بودن یا نبودن؟ – و پاسخ!

خیلی وقتها از دست خداوند و هستی اش ناراحت بودم. خب چه کنم ناراحت بودم دیگر! در دین و معنویت/عرفان میگویند که گله و شکایت نکنید خوب نیست، اما چه کنم که من نمیتوانم.

نمیتوانم دیگر آقا جان! دست خودم نیست. یعنی زورم نمیرسد. اصلا نمیرسد. هرچه کنم زورم نمیرسد. میگویم اگر نگویم دیگر چه کنم، میترکم! چرا این رنج و فشار را تخلیه نکنم؟ خدا که قدرتش نهایت ندارد، خیالش هم نیست، حال ما یک گله ای هم کردیم و بد و بیراهی گفتیم، آیا خداوند آسیب و رنجی میبیند؟ منکه فکر نمیکنم! چرا؟ چون اولا با قدرت و کمال مطلق که خوشبختی مطلق هم از نتایج آن است، جور در نمی آید. دوما اینکه فکر میکنم حق نیست که قدرت و کمال مطلق رنج بکشد، چون بهرحال بی گناه است و بهترین، پس نباید رنج بکشد، همانطور که یک بی گناه نباید مجازات شود، و خدا هم همانطور که در حق مخلوق ظلم نمیکند در حق خودش هم ظلم نمیکند؛ چه فرقی میکند؟ البته گیریم که واقعا خدایی، و چنان خدایی درکار باشد. من بارها گفتم که به این موضوع شک منطقی دارم و نمیتوانم این مسئله را ثابت شده و تردیدناپذیر بدانم؛ من یک دانشمندم! حتی انیشتین هم با وجود هوش بالا و بینش عمیقی که در علم فیزیک داشت خود صریحا گفت که به خدایی شخص وار اعتقادی ندارد، و البته یکسری حرفهای (به اصطلاح مذهبیون) کفرآمیز دیگر که بابت آنها کلی هم نامه و بد و بیراه از جانب روحانیون مسیحیت و غیره دریافت کرد. البته اینها را از قول ریچارد داوکینز در کتاب «توهم خدا» میگویم! راست و دروغش گردن خودش. البته بسی بعید است که دروغ باشد، چون اگر دروغ بود که گندش درمیامد و یکی از چهره های بزرگ آتئیست های دنیا رسوا میشد و مذهبیون از این بابت خیلی خوشحال میشدند. مسلما ایشان آنقدر عاقل و زیرک هست که خیلی مواظب باشد که بهانه ای دست مخالفانش ندهد.
آری حال این حرفها را ول کنیم و برویم سر اصل مطلب. داشتم میگفتم که از دست خدا و هستی اش ناراحت بودم؛ اینطور مواقع میگفتم اصلا این هستی درپیت و مسخره را نخواستیم، مرا نابود کن بابا برویم پی کارمان تو هم خوش باش! و میگفتم و میگفتم و سعی میکردم که خلاصه یک جوری به خدا گیر بدهم که یا چیزهای خیلی خوبی به من بدهد یا بالاخره تکلیف ما را مشخص کند. شاید مسخره باشد، اما من اعتقاد دارم بالاخره آدم باید هرجور شده تلاش خودش را بکند. این ترفندها را هم برای خدا میزدیم نه اینکه دروغ باشد ولی خب ترفند هم بود، و میگفتم از کجا معلوم شاید خدا رحمش بیاید با آن ثروت و قدرت تمام نشدنی از کجا معلوم شاید هم به هر دلیلی دلش سوخت یا از هوش و زیرکی و تلاش من خوشش آمد و مفتی چیزی بهمان داد. دیگران خودشان عرضه نداشته اند و نکرده اند و نگرفته اند، به من چه مربوط؟ راستیتش من اعتقادی به این حرفها که میگویند «بهشت را به بها دهند نه بهانه» ندارم! بنظر من خنده دار است که اینطور برای خدا تکلیف معین کنیم. اصلا طرف طوری صحبت میکند که انگار خودش خداست!! من نمیدانم چرا انسانها حتی آنهایی که میگویند به مقام و کمالی رسیده اند هم باز مشکوک میزنند و یک حرفهایی میزنند که آنتن های آدمهای رند را تحریک میکند! واقعا همه چیز در این جهان مشکوک اندر مشکوک است!!
آره خلاصه ما هم از روی ناراحتی و همچنین از روی امید به مفت خوری به خدا میگفتیم که اصلا نخواستیم بابا بیا بزن ما را نابود کن! و یک مدت اینطوری با خدا سرشاخ بودیم که یک شبی یک خوابی دیدم!
