یک خواب – نبرد با جنگجویان بزرگ تاریخ

از آن خوابهای کوتاه چند ثانیه ای، اما بنیادین.
در خواب بودم در جهان، در یک بعد از فضای زمین، در فضایی که اطرافم را احاطه کرده بود و تا افق ها امتداد داشت، اما با تمام این، کوچک بود.
در خوابهایم همواره کوچکی هستی مادی را احساس میکنم.
گرچه درک میکنم که هستی برای کالبد مادی ما بسیار عظیم است، اما در عین حال کوچک است.

شاید کوچک است برای فکر ما! بله احتمالا! چون فکر گویی در کسری از ثانیه میتواند تمام کائنات شناخته شده برای ما را بپیماید. و فکر میرود و برمیگردد. گویی آنطور که فیزیک مدرن میگوید، حتی فکر هم در یک کرهء عظیم که محدودهء کائنات مادی شناخته شدهء ماست اسیر است.
پس جهان برای پتانسیل فکری ما کوچک است، اما فکر ما در آن اسیر است و نمیتواند فراتر از آن برود (درصورت وجود جهانهایی فراتر از جهان ما). و شاید هم فکر من در آن اسیر است! البته فکر میکنم این برای اکثریت آدمها صدق میکند. درواقع اکثریت آدمها قدرت فکری مرا ندارند و اکثرا فکرشان از محدودهء زندگی سطحی شان فراتر نیست.
آری داشتم از خوابم میگفتم.
کسانی که مرا بشناسند میدانند که من به خشونت در محیط نت، به جدیت، خشم، و جنگندگی (حداقل آنطور که خود میخوانم و این صفت را روی خودم گذاشته ام) مشهورم! بعضی ها میگویند پرخاشگر، جنگجو، و بی ادب!!
خب برای من مهم نیست.
اما در خواب هم همین روحیهء جنگی را داشتم، و احساس قدرت زیادی میکردم.
و آنگاه نمیدانم چرا یاد امثال چنگیز و اسکندر افتادم! شاید بخاطر اینکه آنها را بعنوان قوی ترین و مخوف ترین جنگندگان تاریخ میشناسند. شاید آنها بدنام باشند، و من ظلم و جنایات احتمالی آنها را تایید نمیکنم، اما شجاعت، قدرت و جنگندگی آنها به خودی خودش در نظرم شکوهمند است و فکر نمیکنم کسی باشد که ادعا کند که این ویژگیها ویژگیهای قابل احترامی نیستند، حتی اگر در وجود موجودی باشند که ظاهرا جنبه های منفی و بدی نیز دارد. من شخصا یک هیولای شجاع و مخوف را به یک موجود حقیر ضعیف و بزدل ترجیح میدهم! شما چطور؟ قدرتهای اصیل و درونی همواره مرا شیفتهء خود میکنند و چشمان مرا میدزدند! یعنی حتی تصور کنید اگر زیباترین زنان جهان را بصورت نیمه عریان در یک سو قرار دهند، و مخوف ترین قدرتهای جهان را هم در سوی دیگر، فکر میکنم بی تردید رویم را برای تماشای آن قدرتهای عظیم برخواهم گرداند! در زنان قدرتی نیست، بلکه تنها زیبایی و لذت است، که البته بنظرم سطحی و گذرا می آید! اما قدرت چیز دیگریست. قدرت شکوه است. قدرت زیبایی خاص خودش را دارد، زیبایی ای که جزیی از خودش است، واقعیست، بنیادین است، نه صرفا یک پوستهء گذرا که اختیارش دست صاحبش نیست!
من اینقدر باهوشم، که سطحی نباشم. اینطور فکر میکنم. درست است؟ شاید هم بگویید چقدر از خودراضی و خودستاست و مرا نادانی بیش ندانید، اما نظر شما به خودی خودش برای من اهمیتی ندارد! با من با زبان منطق، عقل، قدرت ذهن، دلیل و سند سخن بگویید، چراکه من یک متفکر و یک دانشمند هستم. ما با باورها و احساسات صرف کاری نداریم!

