شیدایی قدرت!

شیفتهء قدرتم.
زیباترین زیبایان است. خواستنی ترین خواستنی هاست.
بخصوص قدرتهای اصیل و درونی. بخصوص!
بدون قدرت آدمی چه شکوهی دارد؟ هستی چه ارزشی دارد؟ خدا چه خاصیتی دارد؟
آدمی بدون قدرت خلیفهء خدا نیست. آدمی بدون قدرت موجودی شایستهء هستی نیست.
عشق بدون قدرت همچون پرنده ای بدون پر و بال است.
از ضعف و ترس و تحقیر چه زاده میشود جز بی معنایی، رنج، زشتی، پوچی؟

قدرتی در درون.
قدرتی رویایی میخواهم.
هرکس بدان ناخنکی زده باشد و طعم آن را چشیده باشد نخواهد توانست که از آن بگذرد. قدرت برایش مبدل به خواستنی ترین خواستنی خواهد شد. دیگر در طلب زندگی گوسفندی نخواهد بود! دیگر در نظرش ارزشی نخواهد داشت.
چه قدرتهاییست که میتوان بدانها دست یافت. آه خدای من! بسیاری از مردم از چه چیزهایی غافلند و چطور زندگی میکنند!
حیف است که انسان همین بماند. حیف است، وقتی میتوان بسیار فراتر بود! آنچه دست یافتنی می نماید!
در قرآن آمده است که آدمی را ضعیف آفریدیم، آمده است که انسان در رنج آفریده شده است. اما نیامده است که تا ابد اینگونه باید و اینگونه خواهد ماند، نیامده است که نمیتوان از این وضع برون شد، نیامده است که هدف و ارزش ضعف و رنج انسان در چیست!
من از ضعیف بودن بیزارم. ضعف و ترس و محرومیت و تحقیر و رنج های به ظاهر بیهوده، خشم و تنفر مرا بر می انگیزند. حس تهی بودن، بی ارزش بودن، بی هدف و بی معنا بودن، پوچی محض، ناامیدی مطلق میکنم.
آخر ما برای چه وجود داریم؟ از هستی مان چه سودی میبریم؟ پس رحمت خداوند کجاست؟
باید که با ارادهء خویش پایانی گذاشت بر این داستان کسل کننده و بیهوده.
قدرت زیباست. خواستنیست. نگذشتنیست. همچون جذاب ترین زنان جهان. حتی جذاب تر از آنها! چنانکه من حاضرم تا پایان عمر تنهایی و محرومیت از بعضی از بزرگترین خواستنی های جهان را که بیشتر مردم شب و روز در فکر و به دنبال آنها هستند بخاطر دست یابی به قدرتهای اصیل و درونی تحمل کنم. چراکه قدرت چیز دیگریست! عمیق تر است، ماندگارتر است، شکوه دیگری دارد، جزیی از وجود خود آدمی میگردد!
آیا آدمی قاطر است که عمرش و جسم و روحش در طلب نیازهای اولیه بگذرد؟ آیا این دوزار زندگی و یک لقمه نان اینقدر ارزش دویدن دارد؟ آیا خداوند قادر مطلق و رحیم و کریم اینطور روا داشته یا توان تامین نیازهای اولیهء مخلوقات خودش را ندارد؟ من نمیدانم چرا زندگی اینطور است، اما میدانم که چه چیز درست است و چه چیز نادرست و ناپذیرفتنی! عقل و وجدانم به من میگوید. این غیرقابل قبول است که عمر آدمی در حقارت تامین معاش بگذرد و این همه فرصت ها و نیروهای درونی او و قدرتهای دست یافتنی همچون گنج های نهان دست نخورده و بلااستفاده بمانند!
خیلی وقتها جریانی از قدرت و اراده و شاید نیروهای کائنات را در درونم حس میکنم. حس پرشکوه و زیباییست. احساس بینش عمیق و اصالت پرشکوهی را در درونم درک میکنم. درونم مرا هدایت میکند. درونم با من سخن میگوید. نه درونم، که کائنات. که حقیقت. که قدرت. که شکوه! به زبانی بی کلام، شکوهش را نظاره گر هستم. چنین کسی دیگر چطور میتواند منابع برونی را، که البته شاید فقط در ظاهر، چیزهای دیگری میگویند بر درک درونی خودش ترجیح دهد؟ آیا ممکن است؟ آیا معقول است؟ به چه دلیل؟ از روی کدامین جاذبه، کدامین ترس، کدامین مردانگی و انصاف؟
من آن زندگی پشمکی و درپیت را نمیخواهم. چیز برتری میخواهم. دوست دارم بر زندگی ام تسلط داشته باشم. کنترل. قدرت و شکوهی که شایستهء انسان، بلکه هر موجودی میدانم. چیزی که ارزش بودن داشته باشد.