خواب دیدم باز یک جایی در فضایی تهی بودم. یک جایی بازهم در این کائنات. اما شاید در ابعادی دیگر. نمیدانم. بهرحال، در فاصلهء نزدیکی از من، مثلا شاید 5 متری، یک دروازهء بزرگ سیاه رنگ و طولانی بود که تا چشم کار میکرد امتداد داشت. میگویم دروازه، درواقع یک چیزی بود که میله میله بود و بین میله هایش آنقدر فاصله بود که میتوانستم از میان آنها رد بشوم، و این دروازه شباهت زیادی به دریچه های فاضلاب کنار خیابان خارجی ها داشت که توی فیلمها حتما دیده اید مثلا یک چیز هنرپیشه می افتد توی آن! البته این دریچه یا دروازه در یک مقیاس بزرگتر بود. مثلا شاید 5 متر یا حتی 10 متر یا بیشتر ارتفاع داشت. و طولش هم همینطور امتداد تا افق سمت راست و چپ. بعد پشت این دروازه همان عدم بود! یعنی یک ورش این جهان هستی بود و آن ور دیگرش عدم و نیستی! طرف عدم کاملا تاریک بود و خب عدم بودم دیگر، یعنی اگر میرفتی تویش، برای همیشه نابود میشدی! من این را میدانستم. نمیدانم این بهم الهام شد یا شاید تاحدی هم استنباط کردم، اما بهرحال فهمیدم. بعد با خود گفتم خب حالا اختیار دارم که از دروازهء عدم عبور کنم و به این شکل به خواستهء خودم برسم! اما حقیقت اینکه هر موجودی، از عدم میترسد. نه؟ عدم هم چیز ترسناکی بود. خیلی هم ترسناک بودم. دیدم ای بابا مثل اینکه خیلی جرات و قدرت میخواهد، ولی سعی کردم نهایت جرات خودم را بکار بگیرم. همچنین خشم میتوانست به من شجاعت مضاعف بدهد. یک برآورد مجدد کردم و ماشین حساب زدم دیدم بله اگر نهایت قدرت و جرات خود را البته به کمک خشم شدید بکار بگیرم، ممکن است بتوانم با ارادهء خودم وارد دروازهء عدم بشوم! یک جوری عدم را مثل یک هیولای مخوف و دشمن میدیدم که میخواهم با آن سرشاخ بشوم. مطمئن نبودم، اما فکر کردم نیروی قابل مهیا کردن برایم، نزدیک آن حد هست که بتوانم از پسش بربیایم! البته خیلی به سختی! این وقت بود که یک خورده احساس بهتری داشتم و احساس شکوه و آرامش بیشتری کردم. میدانید، چون من حقیقتا از ترس و ضعف بدم می آید؛ خیلی! بخاطر همین خوشحال شدم که حتی عدم هم برای من آنقدر ترسناک نیست که فکر کنم به هیچ وجه جرات رویارویی با آن را ندارم. آدم وقتی خیلی شجاع باشد، احساس خوبی بهش دست میدهد! شاید یک جور احساس میکند دیگر محدودیتی ندارد و مثل خدا شده است!
ولی خب من بالاخره دیدم که همینطور که نمیشود بی گدار به آب زد و یکهو دیوانه شد و شیرجه زد توی عدم! باید اول فکر کرد که اصلا این کار درست است و عاقبت خوبی دارد یا نه!! من در این موقع نسبت به خودم و وجود و هستی خودم قضاوت کردم. دیدم من یک موجودی هستم که بالاخره پیشرفت هایی هم کرده و جا و امید پیشرفت بیشتر هنوز هم هست، و دیدم، یعنی خودم را انگار از دید یک ناظر و قاضی خارجی برانداز کردم، که نابود کردن این موجود بی معنا و ظلم است. و میدانستم که انجام کار نادرست دلیلی ندارد! بله من به این نتیجه رسیدم که با اینکه شرایط فعلی ام و هستی برایم دلچسب نیست، اما بازهم باید وجود داشت و وجود داشتن از عدم شدن بهتر است. این بود که منطق هم دست آخر به بن بست خورد!! دیگر هیچ انگیزه ای وجود نداشت، هیچ دلیلی نبود، که بخواهم خودم را نابود کنم و از هستی بروم. هرچند این به معنای آن نبود که هستی در نظرم آنچنان تحفه ای باشد، اما بهرحال عدم شدن توجیهی نداشت و من درمی یافتم که این کار درستی نیست.
راستیتش این تجربه مقداری ناامید کننده بود. چون فهمیدم که هیچ راهی برای فرار از این وضعیت نیست و آدمی حتی اگر اختیار دست خودش هم باشد نمیتواند خودش را نابود کند! انگار نه راه پس هست و نه راه پیش. رسیدن به خدا که خیلی سخت است و باوجود یاوه های فراوانی که در تعالیم مذهبی و غیره در این باره هست، معلوم نیست اصلا داستان چیست و چطور باید چکار کرده و چه امیدی داشت، همه اش روی هواست و دچار تناقض و شدیدا مشکوک، و از آن طرف هم که باید بود و این بودن گرچه درحالتی تقریبا متوقف از پیشرفت و ناخوشایند باشد، هیچ پایانی ندارد و معلوم نیست شرایط چطور میخواهد عوض شود!