آری، بیاد چنگیز و اسکندر افتادم و فریاد زدم و آنها را به نبرد فرا خواندم؛ البته فریادی بی صدا بود. یعنی خودم هم انتظار نداشتم به این شکل باشد، اما صدایی از من خارج نشد، بلکه گویی امواج فکرم بود که در شرق و غرب گسترده شد. و این امواج در کسری از ثانیه فضاهای جهان را درنوردیدند و پاسخ را با خود آورند.
میدانید پاسخ چه بود؟ پاسخ این بود: سکوت؛ سکوتی که میگفت اسکندر و چنگیز در زمان دیگری بوده اند، در دوران و شرایط دیگری، مرده اند، جسدشان هم از بین رفته است، و دیگر نیستند، و دوران و شرایط آن زمانه و آن نبردها نیز به پایان رسیده اند!!
اوه شاید خنده دار بنظر برسد! (انگار که جهان میگوید: برو بابا خدا روزیت را جای دیگر حواله کند!) منهم در خواب کمی غافلگیر شدم و گفتم اوه عجب، ما را ببین که چه فکر اشتباهی کردیم!!
آری دیگر نه چنگیز و نه اسکندر، باز نخواهند گشت. و معلوم نیست آنها کجا هستند!
البته من آدم جنگجویی نیستم، و به همین خاطر خودم را «جنگنده» میخوانم و نه «جنگجو». یعنی همینطوری با کسی کاری ندارم، بلکه چون فکر میکنم دشمنان خطرناکی وجود دارند و این دیگران هستند که با من کار خواهند داشت، آمادهء نبرد و خشونت هستم.
ضمنا در آن هنگام فکر نمیکردم که به قدر اسکندر و چنگیز قوی هستم و قطعا میتوانم از پس آنها بربیایم، اما اینقدر شجاعت و توان در خود حس کردم که یکی از جنگنده های آن نبردها باشم (حداقل برای چند ثانیه :D)
ضمنا یادتان باشد، جنگنده و جنگجو بودن با اراذل و اوباش بودن خیلی تفاوت میکند! نه؟
راستی، آن زمان مردها انگار مردتر بودند. نه؟ منظورم حداقل از این نظر است. از نظر شجاعت، جدیت، و قدرت جنگندگی، و شاید صراحت و بی دروغ و فریب بودن که همراه چنین شرایط و صفاتی می آید.
شاید بخاطر همین است که برایم جذابیت دارند. وگرنه معلوم است که آن دوران هم دوران خیلی خوبی نبود، چون انسانها همدیگر را سلاخی میکردند، و این احمقانه و ناشی از نادانی بشریت بود!
اما خیلی از به اصطلاح مردان امروز چه هستند؟ افرادی بزدل؟ کسانی که بخاطر یک لقمه نان، بخاطر سکس و دوستی با زنان بیشتر، بخاطر خرج زندگی، ریاکار هستند، دروغ میگویند، حقه بازی میکنند، مرام مردانگی و راستی را زیر پا میگذارند، … . البته من آنها را سرزنش نمیکنم، بهرحال زندگی سخت است و تاحدی شرایط اینطور تحمیل میکند، و منهم خودم را بطور کامل در این زمینه محک خورده و اثبات شده نمی یابم، ولی بهرحال واقعیت این است که اینچنین بودن هیچ جذابیت و شکوه واقعی ندارد، بلکه ابتذال و حقارت محض است در نظرم.
شاید زمانی انسانها آزادتر و آزاده تره بودند. نه؟ مثلا روزی مان را از طبیعت زمین میگرفتیم، از جنگلها، دشت ها، مرداب ها، رودها، طبیعت غنی و پرسخاوت، و لزوما نیازی نبود برای دو لقمه نان و زندگی کردن وارد سیستم خاصی بشویم و با هر دسته آدمی دمخور شویم و کارها و نقش های تحمیل شده ای را انجام دهیم. این شرایط و امکان ها برای آدمهای شجاع، قوی، آزاده، عالی بود! آزادی، راستی.
