تقسیم قدرت به دو قسم «درونی و اصیل» و «برونی و دست دوم»

من قدرت ها رو به دو دسته تقسیم میکنم.
این دسته ها لزوما بطور مطلق بنیادین نیستن، بلکه چیزی بینابین و آمیخته با پرگمتیسم ماتریالیستی هستن.

قدرت های درونی و اصیل مثل قدرت جسمی (قدرت و مهارت نبرد)، خرد و هوش سرشار، علم.
این قدرت ها خاصیتشون اینه که تا حداکثر ممکن درونی و یکپارچه شده با خود انسان هستند.
اینطور قدرتها مزایای مهم متعددی دارن.
یکیش اینکه به راحتی از فرد جدا/گرفته نمیشن.
مثلا کسی نمیتونه براحتی اونا رو از شما سرقت کنه.
به آسانی از دستشون نمیدید. یعنی مگر اینکه صدمهء جدی فیزیکی یا مغزی بخورید که این قدرتها رو از دست بدید. تازه بازم در بیشتر اوقات اثری ازشون در وجود آدم میمونه.

یک ویژگی دیگری که قدرتهای این دسته دارن اینه که معمولا منابع اونا محدود نیست و همهء افراد میتونن به هر میزانی که ظرفیت و همت دارن ازشون برخوردار بشن، بدون اینکه کمبود منابع یا نیاز به تخاصم و رقابت شدیدی پیش بیاد.

خب دستهء دیگر قدرت ها قدرتهای غیردرونی و غیراصیل، یا قدرتهای برونی و دست دوم هستن.
این قدرتها مثل ثروت، مقام (منظورم مقام حکومتی، نظامی، اجتماعی و امثالهم)، و بطور کلی چیزهایی هستن که داشتن اونا به عوامل و منابع برونی تر و دست دوم تری نسبت به قدرتهای دستهء اول، بستگی داره.
این قدرتها یکسری ضعفهایی دارن.
یکیش اینکه مثلا امکان دزدیدن یا به زور گرفته شدن اونا توسط دیگران وجود داره.
بعدم بهرحال به عوامل و منابع خارجی وابسته هستن که امکان مدیریت و حفاظت از اونا بطور کامل و همیشه امکان پذیر نیست.
به هزار و یک دلیل این قدرتها ممکنه حتی یک شبه از بین برن.
دزدی، جنگ، بلایای طبیعی، تصادفات و غیره.
ضمنا این قدرتها بطور معمول محدود بوده و تلاش انسانها در کسب میزان زیاد از آنها، معمولا به رقابت و تخاصم و درگیری منجر میگردد.

فرد دارای این قدرتها، لزوما خودش بدون این قدرتها آدم قوی و برجسته ای نیست.
و بدون دارا بودن حداقلی از قدرتهای درونی و اصیل، نمیتونه به حداکثر خوشبختی و امنیت ممکن دست پیدا کنه.
من افراد زیادی رو دیدم که اینطور بودن.
و هیچوقت نمیخوام جای اونا باشم.

من فکر میکنم قدرتهای دستهء اول، یعنی قدرتهای اصیل و درونی، طبیعتا اساسی تر و کاراکتر هستن.
و البته میتونن منجر به تولید قدرتهای دستهء دوم، یعنی قدرتهای برونی و دست دوم هم بشن.
نیاز اساسی به قدرتهای دستهء اول وجود داره و خرد در کسب اونا محدودیت خاصی قائل نمیشه، اما قدرتهای دستهء دوم در حد رفع نیاز و ضرورت پایه هم میتونن کافی باشن. البته یک دلیلش شاید اینکه، بهرحال وقت و انرژی انسان محدود است و اگر مثلا بیشتر وقت و انرژی به قدرتهای دستهء دوم اختصاص بده، در نتیجه کمتر میتونه به کسب قدرتهای دستهء اول اختصاص بده؛ درحالیکه کسب میزان بیشتر از قدرتهای دستهء اول درکل برای خوشبختی انسان کاراتر و ارزشمندتر است.