بله، آخرش خدا به من نشان داد که این حرفها که میگویی میخواهم نابود بشوم و مرا نابود کن بی معنی است و فایده ای ندارد!
نمیدانم آیا خدا تمسخر هم میکند؟ یعنی قصد داشته مرا مسخره کند؟ البته باورش برای من سخت است. منهم مثل انیشتین فکر میکنم که به فرض اینکه خدایی هم باشد، نباید این شکلی ها باشد! خدا باید یک چیزی فراتر از این چهره های شبیه انسانهای ناقص و سطحی باشد. یک چیزی بهتر. آخر تمسخر کردن که هنر نیست!
ولی جان شما شجاعت و قدرت خیلی حال میدهد. من شجاعت و قدرت را خیلی دوست دارم. دوست دارم آنقدر شجاع و قوی باشم که دیگر فقط خود خدا از پس من بربیاید! اصلا بنظر من شایسته اش اینطور است و موجود خفن و خلقتی که آفرین دارد اینطوری است. آخر شاهکار است که انسان به چنین موجودی تبدیل شود. آخر تا کی باید از این همه چیز بترسیم و تحقیر شویم؟ زندگی اینطوری برایم لطفی ندارد. دوست دارم هیولای عدم را هم شکست بدهم. با افتخار بگویم که من شجاعت روبرو شدن با تو را هم دارم. دوست دارم از عدم هم فراتر باشم. اصلا چه میشد که اگر وارد عدم میشدم عدم منفجر میشد و پا به فرار میگذاشت؟ یعنی میزدم از داخل آن را میترکاندم! اصلا عدم یعنی چی، وقتی هستی هست چطور به خودش جرات میدهد وجود داشته باشد؟! من نمیدانم! فقط میدانم که از هرچیزی که مرا میترساند و تهدید و تحقیر میکند بدم می آید. آخر مگر من چه کردم که یکی باید بیاید مرا تحقیر کند و مورد تهدید قرار دهد؟ حق هر موجودی است که راحت و خوشبخت باشد. نه؟ بخاطر همین من فکر میکنم شاید قصد خدا از این کارها این است که ما براستی قدرتمند و شجاع و شکوهمند شویم. یعنی این امریست که درمورد انسان باید بصورت اختیاری و بدست خودش صورت پذیرد، و خدا اینطور ما را تحت فشار قرار میدهد تا مجبور شویم که قوی و شجاع شویم. این یک نظریه ایست که من مدتهاست گهگاه به فکرم میرسد، چون هیچ توجیه دیگری برای این وضعیت و تناقضهای موجود ندارم.

راستی، این جریانات و خوابها را برای شما میگویم که بدانید با چه موجود غیرعادی روبرو هستید، و این یک واقعیت و تجربهء حقیقی است، نه یک دروغ! مسئله تنها یکسری تصور و افکار ساده و سطحی نیست. مسئله گسترده تر و عمیق تر از این حرفهاست. مسئله چیزهای پنهان است، حقایق گفته نشده، چیزهایی که خیلی ها از آنها هراس دارند یا گفتن آنها را مجاز نمیدانند، و گرچه پاره ای از آنها کم و بیش ساده و همگانی هستند اما بخصوص در ادیان و مذاهب بطور صریح یا ضمنی مطرح کردن آنها منع یا مورد کراهت واقع شده (بدون اینکه دلیل روشن و محکمی برای این ادعاها بیاورند)؛ اما من اینطور فکر نمیکنم! همانطور که مابقی دانشمندان و اندیشمندان هم اینطور فکر نکردند و جهان سرانجام بدست آنها دستخوش تحولات عظیمی شد. مثلا گالیله نتوانست از بیان حقایق علمی از دید خودش اجتناب کند، گرچه میدانست که برخلاف نظر نظام ایدئولوژیک حاکم و قدرتمند کلیسای مسیحیت است. من امروز حال خیلی از این افراد را درک و با آنها احساس نزدیکی میکنم؛ با گالیله، با اپیکور، نیچه، هیوم … . مذهبیون در تاریخ معاصر سعی کرده اند که تقابل میان علم و عقل و خرد و منطق و وجدان بشری با مذاهب را پنهان کنند و حتی بعضا بعکس ادعا میکنند که مذهب و علم و دانشمندان با هم نزدیکی و اتحاد و هدف مشترکی دارند، اما من به مرور دریافتم که این آنقدرها هم حقیقت ندارد! ما دانشمندان بطور طبیعی، اگر نه از ابتدا، ولی در نهایت، در برابر باورهای دینی قرار خواهیم گرفت، چراکه ادیان غیرعلمی و اثبات نشدنی هستند و تناقضات و موارد غیرمنطقی بسیاری در آنها هست اما ادعای حقانیت مطلق دارند و میخواهند که مورد پذیرش قرار گرفته و مورد احترام و استثناء باشند. اما علم و خرد و منطق و وجدان بشری این استثناء را نمی شناسد و اگر دانشمند یا جویای علمی هم در این زمینه استثنایی قائل باشد، به گمانم با گذشت زمان و پیشتر رفتن و قوی تر شدن و روشن شدن بیشتر آن شخص سرانجام روزی تمام این تلقین ها و کلیشه ها و تبلیغات توخالی فروخواهد ریخت! جایی خواهد بود که دیگر علم و خرد در یک سو و باور در سوی دیگر به تضاد و ناسازگاری روشن و جدی خواهند رسید و آنگاه است که انتخاب یک دانشمند باید روشن باشد!