ارزش دارد که انسان تمامی زندگی اش را در راه هدفی که درست میداند صرف کند، ولو بطور کامل بدان نرسد و مرگ به تلاش او در این مرحله خاتمه دهد. آیا فرصت دیگری خواهد بود؟ آیا آن راه را از همانجا که رها شد ادامه خواهد داد؟ من اینچنین می اندیشم! انصاف این است. آیا ما برای درک انصاف و عدالت و رحمت نیازی به این داریم که نوشته هایی کلیشه ای آن را برای ما تعریف کنند و ما آن را در ساختار ذهنی خود بعنوان تعریف حک کنیم؟ من فکر نمیکنم! من فکر میکنم این تعاریف از قبل جزیی از ذات ما هستند، اما منابع برونی در صورت صحت و تطابق کافی میتوانند برای بیاد آوردن و جلا بخشیدن و به کمال رساندن درک ما از آنها کاربرد داشته باشند. ولی پایهء تمام این تعاریف و قاضی دادگاه عالی که رای نهایی میدهد در اصل در درون خود ماست که وجود دارد. هیچ چیزی نمیتواند صرفا از برون برای ما تعریف شده و معنا بیابد.
دروغ نگویم من حتی از ادیان و مذاهب در این باب الهام گرفته ام. با اینکه در ظاهر از آنها انتقاد شدیدی میکنم و به کل زیر سوال و خشونت و دشمنی میبرمشان. البته بارها گفته ام که من تعریف خاصی از خدا و معنویت و دین، شاید باید بگویم به معنی مرام، برای خودم دارم.
چه حسی دارد؟
جریان قدرت.
همچون برق که در یک وسیلهء الکتریکی جریان پیدا میکند. مانند روح است برای جسم.
یک نیرویی که همه چیز را باز تعریف میکند و به سطح برتری میرساند!
من بدون قدرت هیچ معنا و هدفی ندارم. مثل یک دستگاه الکتریکی و الکترونیکی که بدان هیچ برقی نمیرسد! باوجود پیشرفته بودن اما کاملا پوچ و بی ارزش میشوم و خود این را به وضوح درک میکنم. به خدا میگویم آخر هدفت از آفریدن من چه بود خواستی با این کارت چه لطفی به من بکنی آخر منهم آفریدن داشتم؟! کجایش آفرین گفتن داشت که به خودت آفرین گفتی؟! آخر یک چیز درست و حسابی می آفریدی، نه من درپیت را که خودم از آنچه هستم ناامیدم و از ماهیت خودم حالی نمیکنم و بخاطر ضعیف بودن رنج میکشم! این چه لطفیست؟ چه رحمتیست؟ چه انصافیست؟
نمیدانم آیا دیگران نیز شبیه من هستند؟ آیا چنین رابطه ای با خدا دارند؟ چنین چیزهایی در ذهنشان می آید، چنین چیزهایی میگویند؟ من بدانچه میگویم کاملا اعتقاد دارم و عین درک و خواستهء من است. با راستی و صداقت. تعارفی با خودم ندارم، با هیچکس ندارم، خودفریبی نیست، دروغ نیست، فرافکنی نیست.
بسیاری از اینها را قبلا نگفته بودم، حداقل نه به این شکل دقیق و صریح، و قصد هم نداشتم بگویم، بخشی بخاطر اینکه فکر میکردم مسائل شخصی و ناگفتنی هستند و مصلحت نیست گفته شوند، اما در برخورد و بحث با مذهبیون و طرفداران خدای ادیان و باورهای عامه به این نتیجه رسیدم که باید مسائل بیشتری را فاش کنم، طاقتم به سر آمد، مجبور شدم، که افشاگری کنم!
رابطهء من و خدا، البته خدای احتمالی، آن روح کائنات، آن جریان شکوه و قدرت، به گمانم خارج از هر دین و آیین متعارف است، چیزیست، دینیست، خداییست، که از درونم تعریف شده و جوشیده است، و من به هر دین و خدای دیگری که با درک و وجدان درونی ام سازگار نباشد بی اعتقاد و بی اعتماد و بی امیدم، بلکه آن را دروغ و فریب و جعل و دشمن میدانم! هرچند شاید آنقدر که دیگران در آن ادیان و خدایانشان تضاد و ناسازگاری با اندیشه و بینش من میبینند، خود نمی بینم! اما من مجبورم در مقابل تفسیر و تعریف آنها از دین و خدا بایستم تا بدانند چیزهایی را که شاید بتوانند بفهمند! شاید!

البته فراموش نکنیم، که باید سعی کرد ظرفیت قدرت را بدست آورد، لیاقت آن را کسب کرد، وگرنه قدرت شایسته نخواهد بود و باعث خسارت و نابودی خودمان خواهد شد و اگر هوش و ارادهء برتری در کائنات باشد، بخاطر خودمان و دیگر موجودات آن را از ما دور نگه خواهد داشت. هرچند راه بدست آوردن قدرتهای اصیل و درونی معمولا راهی سخت و طولانیست، و خود این طی مسیر و این رنج و زمان و زحمت و ریاضت تاحدی هم که شده در خیلی موارد به گمانم میتواند روح و روان آدمی را تعالی دهد و ظرفیت و شایستگی او را برای دریافت قدرت افزایش دهد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>