———————————————————

بنظر من آدم باید این قدرت رو داشته باشه که به تنهایی و حتی در طبیعت وحشی هم بتونه زندگی کنه.
پول این قدرت رو به آدم نمیده، مقام این قدرت رو به آدم نمیده، بلکه این قدرتهای درونی و اصیل هستن که برای این کار حیاتی اند.
آدمهایی که از نظر قدرتهای درونی و اصیل فقیر هستن، معمولا از چنین شرایطی و حتی کوچکترین فکر و احساس نزدیک شدن و تحمیل شدنش وحشت دارن، و بخاطر همین به هر قیمتی سعی میکنن چنین تغییری پیش نیاد، و بیشتر خودشون رو به زندگی و تفکر حقارت انگیز خودشون میچسبونن و براش هزینه میکنن، و معمولا در این راه حاضرن خیلی چیزهای دیگر رو هم فدا کنن و هدر بدن و به دیگران ظلم بکنن که در مواردی حتی به جنایت به شکلهای مختلف ختم میشه.
چون این افراد ذاتا آدمهای ضعیفی هستن، و به افراد و منابع خارجی و ثروت و مقام و اعتبار و حمایت های برونی و یکسری ساختارهای خاص اجتماعی و حکومتی و سیاسی و غیره در جوامع بشری، و خلاصه یک روش زندگی وابسته و محدود، به شدت از نظر جسمی و روحی و روانی وابسته هستند، و از از دست دادن اینها به شدت میترسن.
آدمهایی که در زمینهء قدرتهای درونی و اصیل ضعیف هستن، برای دیگران و جامعه هم مضر هستند.

یوقت مثلا من مدیر، رئیس، مالک یک شرکتی یک کمپانی ای چیزی میشم. یا شاید یک سیاستمدار، یک کاره ای در حکومت.
من اگر قدرتهای درونی کافی داشته باشم، نمیام به هر بهایی محیط زیست، حقوق دیگر مردم، و حقایق رو قربانی بزرگتر و ثروتمند شدن و انحصار شرکت تحت کنترلم بکنم.
چرا؟ چون از بی پول شدن، از از دست دادن مقام و قدرتم، از اینکه با حداقل ها زندگی کنم، حتی تنها بشم، حتی در طبیعت یا بی سر پناه زندگی کنم، درحد مرگ نمیترسم! اونقدری نمیترسم که عقل و خردم زایل بشه. اونقدری نمیترسم که حاضر باشم بخاطر جلوگیری ازش هر بهایی بپردازم و همه چیز دیگر رو قربانی کنم.
چون توانایی زندگی در اون شرایط رو هم در خودم میبینم و میتونم بعنوان حداقل هم که شده اون رو بپذیرم و تحمل کنم؛ و یک بزدل نیستم!

یه روزی مادرم میگفت باید پول بیشتری دربیاری و پس اندازه کنی بخاطر آیندت. باید ازدواج کنی. بخاطر اینکه اگر روزی بیماری ای گرفتی دچار بیمارستان شدی نیاز به عملی چیزی داشتی، نیاز به حمایت داشتی، پولش رو داشته باشی، تنها نمونی، کسی باشه که کمکت کنه، کنارت باشه. شاید یه روزی که پیر و زمین گیر شدی.
گفتم من این تفکر و این زندگی رو که الان به خودم زحمت خیلی بیشتری بدم از ترس آینده و این مسائل، عاقلانه نمیبینم. ترجیح میدم الان به خودم زیاد سخت نگیرم و راحت زندگی کنم و دست به هر کاری نزنم و هر بهایی نپردازم بخاطر یک هراس از آینده و حوادثی که هنوز اتفاق نیافتادن و معلوم هم نیست بالاخره چه زمانی و چطور رخ بدن یا ندن. من نمیترسم! نمیذارم ترس ذهنم رو کنترل کنه. وگرنه زندگی با اون ترس و محدودیت و فشار، خودش بدتره و در مجموع رنج و بدبختی و حتی بیماری های بیشتری برای آدم به ارمغان میاره.
جلوی یکسری مسائل رو نمیشه گرفت، نمیشه تضمین کرد که آدم بهشون دچار نمیشه، اما نباید بقیهء زندگی و زمان حال رو و بخش بزرگتری از عمر رو هم بخاطر اونها خیلی سخت تر و تلخ تر کرد.
اما یک آدمی که این قدرتهای اصیل و درونی رو، این شجاعت رو، این خرد رو، این قدرت کنترل بر روان خودش رو، نداره، نمیتونه اینطور آزادانه و درست فکر کنه و تصمیم بگیره.