افراد نادان و بزدل و رذل در طول تاریخ سعی کرده اند وجود افرادی مثل ما را انکار کنند یا ما را دروغگو جلوه دهند (چقدر این مرا خشمگین و منزجر میکند!). اما ما حقیقی هستیم! ما وجود داریم. ما با هستی صحبت میکنیم و هستی با ما سخن میگوید. ما چشم داریم و به چشم خویش جهان هستی و واقعیت هایش را نظاره و لمس میکنیم. ما پیرو کور هیچ آیین و گروهی نخواهیم بود، چون خود چشم و عقل داریم و دلیلی نداریم که آنها را زیر پا بگذاریم. من میگویم اگر آیین شما وجود ما را انکار میکند یا ما را متهم به دروغگویی میکند، این واقعیت نیست (آیا خود قادر به حس کردن این مسئله نیستید؟)، پس مشکلی در آیین شما وجود دارد، یک جای کارش میلنگد، یک جای اساسی! و آیا شما آن قدرت، شجاعت، آزادگی، بینش، را دارید که در آیین خود تردید کنید و آنرا مورد بازنگری و بررسی و قضاوتی جدی و دقیق قرار دهید، و شاید نهایتا بر آن دست به شورش بزنید! هاه! شما مشتی بزدل و نادان و موجوداتی ضعیف هستید که از بوی تعفن شما دیگر خسته شده ام. چقدر بیهوده و بی معنا هستید با همهء جار و جنجال تان! حتما بازهم توان این کار را نخواهید داشت. واقعا که بودن در کنار شما کسل کننده است!

کنون دیگر هیچ چیز بدیهی و تردید ناپذیری را، البته تقریبا هیچ چیز بدیهی و تردید ناپذیری را، نمی شناسم. هیچ ستون استواری، هیچ چیز ثابتی، وجود ندارد. البته شاید تقریبا! احتمالا! بله من از این همه احتمالات و نسبیت هراسی ندارم، چون برای من اینها یک واقعیت است که بارها و بارها در تجربه و تفکر آزموده ام. و چقدر حقیرند موجوداتی که توانایی درک و پذیرش جهانی را که در آن زندگی میکنند ، که خود نیز آشکارا از جنس آنند، گرچه بعضا سعی میکنند این را انکار و پنهان کنند، ندارند، و از روی ترس و ضعف خودشان، به توهم و تصور و باورهای کور پناه میبرند و دم از بدیهی و مطلق میزنند. اما من از واقعیت صحبت میکنم. واقعیتی که به ندرت آنطور که واقعا هست شناخته شده است؛ بسیاری نگذاشتند که اینطور شود! ظاهرا یکی از آنها ادیان بوده اند. من نمیدانم چرا ادیان اینطور آشکارا در مقابل دیدن و درک و پذیرش ما از واقعیت قرار دارند. و همین قضیه را به غایت مشکوک میکند! من مشکوکم!! چطور خدایی با کمال مطلق، که خود حقیقت مطلق است، و خود همه چیز و این واقعیت ها را اینطور آفریده است، چنین ادیانی را درست میکند و تحویل ما میدهد؟ این یک تناقض واضح و بزرگ و جدی است. اما من نمیترسم. و از این بابت به هیچ چیز پناه نمیبرم. دیگر بجز خودم و خدای احتمالاتی و البته متفاوت خودم، به هیچ چیز امید و تکیه ای نخواهم داشت. و از تمامی شما ناامید گشتم. شما مشتی موجود دروغگو، بزدل، کلاهبردار، ضعیف، مسخره، درپیت، دلقک، … هستید. اگر دیگر تا ابد هم ندیدمتان، فرق چندانی نمیکند؛ واقعا خودتان و خدایتان هم خیلی به هم شباهت دارید و برازندهء یکدیگر هستید! من تنها هستم. و از این تنهایی هراسی ندارم. چراکه دریافتم که هرچه که میخواهم تنها باید از خود بخواهم، و ترس هیچ فایده ای ندارد جز ضعف و رنج. ای نفله ها!

