یک خواب – تمدنی فرازمینی!

باز در جایی از این کائنات عظیم بودم.
جایی که نمیدانم کجا بود، ولی احتمالا بسیار دور از زمین. بسیار دور از منظومهء شمسی ما. شاید خارج از کهکشان راه شیری. شاید خیلی دور. شاید جایی که ما از وجودش اطلاع هم نداریم. احتمالا رسایی تلسکوپ های ما بدانجا نمیرسد. از سوی دیگر مثل یک گوشهء دنج و پنهان بود که جایی در مکانهای عظیم و بیشمار کائنات آرمیده بود. گویی حتی موجودات فرازمینی دیگر هم بدان دسترسی نداشتند یا شاید حتی از وجودش خبر نداشتند.

من آنجا بودم، و دوباره داشتم گوشه ای از جهان هستی را نظاره میکردم. روبرویم منظرهء یک شهر بزرگ فضایی بود. تمامش آکنده از نور زرد رنگی بود که نه خیلی شدید و نه کم نور بود؛ نورش به نارنجی میزد؛ درواقع خیلی شبیه شهرهای خودمان. بله یک شهر بزرگ. من آنقدر از آن فاصله داشتم که تمامش را میدیدم؛ مثلا در دید من شاید طولش یک متر بود. به گمانم خیلی بزرگ نبود، یعنی مثلا در حد یک سیاره یا کشور نبود، اما فکر میکنم در حد یک یا چند شهر بزرگ مجتمع شده میتوانست باشد. آن یک شهر تماما ساخته شده به دست خود آن موجودات بود؛ یعنی یک شهر فضایی مصنوعی. نمیدانم چرا آن موجودات هوشمند فرازمینی چنان شهر فضایی ای را ساخته بودند، چرا در میان فضا در چنان فضای محدودی معلق بودند؛ قاعدتا تعداد آن موجودات هم خیلی زیاد نبود، چون فضای زیادی برای زندگی نداشتند. شاید قبلا برای خودشان سیاره ای داشته اند و آن سیاره به علتی نابود شده یا دیگر مساعد حیات آنها نبوده است. اتفاقا در همان نزدیکی سیاره ای بود که خاموش و مخروبه بنظر میامد، و من گمان میبردم که آن سیارهء مادری آن موجودات بوده باشد که گویی دیگر تقریبا مرده و عاری از حیات و منابع لازم برای بقای آن موجودات بود.
و اما از حالات آن موجودات ادراک مستقیمی داشتم. مثل الهام. من دریافتم که آنها تمدن و فناوری پیشرفته ای یافته اند، و در مسیر تکامل تمدن خود به زندگی جمعی توام با صلح جویی و آرامش و همکاری و نظم در کنار هم رسیده اند (البته شاید هم برای بقای خود چارهء دیگری جز این نداشته اند) و یک اکوسیستم را خلق کرده اند که در آن بقا بیابند. جوی از همکاری و نظم و صلح طلبی را در آن تمدن حس کردم. شاید ما انسانها هم روزی به چنین تمدن و نتیجه ای برسیم، و امیدوارم که این را تا دیر نشده است یاد بگیریم. اما شاید ما انسانها ذاتا با آنها مقداری تفاوت های سرشتی داشته باشیم و شاید تقدیر ما این نباشد. کسی چه میداند!
بله من تمدن و ویژگیهای آنها و روش زندگی آنها را دریافتم. شهر فضایی بزرگ آنها واحه ای از حیات و شعور در گوشه ای از جهان عظیم بود. جوشش و نور حیات که برای ما انسانها آشناست. شگفت انگیز بود، اما در عین حال کوچک در مقابل وسعت عالم هستی، و در مقابل زمانی که از ازل تا ابد بی انتها مینمود. و من آنها را دوست داشتم، بله در گوشهء قلبم نسبت به وجودهای صلح طلب و تمدن پیشرفتهء آنها یک احساس دوستی و خیرخواهی داشتم؛ میتوانیم اسم این را هستی دوستی بگذاریم، چون فکر نمیکنم اصطلاح نوع دوستی که به دوست داشتن همنوعان خودمان اشاره میکند اینجا درست باشد. من خوشحال بودم که آنها به چنان زندگی پایدار و با آرامش و صلح طلبی رسیده اند و ظاهرا دشمنی هم آن نزدیکی وجود نداشت که بتواند به آنها آسیبی برساند، اما من یک احساس غریبی کردم و محزون شدم، وقتی که کوچکی و تنهایی آنها را در این گوشه ای از کائنات که سر سوزنی بود و شاید کوچکتر در مقابل تمام کائنات، حس کردم! آری تنهایی. همان حسی که در خواب دیگری هم داشتم. اینکه ما همه تنها هستیم! اینکه چقدر تنها هستیم. براستی چقدر تنها… ما انسانها هم تنها هستیم، و به همین دلیل باید قدر سیاره و زندگی هایمان را بدانیم و بدانیم که تنها خود میتوانیم زمان حیات خویش را امتداد بخشیم. اگر بقدر کافی عاقل باشیم، شاید بتوانیم آنقدر بقا بیابیم تا به علم و فناوری کافی دست پیدا کنیم که بتوانیم تا زمانهای بسیار طولانی، شاید تقریبا تا زمانی که کائنات فعلی زنده است، به حیات خویش ادامه دهیم.
