در اعماق کائنات بودم… و به دنبال خدا میگشتم!

خواب دیدم.
در بیکرانهء کائنات بودم. در میان فضا و زمانی ناشناخته، ولی همان کائنات ما بود. میدانستم که این همان جهان ماست، یا حداقل جایی که با من هم ارتباطی دارد، با گذشتهء من، اما شاید در دورانی دورتر، شاید میلیونها، شاید میلیاردها سال پیش. کسی چه میداند؟ و اما چه بود و من چرا آنجا بودم و به دنبال چه میگشتم؟ نمیدانم چرا بودم و چطور در آنجا بودم، گویی امواج فکر من از ورای زمان ها و مکان ها بود که بیاد میاوردم، گویی شبحی از گذشته های بسیار دور جهان بود، جهانی که شاید حتی در این لحظه هم هنوز وجود داشت. اوه این حرف را که زدم به یاد فیزیک کوانتم افتادم! آیا ارتباط و شباهتی بین اینها میتوان یافت؟

در آن لحظه فکر میکردم حتما باید خدایی باشد، و شاید من باید او را پیدا کنم، شاید او همین دور و بر هاست؛ به دنبالش میگشتم! اما جهان خاموش بود. در دورست ستارگان. بعضی دورتر، بعضی نزدیکتر، سوسو میزدند، مانند همیشه، و صحنه های مشابهی که برایمان تازگی ندارند اما همچنان شگفت انگیز و مانند رویا هستند. آه چه سکوت و خاموشی عجیبی! انتظارش را نداشتم. خیال میکردم حتما خدایی هست، حتما غوغایی هست، حتما معنایی هست، حتما هدفی هست، ولی همچنان جز سکوت و جای خالی خدا چیز نمی یافتم. سکوت! سکوت! و سکوت! گویی تنها شعور در آن کرانهء کائنات تنها من بودم. و تنهایی، تنهایی، و همچنان تنهایی و سکوت. انگار که هیچکس نبود جز من. اما من نمیترسیدم. تنها اندوهگین گشتم که گویی براستی هیچ نیست، و گویی آنچه انتظار داشتم تنها باورهایی کور و بدون ریشه ای در حقیقت بوده اند، و حتی لفظ حقیقت هم کاملا بی معنا مینمود در آن سکوت و فضای بی انتها. اما تمام اینها عظیم و شگفت انگیز بود، و شاید شکوهمند، گرچه شکوهی که شاید در آن لحظه هیچکس جز من شاهد آن نبود و لمسش نمیکرد.
ستارگان در دوردست و بعضی کمی نزدیک تر، همچنان به چشم می آمدند، همچنان همچون همیشه انرژی هسته ای خودشان را برای میلیونها و میلیاردها سال میسوزاندند، و انگار که هیچ شعوری نداشتند و نه هیچ هدفی در پی این وجود و این سوختن. تنها قوانین بنیادین ماده و حضور جهان، و شاید تنها چیزی که در آن میان یکه و استثناء بود، شعور و هویتی بود که آن من بودم! عجیب می نمایند؛ نه؟ من چه هستم، در این جهان چه میکنم، از کجا آمده ام، و سرانجام چه بر سرم خواهد آمد؟
آری من هم به همان سوال همیشگی رسیدم! بدون اینکه چنین قصدی داشته باشم و هیچوقت بطور جدی و عمیق به احساسات عمیق پشت این پرسشها فکر کرده باشم.
اما سوال اینست که چرا هیچ اثری از خدا نیافتم؟ چرا کائنات خاموش است؟
جهان هستی سرد بود، ساکت بود، خاموش بود، پر از فضاهای عظیم بود. و اثری از خدا نبود. هیچ اثری!