گویی من بر امواج نیستی موج سواری میکنم. یا شاید هم بر امواج هستی خودم. هیچ حقیقتی نیست. یعنی شاید هست، ولی من حتی به دانستن آن هم نیازی ندارم، چون شاید شبیه خود خدا هستم. چه اهمیتی دارد. دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد. به هیچ چیز اهمیت نمیدهم. دیگر هیچ چیز ارزش آن را ندارد که خویش را به دست خویش رنجور کنیم. دیگر هیچ امیدی شایستهء امید داشتن نیست. اصولا چرا باید به چیزی خارج از وجود خویش امیدی داشت؟ هرچیز هست باید از درون بجوشد، هرچیز دادنی که بود باید در درون یافت. هر وابستگی ضعف میاورد و موجب رنج میشود. تنها باید حقیقت را دید و پذیرفت (تاجاییکه عملی است) و دیگر به هیچ چیز امیدی نداشت. من با شما بیگانه ام، و از این بیگانگی و تنهایی، و اظهار آن، نمیهراسم، چون دریافته ام که شما هیچ هستید! و شما از روبرو شدن با این حقیقت در هراس هستید. اینقدر بزدل و ضعیف هستید که جرات رویارویی با واقعیت را ندارید، و از کسانی که پیش تر رفته اند میترسید. شما جرات نگاه کردن در چشمان مرا ندارید. یک عمر دیدم که هیچ هستید، یک عمر دیدم که هیچ در چنته ندارید، یک عمر تجربه کردم، دیدم، فهمیدم. هیچ. هیچ. تمام افکارتان، گفتارتان، باورهایتان، برای من مطلقا بی معنا و بی ارزش است. و شما آنچنان از آنها صحبت میکنید، همانطور که از آنها با یکدیگر یا قربانیانی که میخواهید آنرا را هم مبتلا کنید صحبت میکنید، گویی که فکر میکنید من هم طعمهء دیگری هستم، اما خبر ندارید که من دیگر به یک موجود کاملا متفاوت و ناشناخته مبدل شده ام، و این ابزارها دیگر به من کارگر نیست. من گویی یک موجود فرازمینی هستم که سیستم تفکرش طور دیگری کار میکند، و در فکرش به حماقت و نادانی شما میخندد! آه که چقدر خوشایند است این آزادی و قدرتی که بدان دست یافتم. بندی که برای همیشه از آن رهیدم. خدا نگه دار ای نادان ها! و موقعی که سوار سفینه ام میشوم و دارم میروم، میگویم: هی، اعتقاداتتان واقعا مسخره بود. به درد خودتان میخورد. خدا حافظ!
من سوار سفینه ام خواهم شد، و در فضای کهکشان ها شناور خواهم شد، و تنهای تنها خواهم بود، برای میلیون ها سال، میلیاردها، نمیدانم، چه اهمیتی دارد، دیگر هیچ گریزی نیست، فقط چیزهایی برای دانستن بود، که دانستم، و فهمیدم که این سرنوشت هر موجود دانا و قدرتمندیست: تنهایی! اما من نمیهراسم، و غمگین نمیشوم، نه دروغ نگویم، چرا، بعضی وقتها که بدان فکر میکنم اندوهگین میشوم، آخر هر موجودی دوست دارد که معنا و هدف و سرنوشت بهتری درکار باشد، خوشبختی خیلی بیشتری درکار باشد، اما همزمان این حس، این دانایی، این درک و پذیرش حقیقت، به آن موجود آرامش و حس شکوه میدهد، شکوهی تنها! نمیدانم، شاید هم خدایی درکار باشد، چون او هم گاهی همینطور صحبت میکرد! گفت که گنجی تنها بوده و ناشناخته، و آفریده است تا شناخته شود. اما آیا براستی چنین گنجی درکار بوده؟ اگر بوده، من آنرا جز در عقل و خرد و شعور آدمی، و در بینش و وجدان او، که به گمانم در وجودم مشاهده میکنم، اما ادیان از من میخواهند که آن را زیر پا بگذارم، متجلی نمی بینم. و من نگهبان این بخشی از آن گنج، یا شاید درواقع، خود آن هستم! من هیچ نیستم جز شعور، خرد، هویت، عقل، وجدان، منطق، و احساساتی بنیادین. البته این مورد آخر مورد حساسی است که شاید باید یک بحث مفصل درمورد آن داشته باشیم. احساسات بنیادین با احساسات سطحی و رنگارنگ انسانها و تصورات و توهمات بیهوده شان تفاوت دارند. احساسات بنیادین دریافتهای مستقیم بنیادین هستند، که منجر به تولید انگیزه برای تفکر و اهمیت دادن میشوند. چراکه عقل و منطق به خودی خود انگیزه ای برای هیچ فکر و حرکتی ندارند و همه چیز برایشان یکسان و بی تفاوت است.