اما اکنون بشر و جوامع مدرن کلیشه ای تقریبا همه جا را به تصرف و تحت تاثیر خودش درآورده است، و طبیعت وحشی را تاحد قابل توجهی از میان برده است، و امروز آنگونه زیستن دیگر به آن سادگی ها و در دسترس برای همگان نیست شاید. نه؟ اما بهرحال هنوز هم میتوان یک جورهایی خیلی متفاوت تر زیست. در هر زمانی آدم باید خودش را با شرایط تاحد ضرورت هم که شده تطبیق بدهد، چون مجبور است، و از امکانات و فرصتهای مناسب برای خودش حداکثر استفاده را ببرد.
و بقول سهراب سپهری: تا شقایق هست، زندگی باید کرد!
من میگویم حتی وقتی آخرین شقایق هم مرد، بازهم باید زندگی کرد، چون هنوز خیلی چیزها وجود دارند، منجمله خود ما. حتی بخاطر مولکولهای یک سنگ یا حتی فلزات یک سفینهء فضایی هم باید زندگی کرد، چون همه چیز براستی قابل عشق و شفقت ورزیدن است. این است که بعضی ها فکر میکنند افرادی مثل ما هیچ احساسی ندارند، اما شاید اینطور نیست، و درواقع این افکار ماست که متفاوت است، و فکر میکنم در عین حال بسیار عمیق. وگرنه دل من حتی بحال ذرات اتمی هم میسوزد!! با این وصف، انصاف بدهید، آیا من یک دانشمند واقعی نیستم؟ به گمانم تنها دانشمندان هستند که چنین افکار و احساسات غیرعادی و عمیقی دربارهء جهان ما پیدا میکنند. تنها دانشمندان هستند که به چنین چیزهایی هم فکر میکنند! افراد معمولی این را درک نمیکنند و این بنظرشان احمقانه می آید، و شاید عرفا تنها دسته ای باشند که این را درک کنند؛ اما آیا ما عارفیم؟ نمیدانم! چون ما دانشمندان اعتقاداتی به شکل باورهای مذهبی و تعلیمات عرفانی صرف دربارهء جهان و حقیقت نداریم، و گاهی حتی خود را دربرابر یکسری آموزه ها و نظریات آنها می یابیم.
شاید این براستی از ذات خداگونه انسان ناشی میشود، و اینکه میگویند انسان خلیفهء خدا در زمین است، که ما هم در حق تمام هستی حس شفقت داریم! البته این فقط یک نظر و فرضیه است در نظر یک دانشمند، از میان فرضیه های ممکن متعدد.
بطور مثال حتی ریچارد داوکینز در قسمتهای پایانی کتاب «توهم خدا»، صحبت های کم و بیش مشابهی میکند (از قول دیگران و خودش) و حتی پیشنهاد میکند که باید این نگرش و احساسات را بجای باورها و احساسات دینی و ماوراء گذاشت و این دین است که جایگزین یکسری نگرشها و احساسات واقعی تر و کاملتر و مفیدتری در این ارتباط شده است!
بهرحال این عدم قطعیت، و این فرضیه های متعدد، و این برخوردها و تضادهای میان آنها، و میان علم و عقل و باورهای ماورایی و باستانی، سابقه ای به قدمت خود تفکر بشر دارد و تاکنون کسی نتوانسته است آنها را حل کند و به جواب نهایی قاطع اثبات شده ای برسد، اما بعضی ها میان آنها یکی را انتخاب میکنند، حال بسته به اینکه مثلا دانشمند باشند یا عارف یا مذهبی، و بعضی وقتها یا در بعضی موارد هم مجبوریم که یکی از آنها را انتخاب کنیم، اما در خیلی موارد هم میتوانیم همهء این فرضیه ها را در صندوقچه احتمالات خود داشته باشیم.

راستی من این Category با عنوان «خواب ها» را درست کردم که در آن بعضی خوابهای جالبی را که دیده ام تعریف کنم (همراه با تفسیر خودم از آنها). اگر نظرم عوض نشود، حداقل یکی دو خواب جالب دیگر در آن درج خواهم کرد؛ خوابهایی عجیب و تامل برانگیز!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>