من با خود می اندیشیدم که خدا باید همین دور و برها باشد، و گمان میکردم آنجا یا همان نزدیکی جاییست که جهان، یعنی هستی و کائناتی که ما میشناسیم از آنجا شروع شده است، یعنی فکر میکردم آنجا یک نقطهء خاصی است، و به دنبال نشانه ها و حضور خدا در آنجا میگشتم. این فکر به ذهنم آمد که شاید خدا روزگاری بوده است اما دیگر نیست! با خودم فکر کردم آخر اینکه منطقی نیست، مگر میشود، یعنی خدایی بوده است، جهان را آفریده است، و بعد خودش نابود شده یا خودش را گم و گور یا از ما برای همیشه پنهان کرده است؟ اینها احتمالاتی بودند که به ذهنم میرسیدند.
افکار، و احساسات غریب بودند. اما من نمیهراسیدم! و اینک هم از این به خودم میبالم که اینچنین شعور و ماهیتی قوی و بی حد و مرز هستم که توان دیدن و پذیرفتن خالص ترین و حقیقی ترین حقایق بنیادین را دارم. آنچه که برای بسیاری شاید بسیار ترسناک یا تلخ، و غیرقابل تحمل باشد. گرچه شاید اگر خدایی بود بهتر بود! میگویم شاید، چون خدایی که ادیان به تصویر کشیده اند اصلا خدای مطلوبی نیست و گاهی فکر میکنم حداقل برای ما همان نبودنش بهتر از بودنش است! نابود شدن برای همیشه پس از مرگ، بهتر از روبرو شدن با واقعیت آن موجود غیرقابل درک و خشن و خودستا و سادیست است که میخواهد ما را به چنان شکنجه های بدی دچار کند؛ آنهم بعضا برای ابد!!!! واقعا دیوانگی محض است!
خوشبختانه چنین خدایی را دیگر به سختی میتوانم باور کنم، و بنابراین چندان احتمال واقعیت داشتن و وجودش را نمیدهم و نگران این مسئله نیستم.
ولی کاش خدای متعالی تر، منطقی تر، و یک کمال، شعور، ازلیت و ابدیت، و قدرت مطلقی براستی وجود داشت که به همه چیز معنا و هدف و ابدیت و خوشبختی میداد. اما اگر نیست این خدا، پس همان قدرت و شکوهی را که خود میتوانیم بدان دست یابیم هم باید غنیمت شمرد و این چند دم بودن خویش را آزرده نساخت؛ به یک معنا عدالت و محبت را در حق خود جاری کنیم.
کاش میتوانستیم به شقایق ها محبت کنیم، و نجاتشان دهیم، و زیبایی ها را برای همیشه حفظ کنیم. اما اگر نمیتوانیم، حداقل این دم بودن را غنیمت شماریم و بدی نکنیم و نابود نکنیم این هستی شگفت انگیز و شاید این تصادفی را که تنها یک در میلیاردها میلیاردها میلیاردها … ممکن است رخ بدهد. اما آیا این براستی یک تصادف است؟ باید بگویم از نظر علمی نمیتوان امکان آنرا رد کرد؛ حداقل نه تاکنون! اما بهرحال حس غریبی است و با شهود ما چندان خوب و براحتی کنار نمی آید. یک حسی ته وجود آدمی همیشه میگوید که این فقط یک تصادف نبوده است!
بهرحال با خود میگویم، حالا که براستی نمیدانم و نمی توانم، شاید این آخرین تجربه و آخرین اثر ارادهء ما در این هستی باشد، پس بگذار تا جام را سرکشیم، که بودن این جرعه و همین یک دم غنیمت است.
اما باید بگویم که من حقیقتا از این خواب به نبودن خدا یقین نکردم! البته برایم غیرمنتظره بود، و در این افکار فرو رفتم که هان ببین تلقین ها و آموزه های کلیشه ای چقدر از حقیقت حقیقی فاصله داشته اند و چقدر بی پایه و بی اعتبار بوده اند همانگونه که خودم هم در این سالهای اخیر در زمین و در میان آدمیانی که وجودشان برایم پوچ مینمود به این نتیجه رسیدم! ولی اندیشیدم که بود و نبود خدا، بعنوان یک شعور و منشاء مطلق و ابدی برای همه چیز، یک مسئله است، و آنچه ادیان و آدمیان میگویند چیزی دیگر. برای یک دانشمند هم، حتی بدون اینکه هیچ دین و اعتقاد و آموزه و انتظار پیشاپیش داشته باشد، این سوال مطرح میشود که من چیستم، ز کجا آمده ام، و به کجا خواهم رفت؟
وجود این شعور و هویت، و خلق خودبخودی آن از این کائنات و ماده ظاهرا بیجان و بی شعور، غریب مینماید، حتی برای دانشمندی که به خشکی منطق و علم خو کرده است و خلل های شهود و تصورات سطحی و احساسات کور آدمی را دریافته است.