آه راستی آخرش می افتیم میمیریم! سفینهء فضایی کجا بود متوهم!
من میدانم. من فقط تصور میکنم و بیان میکنم آنچه را که میخواهم و ممکن میدانم. اگر خدای من هم بود، شاید یک سفینهء فضایی به من داد. کسی چه میداند؟ (تقریبا شوخی بود) شاید هم خودم ساختم. شاید دوباره به دنیا آمدم. کسی چه میداند؟ شاید حتی در سیاره ای دیگر.
بهرحال مرگ چیزی نیست که از آن ترسی داشته باشم. اگر بعدش چیزی نباشد و این لامپ برای همیشه خاموش شود، خب هیچ، خلاص! اگر هم بعدش چیزی باشد، پس احتمالا داستان ادامه دارد، و دلیلی نمی بینم که آنجا و آن موقع هم چیزها معکوس بشود و مثلا توهم و تخیل و باورهای کور بر عقل و خرد و منطق و علم و دانش برتری بیابند. بهرحال من همین هستم، و به گمانم همیشه و همه جا همین خواهم بود. مرگ برای من بیشتر یک شبیه یک شوخی است! اینور و آنور و دیوارکشی بین دو طرف، بنظر من بازهم بیشتر شبیه همان تصورات و تخیلات و توهمات و داستانهای کودکانه است که نمیتوان باور کرد. مرگ برای من پایان موفقیت آمیز یک استقامت است در راه خرد و شکوهی که باید بازپس میگرفتم. چه بسا پس از مرگ وارد مرحلهء جدید و برتری شوم و راه خودم را ادامه بدهم. از بی پایان بودن، دیگر هراسی ندارم، چراکه هراس ها بیهوده اند.
بگذار سفینهء فضایی خودم را تخیل کنم. آنجا که دیگر شما نفله ها با آن اعتقادات متناقض تان نیستید. اگر من خدا نیستم، حداقل که میتوانم تلاش خودم را برای تحقق آنچه که فکر میکنم ممکن است دست یافتنی باشد بکنم؟ میتوانم حداقل یک فریاد بزنم؟ میتوانم سفینه ام را حداقل با تخیل خودم بسازم. درست است که تخیل جای واقعیت را نمیگیرد، اما حداقل تلاش خودم را کرده ام، و نشان داده ام که آنچه را که میتوانسته ام، تاحدی که میتوانسته ام، موجودیت بخشیده ام. اگر سفینهء من تنها قدرت دارد که در تخیل من موجود شود، من آن را موجود خواهم کرد، و به آرمان خدای آرمانی خویش ادای احترام خواهم کرد، چراکه حتی اندیشهء او قابل احترام است؛ شاید او هرگز وجود نداشته است، اما برترین موجودی است که تا کنون توانسته ام تصور کنم؛ موجودی که حتی از کودکی هم او را میشناختم؛ او همواره در درون من بود، و همواره تناقض و ناسازگاری او را با خدای توده ها درمی یافتم و از این بابت سردرگم و گیج شده بودم. و این مایهء شرمساری خواهد بود برای خدای قادر مطلقی که از آن دم میزنید، که قدرت تحقق خواستنی ها را داشت و این کار را نکرد! قصد من اینست که آخرین دین و نمایش خودم را از این بابت ادا کنم. من به خرد و منطق و شعور و وجدان، احترام نظامی خواهم گذاشت. و این پردهء آخر خواهد بود. و این آخرین تلاش این ماهیت خواهد بود. پایان. دیگر هیچ حرفی نیست. دیگر هیچ چیز ارزش بودن را ندارد. بدرود ای هستی!
و اما یک تفاوت هست میان تخیل من و تخیل شما. فرق تخیل من و تخیل شما اینست که شما مدعی هستید تخیل تان عین حقیقت است، اما من مدعی چنین چیزی نیستم، من میدانم و اظهار میکنم که آن فقط یک تخیل است، و تنها یک تلاش، تنها یک خواسته، تنها یک فریاد، تنها آخرین اعتراض! اما یک ذرهء امیدی هست هنوز، که شاید، رویای من برگرفته از حقیقتی باشد که سرانجام تحقق آن را نظاره گر باشم. بهرحال دیگر هیچ چیز مهم نیست. اگر خدای من وجود ندارد، دیگر هیچ چیز مهم نیست؛ باید که در آرامش چشم از هستی فرو بست و به خوابی ابدی رفت. و باید در سنگ نوشته های دنیا نوشت، این بود عظمت ما، که هرگز حقیقت و عظمتی جعلی را نپذیرفتیم، هرگز خدایی جعلی و ناشایسته را به خدایی نگرفتیم، و گرچه با تسلیم خویش در برابر نابودی و بی معنایی، به آرمان مقدس خویش احترام گذاشتیم…، و شعور ما دامن خویش را به ننگ دروغ و پستی آلوده نکرد.
