است که وجود دارد و در جریان است، و باید که از همین مجرا حل و اثبات شود. وگرنه دیگر امیدی نیست. که امید، بی پایه و کودکانه خواهد بود. این شکوه درک و پذیرش واقعیت است، که شجاعت و صداقت میخواهد، و من اینها را ارزشمند می یابم، و دلیلی نمی بینم که هستی تو در تضاد با آنها قرار بگیرد. از نظر من تو اگر باشی، مرجع و دربرگیرندهء همهء شکوه و حقایق هستی، در هر لحظه ای، در هر کجا، در هر موجودی، در هر خواسته ای، در هر نبردی، در هر زندگی، در هر ارادهء مشروعی، در هر وجدان و صداقتی! هرچند کودکانه.
خدایا هستی ات مرا تحقیر کرد! و من به تو شکایت میکنم که چرا!
شاید میخواستی که خشم و اراده ام را بشناسم و به کار بگیرم. نمیدانم. شاید. اما من چنین کردم! هرچه تحقیر بود به خشم و اراده برای قدرتمند شدن و تسلط یافتن بر وجود و زندگی ام تبدیل کردم. عبادت نکردم، دعا نکردم، نماز نخواندم، بلکه از تو شکوهی را که هستی ام را در نظرم ارزشمند میساخت طلب کردم و به سخاوتت چشم دوختم. و برایش تلاش کردم. هرچه میتوانستم. هرچه امکان و فرصتش را داشتم. هرچه توان داشتم. آیا این کافی نیست؟
تو بزرگی، اما شاید برای من بیش از حد بزرگی! شاید من در برابر تو بیش از حد کوچکم. نمیدانم. اما این روا نیست که بخاطر کوچکی ام یا بزرگی تو ناکام گردم. رواست؟
تو در دوردست های بی پایان و دست نیافتنی همیشه خوشبخت و کامل بوده ای، اما نصیب من چیست؟
من از تو شفقت و سخاوت بی حد و مرز انتظار دارم، و فکر میکنم که بدان نیاز دارم! فکر میکنم این هم شان خدایی توست، و هم نیاز من. پس دیگر چه اشکالی وجود دارد؟ دیگر از واژه ها و تعریف ها خسته شده ام. از عدالت میگویند. اما من دریافتم که برای کمال به چیزی کامل تر از عدالت نیاز است! عدالت در برابر آن کمال حقیقی دروغ و فریب کودکانه ای بیش نیست. از این همه بازیهای فکری که عالمان بدانها دلخوشند و فضل میفروشند. همه اش در برابر کمال مطلق حقیقی، جز ابتذال چیزی نیست. همه اش بیهوده است. همه اش افسانه های کسل کننده است. نمیدانم، شاید همهء اینها دروغ بود! شاید کمال مطلقی وجود ندارد. شاید خلقتی در کار نبود. میشود؟ نمیدانم! اما میدانم از آنوقت که عالمان فکر عاقبت کار خودشان را نکردند و نام کمال مطلق را بردند، نام محبت و عشق را، نام قادر مطلق را، نمیدانستند که این واژه ها پتانسیل آن را دارند که خود، بنیان ها را فروپاشند. اما آنها ندانستند، درک نکردند، و شاید هنوز هم نمیفهمند، که چه گفتند، و چطور همه چیز بر اقیانوس بی پایان پنهانی شناور است!
امیدوارم که وجود داشته باشی. خدای من! و نه خدای عالمان.
امیدوارم که خدا خدای دیگری باشد. امیدوارم که هستی هستی دیگری باشد. هرچند شاید آرزوی بیهوده ای باشد… اگر تو آن خدا نیستی، پس شاید بهتر باشد که من بروم، و برای همیشه به عدم ملحق شوم، چراکه آنچه که وجود من برای خدایی توانست متصور باشد، چیز دیگریست، و به گمانم بیش از اینست که خدای عالمان است!
بارها می اندیشم که به امید کدامین خدا قدم به عرصهء هستی گذاشتم؟!
براستی به امید کدامین خدا؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>