راستش من در نهایت یک فکر دیگری هم کردم، یا شاید یک احساس بود؛ فکر یا احساس کردم که خدا جاییست ورای این جهان، و بسیار دورتر از آنچه که انتظارش را داشتم، فکر کردم انگار میلیون ها و میلیاردها سال نوری در پهنهء کائنات باید راه بپیمایم، و آنقدر این فاصله دور و عظیم است که حتی اگر با سرعت نور هم بتوانم حرکت کنم تا بینهایت طول میکشد، یعنی آنقدر زیاد که اصلا آدم انگیزه ای نمی یابد که شروع به چنین حرکتی کند و میلیاردها سال بخواهد بدود و دنبال چنین هدفی باشد. آیا میلیاردها سال بیش از حد زیاد نیست؟ آنهم خدایی که حتی در وجودش هم یقین نداریم! از کجا معلوم بعد از میلیاردها سال به جایی نرسم مثل همینجا و با همین وضعیت و نبود خدا روبرو نشوم؟ شاید هم خدا در آن زمان مدتها باشد که از آنجا هم به مکان و ابعاد دیگری رفته باشد!! خب یک کمی مضحک بنظر می آید! پیمودن یک راه و هدف نامطمئن با چنین زمان طولانی، منطقی بنظر نمیرسد.
بله انگار خدا در دوردست ترین نقطهء هستی بود، و عملا دست نیافتنی!
و شاید حتی در جهانی ورای این جهان، شاید در ابعادی دیگر. ولی من یک فاصله ای را حس میکردم، و شاید هم آن فقط تصور و افکار من بود. نمیدانم! آیا آن فاصله در همین جهان بود، یا تنها یک حس و مفهوم نگاشت شده به جهان ما؟
شاید امواج افکار من میتوانست حتی، حداقل تاحدی هم که شده، به ابعاد و ماورای جهان شناخته شدهء ما هم رسوخ کند، یا اینطور بگویم که اطلاعاتی را از آنجا دریافت کند، و شاید در اصل این است که انگار من همزمان حتی در آن ابعاد و جهانهای دیگر حضور سایه واری هم که شده، دارم.
بهرحال این خواب عجیبی است که میتوانم بگویم تاکنون چند بار کم و بیش به همین شکل دیده ام. بله چندبار! و این چندبار بودن براستی عجیب است. یعنی چه معنا یا علتی دارد؟
نمیدانم!
من دوست ندارم مثل این همه انسان دیگر، رو به مطلق گرایی و افسانه پردازی های حاصل از تصورات و خوشایندها و باورهای کور بیاورم. همان بهتر که این مسئله به همان صورت که واقعا هست، یعنی در جهان واقعی، مستقل از وجود من و هر داستانی که درباره اش سرهم کنم، باقی بماند و این من باشم که همیشه آنرا همانطور که هست ببینم. من سرم را به زیر برف نخواهم کرد. جهان و وجود ما پر است از نسبیت و عدم قطعیت، ابهام و سوالات بی جواب، گرچه انسانها در طول تاریخ کوشیده اند که همهء اینها را پاک کنند و منکر شوند، اما من معتقدم که اکثریت قریب به اتفاق آنها جز دروغ و جعل و خیال پردازی و افسانه، یعنی از خودشان، چیزی سرهم نکرده اند!
هنر حقیقت جویی یک دانشمند این است که همیشه همه چیز را همانطور که هست ببیند و قبول کند. هیچوقت حقیقتی خیالی در ذهن خودش نسازد و بجای حقیقت واقعی به خودش و دیگران نچپاند!
