فریاد – چه باید کرد؟

من هیچوقت وطن پرست نبوده ام و اعتقادی به ملی گرایی نداشته ام؛ چراکه من یک دانشمند و یک خردگرا و فردی منطقی و واقعیتگرا و عملگرا هستم. اما این باعث نمیشود که انسان نباشم! من درد انسانها، و تبعیض و ظلم را درک میکنم و از این بابت رنج میکشم. نه تنها درد و ظلم نسبت به خودم، بلکه نسبت به بقیهء انسانها.
ایران را چه شده است؟ چه میشود؟ براستی ما داریم به کجا میرویم؟

پیرمردها و پیرزن ها گدایی و دست فروشی میکنند، همینطور کودکان. مادرها کنار خیابان نشسته اند، بچه هایشان هم همان دور و برها. اینها کی درس میخوانند، چطور میتوانند از این وضع نجات پیدا کنند؟ چرا باید مادران و پدران و فرزندان این ملت تمام یا بیشتر روز را در خیابان باشند، کنار پیاده رو روی زمین نشسته باشند، … . چرا؟ چرا انسان ها باید همچون حیوان زندگی کنند؟ چرا باید برایشان امکان پیشرفت و نجات آنها از این وضع وجود نداشته باشد؟ این توهین به انسان است، توهین به هستی ما، توهین!
ما را دارد چه میشود؟
تصور کن آن میتوانست مادر تو باشد، آن میتوانست پدر تو باشد، و تو میتوانستی آن بچه باشی.
آیا در گذشته زندگی بهتر نبود؟
نمیدانم.
آیا ما ملت های جهان سوم همیشه بدبخت بوده ایم؟
آیا کشورهای غربی اینطور بوده اند و هستند؟
اگر نه، چرا؟
من حس غریبی دارم.
و با دیدن و لمس کردن این چیزها، و اینکه حس میکنم خودم هم چندان از آنها دور نیستم، حس بدی پیدا میکنم، اما پاسخ من به این حس، دیگر ترس و پناه بردن به مذهب و خدایش نیست، من به این خاطر نماز نخواهم خواند، روزه نخواهم گرفت، بلکه چشمانم را باز میکنم و آمادهء نبرد میشوم، نبرد با بدبختی و جهان! باید که آماده شد. چاره ای نیست. دیگر چاره ای نیست! چراکه ما از مراحل قبلی گذشته ایم و پلهای پشت سر خراب شده اند و دیگر بازگشتی مقدور نیست؛ تنها باید به جلو حرکت کرد!
ای ملت ایران، مادران شما به گدایی افتاده اند!
فرزندان این ملت آوارهء خیابان ها شده اند!
پدران سرافکنده گشته اند.
ننگ بر این هستی.
چرا؟ و چه باید کرد؟
من عاشق آن عبارت توی فیلمهای قدیمی خارجی هستم که میگفت «به نام عدالت درب را باز کنید!».
آه زمانی بشر برای این آرمانها ارزش قائل بود، زمانی بودند مردانی که برای عدالت قداست قائل باشند و بخاطرش تلاش کنند؛ اما اینک چه شده است بشر را؟ آیا جهان در فساد فرو رفته است؟
من تقصیر را نه گردن تنها یک حکومت، نه گردن تنها ادیان، نه گردن تنها غرب و سکولاریسم و ماتریالیسم، … می اندازم، چون فکر میکنم نمیتوان ثابت کرد که براستی تقصیرها تنها گردن یکی از اینهاست.
پس چه باید کرد؟
من از خداوند میخواهم که به ما قدرت بدهد، و یاری کند ما را تا به اصالت خویش باز گردیم.
از همهء ادیان سطحی و یاوه گو ناامید گشته ام؛ اما من خدای دیگری دارم! خدایی که فکر میکنم خدای درستی باشد! البته اگر براستی وجود داشته باشد.
خدای من خدای بدبختی نیست. خدای من شکنجه گر جهنم نیست. جنهم دردی را دوا نخواهد کرد؛ جهنم حیات و شادی از دست رفته را، آرمان های تحقق نیافته را، زنده نخواهد کرد. جهنم دلخوشی احمق هاست! از انتقام چه حاصل میشود؟
خدای من خداییست که در همین لحظه، در همین واقعیت، نمود دارد و نقدها را به نسیه وعده نمیدهد.
خدای من خدای علم است، خدای پیروزی، خدای زندگی، نه خدای مرگ و امیدهای ماورایی.
من از خدا میخواهم که به همین زودی ها، و در همین جهان، و بر اساس همین واقعیت ها، خودش را آشکار کند، قلب های ما را روشن کند، و به ما قدرت حاکم شدن بر سرنوشت خویش را بدهد.
خدای من از درون من میجوشد. او چیزیست که براستی به او احساس نیاز میکنم. نه هیچ خدای دیگری! او تنها خداییست که میتوانم به او امید و اعتماد داشته باشم.
امیدوارم او وجود داشته باشد!
خدایا خودت را نشان بده. شاید تاکنون نشان داده ای، اما بازهم نیاز است، بیشتر! مرا از این ابعاد فراتر ببر. در اطرافم بسیار بدبختی و ابتذال میبینم. گویی تمام جامعه دارد میگندد، و دیگر مشام مردم به بوی گندش عادت کرده است.
ما هنوز بیداریم.
نگذار که نورها خاموش شود.
نگو تنها یک راه، نگو تنها یک جور، نگو تنها دین، نگو تنها درد، نگو تنها فقر، نگو، که من تو را بدین نمی شناسم…
بگذار تا در برابر شیخ شهر چیزی برای بالیدن داشته باشیم. بگوییم که ما هم خدایی داریم، خدایی که براستی بزرگ است… ورنه شیخ به خدای خویش خواهد بالید. خدایی که او را کسر شان خدایی می یابم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>