خدا – تنها تر از همیشه!

خدا و ادیان منهدم شده اند!
اگر نیک بنگریم.
این امر به دست علم و خرد مدرن صورت پذیرفت.
نمیدانم آیا منظور نیچه از مرگ خدا نیز چنین بود؟ احتمالا.

پیشتر گفتم که من آدم فلسفه نیستم و مطالعات گسترده جدی در این زمینه نداشته ام. از این فیلسوفان مشهور جز قصارها و گزیده هایی چیز بیشتری نخوانده ام. اما همانها برایم بعضا بسیار الهام بخش بوده اند، هرچند شاید در مواردی حکایت آن باشد که «هرکسی از ظن خود شد یار من».
آری خدای ادیان تنها تر از همیشه است. بسیار تنها. و به گمانم طولانی مدتی است که مرده است. مرگ او از ده ها سال پیش، چند صد سال، و حتی پیشتر کلید زده شده بود. اصلا به گمانم او هیچوقت بطور واقعی زنده نبوده است، و درواقع تنها یک توهم و در تخیل ذهن انسانها بوده است.
حقیقتا من دشمن خدا نیستم. اصل اندیشهء خدا، بعنوان یک مبداء و مرجع هوشمند و دارای قدرت و کمال مطلق با آن همه صفات نیک که به او نسبت میدهند، چیز بدی نیست، بلکه خواستنی است، اما این او را موجود نمیکند، و این خدای ادیان را، خدای توده ها را، همان خدای کمال مطلق دوست داشتنی نمیکند! به حرف که نیست! به تجربه و عمل است و چیزی که براستی منطقی و قابل درک و مشاهده است.
بطور مثال چطور میتوان باور کرد که این جهان ضعیف کش را چنان خدایی خلق کرده است؟ به کدامین انصاف؟ به کدامین منطق؟ و راهکار ادیان برای زندگی در این جهان چیست؟ بیشتر از تسلیم و دعا سخن میگویند! چیزی که برای من شخصا هیچوقت کارا و قابل قبول و مطابق با عقل و وجدان و تجربه نبود. حتی از کودکی از سنین کم باوجود تمام ناقص بودن قدرت ذهنی و تجربه و آگاهی ام، با وجود تمام تلقین ها و هجمه های دین و خدای توده ها، باوجود آموزه های والدین، همواره این تناقضها، با واقعیت تطابق نداشتن و جور در نیامدن ادعاها در این زمینه، و عدم اثبات و بدیهی بودن را، حس میکردم، ظنی در درونم هشدار میداد، غریزه ای میگفت یک جای کار ایراد دارد، یک چیزی درست نیست (بقول خارجیها، ‎Something is wrong!‎)، درواقع خیلی چیزها از اساس مشکل دارد، تجربه با باور نمیخواند، حس میکنم یک چیزی جلوی چشم من است، یک عینک، یک فیلتر، اما من از گوشهء چشم و با حواس دیگرم واقعیت های دیگر و واقعی زندگی را لمس و درک میکنم. یک جای کار میلنگد، یک چیزی درست نیست، هشدار، هشدار، صدای خفهء یک آژیر، نورهای قرمز و زرد و نارنجی، در وجودم دستگاهی بود، نیروهایی بود، قوهء تشخیصی بود، که والدین و جامعه تا آن حدی که آن روزها دور و برم را گرفته بود میگفتند خاموشش کن، توجه نکن، مهم نیست!
اما سرانجام آزادتر و قوی تر شدم. با واقعیت های متفاوت بیشتری و هرچه از نزدیکتر و روشن تر آشنا شدم. دانستم که آن دنیای خیالی که والدین و آموزه های کلیشه ای توده ها/جامعه برای من تعریف کرده بودند لزوما واقعیت ندارد؛ حداقلش اینست که ناقص است و از کامل و دقیق، و بنابراین کارا بودن، خیلی فاصله دارد.
آه یک خورده منحرف شدیم. آری داشتیم میگفتیم، که خدا مرد، یا هرگز زندهء واقعی نبود شاید، و ادیان منهدم شده اند. اما من بر مرگ ادیان و خدایشان افسوس نمیخورم و دلم بحالشان نمیسوزد، چراکه نه آن هیچوقت برایم خدای خوشایندی بود و نه هیچوقت حقیقت و ارزش و تعالی محض را در آنها دریافتم. خدایی بود، دینی بود، که یکسری حرفهای خوب و درست و امیدوارکننده میزد، اما در قدم بعدی آنقدر یاوه میگفت، زور میگفت، تهدید میکرد، حرف غیرمنطقی میزد، سانسور و سرکوب و ارعاب میکرد، … که آدمی از همه چیز حتی وجود خودش در وحشت سرگردان میشد. اینک آن وحشت به ناامیدی مبدل گشته است؛ اما من دریافتم که ناامیدی از وحشت و گیجی بسیار بهتر است! اینکه فرض کنیم خدایی نیست، ابدیت و خوشبختی نهایی در کار نیست، ناخوشایند است، اما وقتی بپذیری و نترسی، وقتی تسلیم این حقیقت شوی، رنجت به حداقل میرسد. هرچند باید بگویم من بطور مطلق اینطور فکر نمیکنم، اما این را بعنوان یک احتمال کاملا ممکن پذیرفته ام! یک باریکه ای از امید، یک حس درونی، مثل آنوقت هایی که حس میکنم جریانی از قدرت و شکوه شگفت انگیز در درونم جاری شده است، همیشه مرا از غلتیدن به مغاک بی اعتقادی و ناامیدی محض نگاه میدارد. اما زندگی کردن روی این لبهء پرتگاه حقیقتا از زندگی در آن جهان خیالی متناقض و پر از وحشت و سردرگمی برایم راحتتر و خوشایند تر است. فکر میکنم در این کار مهارت و توانایی چشمگیری پیدا کرده ام و مثل یک بز کوهی روی لبهء پرتگاههای خطرناک و شیب های تند براحتی جولان میدهم! اینکه بخواهی یک بز کوهی را از زندگی و رفت و آمد در لبهء پرتگاهها و شیب های تند کوهستان ها نهی کنی و بترسانی، کمی خنده دار است؛ نه؟ درست است که حتی برای بز کوهی هم با آن تطابق و مهارتش با آن محیط، ریسک و خطر سقوط و صدمهء جدی ولو مقدار کمی همواره وجود دارد، ولی آیا بقیهء حیوانات و بقیهء جاها امن تر هستند؟ فکر نمیکنم! اصولا یک مزیت زندگی در آن جاهای خاص آن است که بیشتر شکارچیان به آنجا دسترسی/حضور ندارند یا نمیتوانند بز کوهی را در چنان مکانی دنبال و شکار کنند.