———————————————————

یک بار با یکی از هم دانشگاهی ها که دوستم بود در خیابان عبور میکردیم که ایشون رفتگرهای شهرداری رو درحال کار دید و گفت که من یه زمانی میترسیدم که به سرنوشت اینها دچار بشم، اما بعدا فهمیدم که این یه چیزی هست در درون آدم که نداره و اینطوری میشه و بنابراین من هیچوقت به این وضع دچار نمیشم!!

خب این یک نمونه از ترس انسان از دچار شدن به شرایطی در آینده است.

ترس منشاء خیلی از خطاها و خسارتها در دنیاست.

و طبیعی هست که قدرتهای برونی و دست دوم مثل ثروت یا مقام، نمیتونن این ترس رو بطور کامل و اساسی از بین ببرن.
اینکه خیلی از مردم به هر قیمتی سعی میکنن ثروت و مقام خودشون رو حفظ کنن یا حتی افزایش بدن، یک دلیلش، حداقل بعضی وقتها، این ترس است.
ترس درحدی که تفکر و رفتار آدم رو تحت الشعاع خودش قرار میده.

تنها چیزی که میتونه این ترس رو بصورت اساسی در وجود انسان کنترل کنه، قدرتهای اصیل و درونی خاص خودشه.

از هیچ چیزی نباید بطور غیرقابل کنترلی ترسید.
اما برای این، نیاز به قدرتهای اصیل و درونی است، یا توسل به تلقین و فریب ذهن، که طبیعتا این روش دوم نمیتونه خیلی پایدار و مطمئن تلقی بشه.

این خوب نیست که آدم همش از همه لحاظ در ناز و نعمت زندگی کنه و هیچ زحمتی به خودش نده، فقط بخاطر اینکه پول داره و آرامش و امنیت داره و مقامی داره و غیره.
چون این باعث میشه انسان از نظر قدرتهای اصیل و درونی تحلیل بره و رشد نکنه، و این خطرناک است و اون ترس یکی از عوارضش.

انسان باید طوری خودش رو بار بیاره که همیشه یک حداقل و تعادلی بین قدرتهای درونی و اصیل (قدرت جسمی و جنگندگی، قدرت ذهنی، خرد، علم، …) و قدرتهای برونی و دست دوم (ثروت، مقام، …) داشته باشه.
نه اینکه همش با پر قو سرکار داشته باشه.
من خیلی وقتها با اینکه میتونم، اما طرف آسایش و نرمی محض نمیرم، چون میدونم، و 100% تجربهء عملی هم کردم، که این باعث ضعیف شدن خود واقعی من میشه، و یک زمانی دیر یا زود به این خاطر حالم گرفته میشه؛ اونقدری که مضراتش بیشتر از فوایدش خواهد بود.

مثال میزنم.
مثلا اگر همیشه آب گرم در دسترس دارید، ولی نباید همهء کارهاتون رو همیشه با آب گرم انجام بدید. مثلا میخواید دستتون رو بشورید، گرچه آب گرم خوشایندتره و راحتتر، ولی بعضی وقتا هم باید عمدا با آب سرد دستها رو شست (منظورم در فصل سرماست)، تا بدن به راحتی و آسایش محض خو نکنه و قدرت جنگندگی و مقاومت جسم و روان تحریک و تقویت بشه.
من گاهی با اینکه تخت خواب دارم روی زمین میخوابم، گاهی با اینکه تشک در دسترس هست و دوست دارم جای گرم و نرم بخوابم، بدون تشک روی زمین میخوابم.
نمیگم آدم باید خودش رو الکی آزار بده. و نمیگم همیشه باید این کار رو بکنه. بلکه آدم از حال و نیاز خودش باید با خبر باشه و با هوشمندی و حساب شده هروقت از هرچیزی بصورت بهینه و برای پیشرفت نهایی و حداکثر قدرت و خوشبختی خودش چه در کوتاه مدت و چه در میان مدت و بلندمدت استفاده کنه، و برای این، باید واقعی بود و با جهان واقعی و چیزهای غیرقابل پیشبینی هم تطبیق حداقلی داشت و آماده بود.