براستی ما چقدر تنها هستیم! هرکدام، هر نوع از حیات، از شعور، از موجودات هوشمند، اینقدر دور از دسترس هم، بی خبر از هم، در گوشهء ای دوردست از این هستی عظیم قرار گرفته ایم و نمیتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. انگار که دستی عمدا ما را اینطور دور از هم قرار داده است، و شاید هم این صرفا نتیجهء مورد انتظار تصادف و نادر بودن ما موجودات هوشمند باشد.
اما من در خوابم مرزهای حیات فیزیکی مان را پشت سر گذاشته بودم، و آنجا بودم، در نزدیکی آنها! شاید باید فکر کرد که چطور و چرا! و من با آنها هم احساس دوستی و شفقت داشتم و دوست داشتم با آنها آشنا شوم و تماس بگیرم.
شاید این در سرشت ما انسانهاست، که تمامی هستی را دوست بداریم. اما شاید در حقیقت عاقبت هر شعوری چنین است. شعور، شعور را دوست میدارد، چون همهء شعورها شعور هستند، از یک جنس، و موجودات دارای شعور در این سطح، استثنایی و کمیاب در این کائنات، که باید قدر یکدیگر را بدانند. اما شاید ما انسانها بیشتر از تمام موجودات دیگر خداگونه باشیم. کسی چه میداند؟ خیلی وقت پیش در یک کتاب معنوی میخواندم که یکی از بزرگان یک مکتب عرفانی گفته بود که ما انسانها باهوش ترین و پیشرفته ترین موجودات هوشمند جهان نیستیم و موجوداتی بسیار باهوش تر و پیشرفته تر از ما در جهان هستی وجود دارند، اما مقام معنوی هیچکدام از آنها انسان بیشتر نیست.
به گمانم این گفته ای قابل تامل است. شاید همینطور باشد!
شاید درست است که ما باهوش ترین و پیشرفته ترین نیستیم، اما هوش مادی و علم و و فناوری تنها راه تسلط بر هستی و قدرت یافتن نیست. شاید ما براستی نمایندگان خدا هستیم برای عشق ورزیدن و دوست داشتن و کمک کردن به تمام هستی. البته ما فعلا در این مقام نیستیم، منظورم افرادی مثل خودم است، اما شاید روزی برسیم. شاید خداوند به ما قدرتهای الهی خودش را خواهد داد، که در هستی نقشی الهی ایفا کنیم؛ با نفوذی فراتر از هر هوش و دانش و فناوری مادی.
آری من تنهایی آنها را دریافتم، و دلم بحالشان سوخت، از تنهایی شان، از اینکه عاقبت چه بر سرشان خواهد آمد، چه کسی به فکرشان خواهد بود. آنها هم باوجود پیشرفته بودنشان، در مکان و زمان و محدودیت این هستی اسیر و محکوم به محدودیت بودند. آنها محکوم به زندگی بودند؛ زندگی زیباست، اما زندگی توام با تنهایی و دلتنگی نیز هست، توام با سردرگمی و تقلا برای یافتن معنا و هدف نیز هست. بار دیگر این سوال مطرح میشود که من چه هستم، از کجا آمده آمده ام، عاقبت چه وقت و چطور به کجا خواهم رفت، و نهایتا اینکه، آیا براستی خدایی وجود دارد که همه چیز از اوست و ناظر و هدایت کننده و حافظ تمامی هستیست؟
پس چرا من آنقدر احساس تنهایی میکردم. چرا خدا را نیافتم؟
آری وجود ما بسیار شگفت انگیز است و نادر نیز بنظر میرسد. یعنی فکرش را بکنید، این کائنات، این کهکشان ها هرکدام با میلیونها و میلیاردها ستاره، با این فواصل و فضاهای عظیم، ماده و انرژی های عظیم و پراکنده، ستارگانی که برای میلیون ها و میلیاردها سال است که انگار دارند بی هدف و حاصل یک تصادف میسوزند و مقادیر بسیار بسیار بسیار … عظیمی انرژی همینطور در سراسر جهان هستی مصرف و پراکنده شده است گویی که هیچ هدف و معنای غایی نداشته است، و تنها در مکانهایی کوچک و کمیاب در کل این هستی عظیم، موجوداتی هوشمند و ذی شعور مثل ما انسانها و آن موجودات هوشمند فرازمینی، موجودیت یافته اند و زندگی میکنند. این بیشتر با همان نظریهء انفجار بزرگ میخواند و بیشتر دلالت بر همان بی هدفی و بی معنایی و تصادف میکند به دید یک دانشمند. اینها همه نشانه های ریاضی و آمار و احتمالات معناداری هستند برای این نظریه که دلالت بر احتمال صحت آن میکنند از نظر علم و منطق.