گفتم که اینطور واقعی تر هستم، اصیل تر هستم، خودم هستم! همه چیز را همانطور میبینم که براستی در نظرم هست!
چند بار تجربهء بی اعتقادی مطلق و ناامیدی مطلق را داشته ام، اما از آنها باز گشته ام. نمیتوان در آنجا ماند! تحملش بسیار سخت است. رنج آور است. آنجا جاییست که همه چیز بی معنا و سرنوشت کاملا سیاه میگردد. تمامی هستی در نظرت دشمن میگردد. درک آن برای من یک سیاهچاله را بیاد میاورد که همه چیز را به درون خود میکشد و نابود میکند. هیچ قانونی، هیچ امیدی، هیچ لذتی، هیچ آزادی، هیچ معنایی در آن نیست، بلکه رنج و فشار بی پایان است. حس میکنی که داری به یک حیوان بینهایت درنده و بی رحم تبدیل میشوی، و چیزی در درونت از این رنج میکشد! چیزی در درونت. گویی که آن چیز توی واقعی هستی و آن حیوان درنده اصل وجود تو نیست، گرچه به تو بسیار نزدیک است و بی ارتباط نیست؛ بسیار نزدیک! از این رو من فکر کردم شاید براستی یک روح ملکوتی در کار است و اصل من آن است و آن حیوان نیست. اما آن حیوان گناهکار نبود! آن حیوان خشم و اراده ای برای دفاع از من بود، اما خشم و اراده ای که گویی از کنترل خارج شده بود. خشم ابزار است. باید تحت کنترل باشد و هوشمندانه آنرا کنترل کنی و بکار بگیری.
از آن پس من دریافتم که اصول بنیادین معنویت حیاتی هستند. داشتن یکسری اصول پایه و سعی در تقید به مشترکات و واضحات، عاقلانه بنظر میرسد. این یک تجربهء شخصی و دریافت مستقیم بود! آیا نیازی به استدلال و اثبات طور دیگری هست؟ درواقع به آن مرحله و تجربه وارد شدم چون هیچ استدلال و اثباتی در دست نبود!
ادیان بیش از حد مطلق گرا و ایدئالیست هستند. میگویند همه چیز یا هیچ چیز! و این آنها را در واقعیت ناکارا و غیرعملی و غیرقابل قبول میکند. حداقل برای افرادی مثل من! البته این تنها یک جنبه و اشکالی است که در ادیان میبینم. گفتم که آنها موارد غیرمنطقی و تناقضات زیادی دارند. مسئله یکی دوتا و ساده نیست، گسترده و پیچیده است! با تجربهء شخصی و درک مستقیم واقعیتها و جهان پیرامون و دریافتها و منابع و تشخیص های درونی نیز در ارتباط است. تشخیص خودت یک چیزی میگوید، وجدانت یک چیز، عقل یک چیز، تجربه یک چیز، که با ادعاها و بینش مذاهب بقدر کافی سازگار نیست! اینجاست که مشکل اساسی پیش می آید، و برای افرادی مثل من برندهء نهایی هیچوقت منابع برونی نخواهند بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>