ابرانسان و ظواهر!

ابرانسان دربرابر ظواهر بی تفاوت است. ظواهر بی ارزشند!
چه فرقی میکند در غاری زندگی کنی یا در کاخ مجللی؟ مهم تنها خود انسان است. منشاء همه چیز برای ما، در اصل در درون ماست. ما برون را فقط در حد ضرورت کنترل میکنیم و تا این حد، آنهم اجبارا، به پارامترهای برونی وابسته میشویم.

شاید بگویید منظورم از اینها چیست!؟ و اینکه زندگی در غار چگونه میتواند با زندگی در کاخی مجلل یکسان باشد؟
باید بگویم بنگرید بطور مثال هنگامیکه بیمار میشویم، حتی اگر در کاخی مجلل باشیم، حتی اگر تختی که در بستر بیماری در آن افتاده ایم از طلا و به تمامی آراسته شده با گران قیمت ترین سنگ های جواهر باشد، برای ما تفاوت چندانی نخواهد کرد، همچنان رنج خواهیم کشید، این رنج در درون ماست، این ماهیت حقیقی ماست و وضعیت حقیقی ما که ظواهر و چیزهای برونی برایش کاری نمیکنند. آری حقیقی ترین حقیقت اینست! حقیقتی که همیشه و همواره اثبات شده و میشود، اما بسیاری بدان توجهی را که شایستهء آنست نمیکنند. و از این روست که انسانها بیش از آنکه باید به حقیقت حقیقی خود بپردازند و درونا خویش را قوی و خوشبخت کنند و ثروت های درونی خویش را افزون کنند، به چیزهای جدای از خود، برون، و ظواهر بی ارزش میپردازند. غافل از اینکه همهء اینها هنگامی که درون ما از قدرت حقیقی خالی شود، یا کمبودی در این زمینه پیدا شود، به یک باره، بدون اینکه به نظر و تفکر و خوشایند و خواست ما کوچکترین توجهی داشته باشند و از ما فرمان ببرند، ناکارا و بی ارزش میشوند و آنگاه گویی ما توسط خودمان به تمسخر گرفته میشویم. آیا دنیا دنیا طلا و جواهر و مقام و ثروت میتواند آنگاه که انسان بیمار شده و رنج میکشد آن را جبران و با سلامت جسم و روان انسان و آرامش طبیعی اش برابری کنند؟
اما اگر آدمی درونا قدرتمند باشد، و ثروتهای شاید بی پایان درونی را بدست آورده باشد، قدرتهای اصیل و درونی، آنگاه گنج و شکوهش در درونش نهفته است و جزیی از وجود حقیقی خودش است! چنین انسانی میتواند حتی در یک غار، از افرادی که در کاخ های مجلل زندگی میکنند آسوده تر و خوشبخت تر باشد؛ در کل و در نهایت؛ و گاهی حتی در همان لحظه لحظه های زندگی اش! حتی وقتی بر سنگهای سیاه و سرد غار مینگری، و تسلط خویش را بر خودت در اختیار داری، و دنیای اطراف در دستان تو، در برابر شکوه و قدرت درونی تو، در برابر اراده و قدرت روحی-روانی ات، جایگاه طبیعی اش را دارد، نه مایهء کنترل و وابستگی و توهمات کودکانه ات، آنگاه است که در می یابی بالاترین پادشاهی و قدرت و خوشبختی آن است که آدمی پادشاه کشور درون خودش باشد.
آدمی وقتی درونا قوی بود، که البته شامل قدرت بدنی هم میشود، از عوامل بیرونی حداقل تاثیر را میپذیرد. بطور مثال آدمهای نازک نارنجی در برابر شرایط هوایی آسیب پذیرتر هستند و وقتی شرایط کمی سخت میشود، بطور مثال هوا گرم یا سرد است، آنها رنج میکشند و حتی بیمار میشوند، و باید به باد کولر یا گرمای بخاری پناه ببرند، اما یک انسانی که خویش را قدرتمند پرورده است، یک ورزشکار، یک رزمی کار، یک کسی که قدرت و احاطهء ذهنی-روانی خودش را بدست گرفته است، در این زمینه به طرز مشهودی مقاوم تر است و رنج کمتری میکشد و تاثیر و صدمهء بسیار کمتری میپذیرد.
اینها که میگویم تئوری و فرضیه نیست، بلکه خود کم و بیش بصورت تجربی آزموده ام.