من در دریایی از نسبیت و عدم قطعیت و ابهام شناورم، و با آن مشکلی هم ندارم. زندگی ما همین است، حقیقت همین است؛ مرد! باید این را دید و پذیرفت. باید مرد بود! یک مرد راستین. مردانی که در تاریخ کمیاب بوده اند، اما به گمانم تاثیرات عظیمی روی روند آن داشته اند.
شاید ما هیچوقت نتوانیم به حقیقتی که فکر میکنیم باید وجود داشته باشد دست بیابیم. اما حداقل اکنون که میتوانیم حقیقت را پاس بداریم! اگر اکنون حقیقت را بخاطر حقیقتی که تنها فکر یا احساس میکنیم که باید وجود داشته باشد قربانی کنیم، این کاملا بی معنی و یک تناقض بزرگ خواهد بود و دیگر اصولا امیدی نمیرود که حقیقتی فراتر هم وجود داشته باشد؛ حداقل نه آن چیزی که قابل دسترسی/درک توسط ما بنظر آید!
روزی کسی از من پرسید آیا براستی میتوانی فکر هم بکنی که ممکن است خدا وجود نداشته باشد؟
گفتم بله، چون من آنقدر حقیرم که دیگر نمیتوانم نه برای عقلم، نه برای هر نوع احساس و تصور و انتظار خودم هم، اعتبار مطلق و تردیدناپذیر قائل شوم. من دریافته ام که خواسته ها، انتظارات، احساسات، و تصورات من معیار حقیقت و اثبات واقعی بودن آنها نیستند. و واقعیت های جهان تاکنون مرا بسیار تحقیر کرده است و به تصورات کودکانه ام خندیده است، حال من چطور میتوانم فکر کنم که فراتر از آن هستم و تنها چون من فکر میکنم، احساس میکنم، تصور میکنم چیزی را، پس براستی آن چیز باید وجود داشته باشد؟ نه دوست عزیز، من دیگر فکر نمیکنم که هیچ چیز بدیهی و بدون نیاز به اثبات وجود دارد. جالب است که ما در مسائل اولیه و ساده زندگیمان هم براحتی اشتباه میکنیم و میمانیم، بعد اعتقاد داریم که فلان چیزی که ما بدیهی میدانیم و فکر میکنم حتما باید باشد پس حتما بدیهی است و هست! مگر ما چه هستیم که فکر میکنیم احساسات و تصورات ما معیار و اثباتی برای حقایق هستند؟ اصلا بدیهی بودن کی و چطور ثابت شده است؟ آیا مطمئنید که چیزی که برای شما بدیهی است برای همهء دیگران هم بدیهی است؟ چطور؟ آیا میتوانید ثابت کنید؟ خودتان هم میدانید که اینکه آن چیز برای دیگران هم بدیهی باشد بدیهی نیست و یک تصور خام و ابلهانه ای بیش نیست؛ اگر نمیدانید، پس مثل خیلی های دیگر نادان هستید. البته که این تبریکی ندارد! من میگویم پس بروید به درک و اگر میتوانید ثابت کنید که برای من هم بدیهی است! لابد جواب شما اینست که اثبات نمیخواد چون بدیهی است!! اما گویا فراموش کرده اید که بدیهی بودن برای وقتی است که خود آدم جایش باشد و آن دریافت مستقیم خودش باشد. شما که جای من نیستید که بدانید چه چیزهایی از دید من بدیهی بنظر می آیند و چه چیزهایی نه.

البته شاید تنها استثنا در زمینهء بدیهی بودن (دریافت مستقیم واضح) همان وجود/هویت/شعور ما باشد! می اندیشم که احتمالا بیخود نبوده است که یک طرفی هم گفته: من می اندیشم، پس هستم؛ و جایی میخواندم که او همه چیز را از همین نقطه و پایه شروع کرده است. راستی چه کسی بود؟ دکارت؟ حقیقتا من اهل فلسفه نیستم و با اسم و اندیشه های این افراد زیاد آشنا نیستم جز یکسری از همین گزیده ها و نقل قول ها و کلیات، که البته اینها برایم بعضا بسیار الهام بخش بوده اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>