اما با این وجود، خدا هنوز میتواند وجود داشته باشد، و هنوز ممکن است در پس همهء اینها براستی یک شعور ورای تمامی شعورها و یک هدف و غایت عظیم و نیک وجود داشته باشد، و من امیدوارم که اینطور باشد، چراکه ما شعورها ارزشمند هستیم و زندگی و بودن ما کمیاب و ارزشمند است، و ما با شعور خود این را درمی یابیم، و اینکه تنهایی ما حزن انگیز است.
اما به گمانم حیات و وجود ما، حتی بدون تصور وجود خداوند هم شگفت انگیز و شکوهمند است! میدانید، شعور یک پدیدهء برتر است؛ برتر نسبت به مابقی هستی. ما باوجود تمامی کوچکی مان، شگفت انگیز و شکوهمند هستیم. چراکه بقیهء هستی باوجود عظیم بودن، فاقد این شعور، یا حداقل این سطح از شعور است. شعور پدیدهء شگفت آور و پیشرفته ایست. شاید چون خودش مثل خدا میماند!
البته من امیدوارم که خدایی اگر هست، همان خدایی باشد که حتی به منی که به وجودش شک دارم هم اینچنین لطف میکند و آزادی و قدرت و بینش میدهد. چراکه خدای ادیان به دید من خدایی سراسر تناقض و ابهام و غیرقابل درک و غیرقابل امید و اعتماد است؛ بطور کلی خدای مطلوبی نیست! بطوریکه آدمی شک میکند که اساسا اگر خدایی کمال مطلق و خالق تمام هستی باشد، دقیقا خود او این ادیان و کتابهای مقدس را فرستاده باشد! البته شاید هم به عللی خداوند این کار را کرده است. شاید بخاطر اینکه سطح تفکر و ظرفیت و نیاز انسانها اینچنین ایجاب میکرده است. بهرحال، ابعاد قابل دسترس جهان ما بسیار محدود است. ما در جهانی با قوانین و محدودیت های شدیدی زندگی میکنیم. شاید به این خاطر، درک و ظرفیت ما نسبت به خداوند و ممکنات دیگر هم به نسبت بسیار محدود است.
راستی من فکر نمیکنم که آن موجودات هوشمند فرازمینی که من در این خواب دیدم، تنها موجودات هوشمند غیر از ما در جهان هستی باشند. نمیدانم تعداد موجودات هوشمند و تمدنهای پیشرفته در سراسر کائنات چقدر است، حتی یک تقریب هم نمیتوانم داشته باشم؛ ممکن است انگشت شمار باشد، و ممکن است بیشتر باشد. بهرحال فکر نمیکنم فقط دو گونه و تمدن از موجودات زنده هوشمند در هستی وجود داشته باشد؛ باید بیشتر باشد! و شاید بعضی از آنها، حداقل بطور طبیعی و نه اینکه بخواهم ذات آنها را پلید و شیطانی و از این حرفها بدانم، برای گونهء ما، یک تهدید و خطرناک هم باشند؛ بخصوص که در یک خوابی که اخیرا دیدم یکسری از این موجودات به زمین آمده بودند که میان ما و آنها جنگ در گرفت و ظاهرا قدرت دفاعی ما درمقابل آنها کافی نبود (شاید هم موضوع این بود که ما برایش آماده نبودیم). احتمالا آن خواب را در پست دیگری شرح خواهم داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>