در درون خود انسان قدرتها و پتانسیل زیادی نهفته است. یک بخش از علم و خرد و هوشمندی واقعی همین است که این قدرتها را پرورش دهیم و برای خوشبختی حقیقی خود حقیقی مان استفاده کنیم! خود حقیقی ای که، به مشتی ماده و امکانات برونی و متزلزل وابسته نیست، یا حداقل تاحد خیلی کمتری وابسته است.

تاجاییکه میشود باید درونا خود را قوی کرد و همه چیز را به درون منتقل کرد. باید وابستگی های برونی را به حداقل رساند.
این انسان است که باید به تمامی جهان، حتی کائنات، و حداقل خودش، مسلط باشد، نه اینکه بعکس باشد!
برون بی رحم است. برون بی تفاوت است. برون بی معناست. برون برای ما ارزشی قائل نیست. برون بدون ما بی مفهوم است. خشک و سرد است. این ماییم که معناییم. شاید زمانی بتوانیم فراتر از آن برویم، ورای آن، و شاید بتوانیم حتی در حق هستی همچون خدا بشویم. البته اگر نیازی باشد! یا که در آن غوطه بخوریم. بچرخیم، و بنگریم که هستی نیز به مرور همچون ما میشود. با معنا!
تعجب میکنم از اینکه آدمیان این همه به دنبال ظواهر و تجملات هستند. این بندی بود، وابستگی ای، ضعفی، جهالتی، که برای من چندان سخت و زمانبر نبود که تشخیص دهم و از آن بگسلم.
بقیهء مردم به دنبال ظواهر کشیده میشوند، حتی گاهی میدوند! خویش را برای مشتی چیزهای بدون ارزش واقعی، فرسوده میکنند!
این ماییم که مهمیم. این ما هستیم که باید قوی و شکوهمند باشیم. و اگر شکوه و قدرت درونی داشتیم، بردهء ظواهر نخواهیم بود؛ ظواهر را بی ارزش خواهیم یافت، و زیبایی یا ارزش را، در چیزهای با معناتری خواهیم یافت!
یک فرق است بین این حرفها از نوع کلیشه ای و فضل فروشانه اش و اینکه من میگویم. فرقش اینست که اینها حرف و شعار نیست، بلکه عین درک و تجربه و روش زندگی من است.
ظواهر فریبند. همچون اسباب بازی هایی که کودکان را مجذوب خویش میکنند. بسیاری از مردمان در مرحلهء کودکی بزرگسال شده باقی میمانند. این واقعیت جهان است.
اما ما چرا متفاوت هستیم؟ دقیقا نمیدانم! یک چیزی هستی. یک چیزی در درون. و یک چیزی گویی از ابتدا متفاوت بود، و یک تفاوتی. و شاید هم داستان اینست که ما بارها زیسته ایم و اکنون در درجهء بالایی از رشد و خرد قرار گرفته ایم.
فریب ظواهر را خوردن، بردهء آنها بودن، یکی از بزرگترین چیزهای سرکاری در این جهان است؛ چیزی که همواره وقت و انرژی و فرصت های زیادی را از اکثریت مردم به هدر میدهد.
واقعا مردم دلشان خوش است به چه چیزهایی! البته من گاهی فکر میکنم این برای امثال من بد هم نیست، چراکه آنوقت افراد خاصی مثل من میتوانند از فرصت ها و جاده های باز و بدون ترافیک قدرتهای اصیل و درونی، آزادانه و بدون حسادت و محدودیت جدی استفاده کنند و آنگاه که بقیهء مردم در خوابند و سرگرم بازیچه های کودکانه خویش هستند از فرصت استفاده کنیم و از آنها دور و دورتر شویم و این راه را بپیماییم! چه فرصتی از این بهتر؟ جهان به سادگی به کسی فرصت های ناب نمیدهد؛ پس باید فرصت ها را غنیمت شمرد و تیزهوشانه از همه چیز استفاده کرد تا به همه چیز واقعی رسید! بگذار مردم در خواب باشند. اصولا شک دارم آنها لیاقت بیداری و این قدرت را داشته باشند. اگر داشتند که اینگونه نبودند.
در زندگی ام از حسود و حسادت تنفر دارم. و بارها از حسادت رنج کشیده ام و حتی صدمه هایی دیده ام. پس بگذار حسودان در جهل خویش گول بازیچه های جهان را بخورند و به دنبال ظواهر روان باشند و نبینند و ندانند و نفهمند که ما به دنبال چه هستیم و به چه چیزهایی دست می یابیم! مگر زمانی که دیگر قدرت آسیب رساندن به ما را نداشته باشند.