کسی ندانست که آن شعور از کجا منشاء گرفته بود، از کجا آمده بود، آیا صرفا حاصل یک تصادف بود؟ بهرحال چیز زیبایی بود؛ شگفت انگیز بود! این ذات ماست. این گوهر ماست. و بدان بازگشتیم…
توهم ها توهم هستند، تخیل ها تخیل هستند. این به آنها واقعیت نمی بخشد. و کسی که حق واقعیت را بجا نیاورد، یعنی آنرا نپذیرد، و از توهم و تخیل و تصور و باور جدایش نکند و بر آنها برتری ندهد، چگونه فراتر از واقعیت های جاری خواهد بود و دم از فراتر از آن، ماوراء، غیرماده، و مقامی برتر برای آدمی، میزند؟! واقعیت قدم اول ماست. مضحک است کسانی که از برداشتن قدم اول مانده اند دم از قدم 10 و 100 میزنند! حرف من اینست. منطق. خرد.
باوجود تمام اینها شاید خدا براستی موجود باشد. اما نه خدایی که عده ای از خارج برای ما بسازند و ارائه دهند و بگویند باور کن و واقعیت ها را فراموش کن! به دید من آن خدا یک جعل است.
خدای من نیروییست درونی. یک بینش و دریافت مستقیم است. و خدای من هرگز نمیگوید که عقل و خرد و منطق و وجدان خویش را زیر پا بگذارد. خدای من هرگز نمیگوید که شک ممنوع است. خدای من نمیگوید که اگر به من ایمان نداشتی گمراه هستی و مجازات خواهی شد. ایمان به خدای من چیزی نیست که از روی ترس القا یا از بقالی تهیه شود! خدای من چیزهای زیادی نمیگوید، اما ادعاهای زیادی را نفی میکند. چراکه آن یک نیروی بنیادین و اساسیست در درون من. مثلا وقتی عده ای میگویند باید نماز بخوانی و خوب است ، من به خدای درونم رجوع میکنم، راستش میبینم او در این باره هیچ نمیگوید و اهمیتی نمیدهد، بعد به عقل و خرد مراجعه میکنم، خرد به من میگوید از نماز چه حاصلی دیده ای (تجربه) چه حسی داری آیا آن نتایجی را که ادعا میشود از آن دریافته ای، و من میگویم نه، و خرد میگوید خب پس انجام کار بی معنا و بیهوده درست نیست، برو بجایش ورزش کن یا دنبال علم برو یا خلاصه دنبال یک چیزی که واقعی تر و مفیدتر میدانی. از این رو خدای من و خدای ادیان در تقابل با هم قرار میگیرند. خدای من هرگز دریافت و تجربهء شخصی و مستقیم مرا نفی نمیکند و نامعتبر نمیداند. خدای من همان دریافت درونی و مستقیم من است. همه چیز در درون من میگذرد. البته از منابع برونی هم باید حتی الامکان استفاده کرد. ولی در میان چیزهایی که در برون هست تنها مقدار مشخصی چیزهای درست، ارزشمند، کاربردی، و کارا و به صرفه هست، و بجای بقیه اش پر از زباله و جعل و دروغ و اشتباه و فریب است؛ پر است از اجناس بنجل بی ارزش و کم ارزش و توهمات و تخیلات و تعصبات و مصلحت اندیشی های سطحی انسانها و جوامع. این تجربه و تشخیص شخصی من بوده که اینک دیگر به درجهء اطمینان بالایی از آن رسیده ام. از این روست که دیگر برای انبوه آدمیان که اینقدر زباله و چرند و اراجیف تولید کرده اند و میکنند، اهمیت خاصی قائل نیستم و میدانم که میتوانم خیلی محصولاتشان را فله ای و با خیال راحت دور بریزم! خیلی متاسفم، اما بخش عمدهء ادیان و مذاهب هم در همین مقوله واقع میشوند! یک دنیا سر و صدا، یک دنیا حرف و ادعا، یک دنیا کتاب، یک دنیا نوشته و گفته، یک دنیا جنجال و تبلیغات، یک دنیا هم با هم دعوا دارند و هرکدام میگویند مال ما بهتر است، اما سر و ته همه اش را جمع کنی چیز درست و بدردبخور زیادی از توی همه اش در نمی آید. دست آخر آدم میرسد به همان اصول بنیادین معنویت و مشترکات. لب مطلب قابل اعتماد که صرف بکند وقتت را صرفش بکنی، فقط همین است.

