یک خروس

چند روز پیش بروبچ در WhatsApp در موبایل یک کلیپ گذاشته بودند که زدم ببینم چیست. نگاه کردم دیدم بعله جنگ خروسهاست که آدمها راه می اندازند و نمیدانم برای سرگرمی و/یا قمار لابد. بیچاره از هر دو خروس یکیشان در هر جنگ چپ و چول میشد به نحوی که دیگر نمیتوانست روی پا بایستد؛ یعنی احتمالا اصلا میمرد!

میدانید، من حیوانات را دوست دارم؛ حتی یک کرم خاکی را هم. و مرغ و خروس از حیواناتی هستند که آنها را واقعا دوست دارم. یک زمانی مرغ و خروس داشتیم خیلی دوست داشتمشان و آنها را میگرفتم و نوازش میکردم. از خروس هم خیلی خوشم می آید. حیوانات بی آزار و دوست داشتنی هستند. یک زمانی هم که جو عرفان داشتیم و کتاب عرفانی میخواندم یک جایی نوشته بود که خروس حیوان خوش یمنی است.

آن کلیپ را دیدم ناراحت شدم گفتم عجب آدمها علاف و بیشعور هستند که این حیوانات زیبا و بی آزار و مظلوم را اینچنین به جان هم می اندازند و باعث مرگشان میشوند. آنهم آن خروسهای زیبا با بدنهای بی نقصشان. حیف است. مثل گوهری که آن را نابود کنیم. این هنرهای طبیعت را، یا که شاید هم، خلقت و نعمت های الهی را!

خلاصه این قضیه گذشت، اما دیشب خوابی دیدم که فکر کردم شاید به آن مسئله مربوط است.

یک خروس را در خواب دیدم، در خانهء ویلایی قدیمی مان بودم، و خروس داشت رد میشد، من خواستم آن را بگیرم و نوازش کنم چون دوستش داشتم، فکر کنم گرفتمش، یا که شاید هم روی زمین بود، بعد ناگهان خروس به سخن آمد، آنهم به زبان عربی! من اول فکر کردم آیه هایی از قرآن را میخواند، ولی بعد متوجه شدم که دارد سخن میگوید، و من میتوانستم تقریبا بفهمم که دارد چه میگوید، یعنی با توجه به درسهای عربی که در طول دوران تحصیل خوانده بودیم انگار کلیت سخنش را متوجه میشدم. البته زیاد سخن نگفت، کوتاه بود، ولی دریافتم که گویی دارد خطاب به من میگوید «تو بهترین آدم در این ناحیه هستی»!!

فکر کردم منظورش از ناحیه لابد شهر ماست یا منطقه مان.

بعد مادرم آمد و رفتم نزدیکش و مردد بودم که بگویم که چه شده است یا نه، یعنی فکر کردم آیا تعریف کردن آن به مادرم کار درستی است یا نه، و دست آخر فکر کنم میخواستم بگویم یا داشتم میگفتم که خوابم در همان حوالی تمام شد.

برایم جالب بود که آن خروس به عربی سخن میگفت. یکجورهایی انگار که خودش هم نبود و خروس فقط واسطه ای بود یا برای مدت کوتاهی دارای چنان سطحی از شعور و استعداد شده بود که اینطور سخن میگفت. کسی چه میداند، شاید خدا یا بزرگی از طریق او سخن میگفت! شاید این فرشتگان بودند. و شاید هم خود خروس بود. بهرحال چه فرقی میکند! مهم این است که شاید براستی خدایی هست، شاید چیزی فراتر از این جهان مادی هست، شاید عشق و شفقت حقیقت و عزت دارد. کسی چه میداند!

و چرا ما انسانها اینقدر نادان هستیم، اینقدر نامهربان با حیوانات. چرا در حق چنین موجودات زیبا و مفید و بی آزاری اینطور بخاطر تفریح مبتذل و منافع مادی خودمان این اعمال را مرتکب میشویم؟

می اندیشم که شاید جایگاه ما نسبت به حیوانات مثل جایگاه خدا نسبت به خودمان است. ما بر حیوانات تسلط داریم. آنها ضعیفند. در برابر ما قدرت ایستادگی و دفاع از خودشان را ندارند. اغلب نمیتوانند به ما آسیبی برسانند و ضرری بزنند. بلکه آنها مهر و هیجان و تفریح بیشتری به جهان ما میاورند؛ البته نه تفریح هایی از آن نوع! آنوقت بعضی انسانها با آنها چه میکنند!

کسی چه میداند شاید اگر ما با حیوانات مهربان باشیم و به آنها محبت کنیم، میتوانیم انتظار داشته باشیم که خدا هم با ما مهربان باشد و به ما محبت کند.

و باز می اندیشم که آیا برای محبت کردن به یک حیوان نیازی به دلیلی جز شفقت و توانایی بر محبت کردن است؟

آیا ما میخواهیم که حیوانات ما را ستایش کنند؟ آیا میخواهیم که اعمال و مناسکی را انجام دهند تا شایسته محبت ما شوند؟

پس چگونه خداوند انسانها را فقط بخاطر بجا نیاوردن مناسک دینی یا صرف بی ایمانی و بی اعتمادی نسبت به او، مجازات یا حتی از رحمت خویش محروم میکند؟ آیا خداوند از انسان و گوهر وجودی او متفاوت است و ظرفیت رحمت کمتری دارد؟

من نمیگویم که نماز نخوانید و روزه نگیرید، نه، من میگویم که فکر میکنم اگر خدایی باشد، آن خدایی که شایستهء اطلاق کمال مطلق باشد، خداییست که کسی را حتی به صرف محبت و نیکی وجودی اش و محبت به حیوانات، و البته اینکه به انسانها نیز محبت داشته باشد یا حداقل ظلم نکند (براستی دوست داشتن تمامی یا بیشتر انسانها شاید خیلی وقتها دشوارتر از دوست داشتن حیوانات است، چون انسانها مثل حیوانات بی آزار و بی خطر و بی جرم نیستند)، جزو بهترین آدمیان قرار میدهد.

البته من که شاید جزو بهترین آدمیان نباشم، و آن فقط یک خواب بود و نمیتوان ثابت کرد که معنا و صحت و چنین تفسیری داشته است، اما بنظرم ارزش تامل را دارد! و من این را برای شما بخاطر تعریف و تمجید از خودم و خودنمایی و خودپرستی تعریف نکردم، بلکه دنبال دلیل بیشتری بودم، که یافتم! آن دلیل بیشتر این بود که گفتم این قضیه و این گفتار میتواند مفید باشد و شاید انسانهایی را بیدار(تر) کند و به فکر بیاندازند و شاید مهر و محبت با حیوانات بیشتر گسترش پیدا کند و خروس های بیشتری از آن سرنوشت نجات پیدا کنند.

خروسها را نکشید، آنها آیه های طبیعت اند! شاید که آیه های طبیعت مقدس باشند. آیا اینچنین نیست؟

و وقتی ما اینچنین کنیم، نعمت ها را به دست خود نابود کرده ایم، و دیگر چه چیزی میتواند از بلایایی که ممکن است بر سرمان بیاید جلوگیری کند؟

شاید حتی یک انسان بی دین و بی خدا هم میتواند نوعی از معنویت داشته باشد. کسی چه میداند!!

2 دیدگاه در “یک خروس

  1. شما هم خیلی دغدغه مندین.. منم اینجورم.. اما ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد/ دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد.. عاقل نباش که غم دیگران خوری دیوانه باش تا غمت دیگران خورند.. ای کاش میشد..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>