هرچند، شاید انسانی که به این مرحله برسد که دنبال قدرتهای اصیل و درونی برود، بجای ظواهر و چیزهای سطحی، به این درک و رشد و سلامت روحی-روانی نیز رسیده است که دیگر دست از حسادت بردارد و این بیماری مضر و خطرناک را از درون خویش پاک کند.
و خدا کجاست؟
هنوز به خدا نرسیده ام. حداقل نه آن خدای ادیان! ادیان خود پر از ظواهرند، پر از نمایش! از این رو تفکر و راه ما با راه ادیان چندان سازگاری و شباهتی ندارد، اما از یک جهاتی چیزهایی بسیار مشترک و یکسان داریم؛ بطور مثال ساده زیستی. دوری از تجمل. پرهیز از اسراف. و به گمانم، ابرانسان مرام راستی و مردانگی دارد و آزاده است!
آیا در ادیان حقیقتی هست؟ شاید! ولی مشکل اینست که خیلی دیگر از بخشهای آنها به شدت توسط بینش و تشخیص ما مورد رد یا حداقل تردید قرار میگیرد. به شدت! و ابرانسان موجودی نیست که در مقابل این ماهیت به شدت مشکوک که عقل و تجربه اش بر تناقض و ناکارایی آن و عدم تطابقش با واقعیت گواهی میدهد تسلیم شود! از این دیدگاه برای ابرانسان دین بیشتر یک دشمن فریبکار مینماید تا دوست!
ابرانسان نمیتواند واقعیت را نادیده بگیرد یا کم ارزش بداند، درحالیکه ادیان اغلب در عمل به واقعیت ارزش و اعتبار کمی میدهند، آنرا نادیده میگیرند، و به نوعی حتی آن را انکار میکنند! شاید این یک دلیل آن باشد که در دین اصولا حرف خاصی از تجربیات و تشخیص های شخصی بر این مبنا، زده نمیشود. و این، بر خلاف عقل است!
البته شاید هم اصولا بیشتر مردم عقل درست و حسابی ندارند که بتواند بحساب آورده شود، و ادیان هم برای سوار شدن بر همین آدمها درست شده اند!
به گمانم ابرانسان ها در طول تاریخ بارها در برابر نظامهای دینی و حتی خود دین قرار گرفته اند.
تا اینجا واقعیتی که دریافتم اینست. باید دید که بعد تر چه پیش می آید و به چه چیزهایی میرسم. آیا یک زمانی بالاخره همه چیز به طرز شگرفی تغییر خواهد کرد و این مشکلات و تناقضات بزرگ در واقعیت این جهان و زندگی ما حل خواهند شد؟! نمیدانم… اما دیگر برای تصمیم گرفتن و حرکت کردن نیازی به دانستن همه چیز از پیش ندارم!

بهرحال این جاده ایست که باید بپیمایی! این راه توست.
این را ابرانسان به خودش میگوید، و شاید به تمام ابرانسان های دیگر، و شاید در نهایت به تمامی انسانها!
این راهیست که بهرحال باید بپیماییم. این راه است. تنها راه. و راهی جز آن نیست به سوی فهمیدن و رها شدن.
رها شدن از رذالت. رها شدن از ضعف و بزدلی. رها شدن از تنبلی. رها شدن از نادانی. رها شدن از رنج ها.
آری. به یاد بودا می افتم. آیا بودا هم یک ابرانسان بود؟
البته شاید درست نباشد که اکنون نام ابرانسان بر خود بگذاریم، چون هنوز که این راه را بقدر کافی نپیموده ایم! اما همین که درک و ظرفیت و تشخیص و تصمیم در این حد در انسان ایجاد شد، خودش پایهء ابرانسان بودن است و چیز کمی نیست. و نیز نسبت به دیگر انسانها، متمایز خواهی بود.

و امیدوارم که تمام اینها وهم و خیال نباشد. حتی ابرانسان هم میداند که اگر ماورایی در کار نباشد، هدفش بر شانس و تصادف های بسیار استوار است و به طرز ناامید کننده ای متزلزل و تضمین نشدنی است، و این او را به فکر می اندازد و اندوهگینش میکند. آیا در کائنات، در ذات ماده، چیزی فراتر هم هست؟ آیا نیروها و تقدیر ماورایی از ما در این راه حمایت خواهند کرد؟
امیدوارم که اینگونه باشد! بهرحال چاره ای نیست. باید تلاش خودمان را بکنیم!

میدانید منظورم چیست؟ بگذارید بصورت واقعی تری توضیح بدهم.