2 دیدگاه در “بودن یا نبودن؟ – و پاسخ!

  1. سلام دوست گرامی… متن زیبایی بود.. من هم در برزخ اعتقاداتم دارم دست و پا میزنم.. واقعا نه میتونم مذهب رو تایید کنم و نه دیدگاه اندیشمندان مثل داوکینز هر دو نقص دارن.. آدرس وب شما رو در فروم هم میهن تو یکی از پست هاتون دیدم.. یه مشاوره میخام ازتون.. راستش این انبوه سوالات من از دنیا و اعتقاداتم و این همه دغدغه فکری باعث شده نتونم روی درس و فعالیت های دیگه ام تمرکز کنم..شما چجوری تعادل برقرار میکنید؟ ای کاش باز هم در هم میهن فعالیت میکردین..

    • زندگی یک نبرد است. زندگی آسان نیست. باید جنگید. باید قوی شد. باید سخت شد. تا بتوان مقداری آسودگی بدست آورد. احتمالا خیلی زیاد نیست، ولی آنقدر کم و بدون تاثیر هم نیست که شخصا از آن بگذرم. آنقدر هست که بتواند تاثیر واقعا بزرگ و حتی شاید سرنوشت سازی در زندگی داشته باشد.
      نبرد ادامه دارد.
      آیا نباید عدالت و محبت را در حق خویش روا کنیم؟
      ندانسته ها گویی همیشه هستند. ابهام ها، تردیدها، ترس ها…
      چه میتوان کرد؟
      آیا میتوان همهء این دردها را با دین و باورهای کوری که از ترس بدانها پناه میبریم درمان کرد؟ برای من که چنین نبود!
      خشم و اراده.
      خشم مهم است، چون ترس را تضعیف میکند، و نیروی مضاعف میدهد.
      البته مواظب باشید. باید بتوانید آن را کنترل کنید، وگرنه ممکن است باعث صدمه به دیگران و خودتان بشود.
      اما فکر نمیکنم بتوان آن خشم و ارادهء ستاندن را با تلقین بدست آورد، ولی احتمالا میتوان با هوشمندی آن را دریافت و بال و پر داد و قوی کرد.
      من خشمگین شدم، برای اینکه فکر کردم که دارد به من ظلم میشود. فکر کردم حق دارم که آسوده و خوشبخت باشم.
      چیز عجیبیست، و تناقض آمیز. چراکه اگر خداوند خود عدالت و محبت را رعایت میکند، پس چرا من اینطور دریافتم و خود میبایست که اقدام میکردم؟
      اما با این وجود، خشم و اراده تنها برای خود، کافی نیست. به گمانم! من معنویت بنیادین را هم بدان اضافه کردم، و تجربهء زندگی نیز به من آموخت. حتی موجودی مثل من، کاملا تحت کنترل و آموزش و هدایت خودش نیست، و گویی بازهم نیرو و هدایت و برنامه ای در کار است. در مسیر زندگی خیلی چیزها یاد گرفتم، که اصول بنیادین معنویت و شفقت در حق دیگر موجودات جزوش بود.
      فکر میکردم که سخت و بی احساس خواهم شد، اما گهگاه از شفقت غافلگیرکننده ای که از درونم به ناگاه بیرون میزد شگفت زده شدم! و فکر میکردم که تنها قدرت و سختی کافیست، اما دیدم که در آن صورت انسان به سیاه چاله ای تبدیل میشود که حتی خودش را هم در مغاک خویش میکشد و رنجور میکند. گویی ما براستی ماهیتی بیش از این و متفاوت هستیم، و نمیتوانیم گوهر خویش را تغییر دهیم!
      اما ترس، بزرگترین دشمن و بزرگترین عامل رنج آدمیست.
      باز در اینجا هم یک تناقض هست، چراکه میبینی که ادیان بر ترس بنا شده اند و انسانها را به ترس از خدا و جهنم و شکنجه هایش فرا میخوانند. این تبلیغات به حدی است که همواره بعضی از انسانها را دچار بیماری های روانی نموده و زندگی شان را توام با رنج و ضعف مضاعف کرده است.
      اما باید اینچنین بود. یعنی همه چیز را تحلیل کرد. اگر بترسی، نمیتوانی!
      وقتی تحلیل کنی، واقعیت های بیشتری را بطور عمیق تری درک خواهی کرد و ترس و رنج کمتر خواهد شد؛ شاید چون درمی یابی که چیزهای غیرمنطقی، احتمال واقعیت داشتن بسیار کمتری دارند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>