بطور مثال اگر جنگ شود، چه بر سر ابرانسان (بالقوه) و هدفش می آید؟ اگر بدبختی و گرسنگی و فلاکت کشور را در بر گیرد، ابرانسان چطور میتواند به نقشه های ابرانسانی اش برسد؟ چطور میتوان با شکم گرسنه ورزش کرد یا به دنبال علم رفت؟ وقتی آدمی تمام یا بیشتر وقت و انرژی اش صرفا صرف زنده ماندن و مسائل اولیه و حیاتی زندگی بشود، چطور میتوان اندیشهء ابرانسان شدن را در ذهن پروراند؟! در آن موقع تنها میتوان عمر را گذراند!
حقیقت این است که ابرانسان با انسان مذهبی بسیار تفاوت میکند. برای یک انسان مذهبی صرف مقاومت در عقیده و سعی در اطاعت خدایی که به او اعتقاد دارد تحت هر شرایطی، موفقیت است و اصولا ابرانسان بودن از دید یک انسان مذهبی همین است! مهم نیست که لاغر شوی، مریض شوی، ناقص العضو شوی، تا آخر عمرت رنج بکشی و ثمرهء زندگی و تلاشهایت را نبینی، …، تنها مهم این است که با ایمان از پس وظایف مذهبی و اطاعت بی چون و چرا از خدای ادیان بربیایی و در آن دنیا در برابر او روسفید باشی! چراکه آنان راه ابرانسان شدن را این میدانند، راه رهایی و نجات را این میدانند، و تحقق و بهرهء واقعی آن را در جهان دیگری پس از مرگ میدانند.
اما برای ابرانسانی که از تجربه و سیر تاریخ و خرد و نیروهای درونی خود انسان سربرآورده است، شرایط تاحدی هم که شده تفاوت میکند. ابرانسان اگر خدایی هم داشته باشد، یا اگر احتمال بدهد که خدایی باشد، خدایش چندان شبیه خدای آدمهای مذهبی نیست. خدای او توسط خودش، بر اساس عقل و تجربه و تشخیص درونی خودش، تعریف شده است. و امیدش بدان خدا، چیزهایی است که در راه و هدف خودش بدانها احساس نیاز میکند. در این میان بازهم واقعیت، سهم خودش را دارد. اما برای آدمهای مذهبی واقعیت این دنیا ارزش و اعتبار خاصی ندارد و آنها این دنیا را تنها پل گذر به جهان دیگری میدانند. اما ابرانسان قصهء ما در پی حل کردن مشکلاتش در همین جهان است، و ساختن خودش برای توانمندی زیستن در همین جهان، و فکر میکند اگر جهان دیگر و برتر و زندگی پس از مرگی هم در کار باشد، ما در حال حاضر در اینجا هستیم و باید این کار را انجام بدهیم و معنایی ندارد که در اینجا نقص و ناکامی را پذیرا باشیم و بی اهمیت بدانیم به امید اینکه روزی روزگاری بعدش در جهانی دیگر همه چیز خودبخود (یا صرفا بخاطر اطاعت کورکورانهء ما از خدای ادیان) درست خواهد شد! ابرانسان امروز کار امروز را میکند و میگوید بر فرض که فردایی در کار بود فردا هم کار فردا را خواهم کرد و اگر امروز کار امروز را نتوانم به خوبی انجام دهم، امید به فردایی نخواهم داشت! برای او اولویت امروز است، این جهان، این زندگی، واقعیت جاری، اما در باب احتمالات دیگر و جهان و زندگی پس از مرگ و خدای احتمالی هم یک حداقل احتیاط و محکم کاری را میتواند داشته باشد که فکر میکند حتما یک خدای منطقی و مهربان و عادل آن را از او بعنوان یک حداقل قبول میکند.
البته شاید بنظر می آید که از این جنبه در ظاهر آدم مذهب هم کم و بیش همین را میگوید، ولی در عمل با هم تفاوت دارند، و نمیدانم توانستم تفاوت را برسانم یا نه. بطور کلی دین بر ایمان استوار است، در حالیکه ابرانسان بر اساس واقعیت با تمام تردیدهایش حرکت میکند. ابرانسان از هر آنچه که روشن و ثابت شده و در دسترسش است، جهان ماده و خرد بشری، استفاده کرده و پل خودش را میسازد، اما انسان مذهبی بر ایمان و اعتقاد دربست خودش (نیز) اتکا میکند، گویی با موادی از این جنس پلی میسازد که خودش واقعی میبیند (اینطور باور دارد) اما از دید ابرانسان آن پلی بیشتر از جنس توهم و خیال و نامرییست که اتکا و اکتفا کردن بر آن عاقلانه نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>