درسته آدم خودش رو از یکسری راحتی ها تاحدی و/یا گاهی محروم میکنه، اما این کار رو هم بخاطر منفعت نهایی بیشتر/پایدارتر خودش انجام میده.
منم صحت و کارایی این تفکر و روش تاحالا بقدر کافی بهم ثابت شده.
اینکه آدم خودش قوی باشه خیلی بهتره از اینکه محافظت و آرامش و راحتی و کامیابی رو فقط از امکانات برونی و محیط بگیره. چون این وسایل برونی نمیتونن همیشه و همه جا بقدر کافی در دسترس باشن. و ضمنا برای آدم همه کار هم نمیکنن. اون چیزی که قدرت و مقاومت جسمی به آدم میده، از چیزی که پر قو به آدم میده بیشتره. چون آدم از نظر درونی و قدرت روان و شجاعت و غیره هم ارتقا پیدا میکنه و احساس شکوه و استقلال و قدرت واقعی بیشتری میکنه.

البته از قدرتهای برونی و دست دوم هم باید استفاده کرد، و اگر مانع و مشکلی در حفظ یا تقویت به موقع قدرتهای اصیل و درونی نباشه، استفاده و لذت بردن از اونا هیچ مشکلی نداره.
منم خیلی وقتا به خودم فرصت استراحت و لذت بردن از این امکانات و قدرتها رو میدم. تاحدی که در دسترسم هست. اما خیلی وقتا هم سعی میکنم از این منابع و قدرتهای برونی و دست دوم در جهت افزایش و تقویت قدرتهای درونی و اصیل خودم استفاده کنم. مثلا یک محیط نسبتا مناسب و راحت و ساکت فراهم میکنم، و بعدش ازش برای ورزش یا مطالعه و یادگیری استفاده میکنم. اون محیط راحت رو با قدرتهای برونی (ثروت، مقام) یا ترکیبی از هردوی قدرتهای برونی و درونی فراهم میکنم، و بعدش سعی میکنم با استفاده از اون فرصت، روی قدرتهای درونی خودم کار کنم.
چون قدرت درونی خیلی مهم و کاراست و هرچی بیشتر باشه بهتره و اغلب میشه قدرتها/منابع برونی رو براش خرج کرد.
قدرت های برونی در حد حداقلی هم اکثرا کافی هستن. اما قدرتهای درونی هرچی بیشتر بهتر. اولویت بالاتری دارن.

———————————————————

آدمهایی که به ناز و نعمت خو کردن، نمیتونن آدمهای قابل اطمینانی باشن.
شاید وقتی وضعشون خوب باشه و احساس تهدید این شرایط رو نکنن آدمهای خوب و مفیدی بنظر بیان، اما در غیر این صورت نمیتونن به هیچ چیزی، منجمله اخلاق، پایبند باشن.
بحث تئوری و فلسفه بافی و حرف که نیست!
بحث جهان واقعیست و آدمهای واقعی.
شما هرچقدر بگو خردگرا هستی و فلسفه های قشنگ بباف، هرچقدر توجیه های درست بیار، ولی آخرش خودت اگر قدرت درونی کافی نداشته باشه به گفته هات پایبند نخواهی ماند.

به همین خاطر بطور کلی خوب نیست آدم فقط دنبال لذت باشه.
این حرفی نیست که بخواد از مذهب یا ماوراء باوری بیاد.
بلکه عقل و تجربهء بشری هم میتونه این رو نشون بده.
همون خرد واقعی این رو میگه.

الان در این دوران بشر بواسطهء علم و فناوری خودش، واسه خودش راحتی و آسایش و امکانات و منابع برونی زیادی فراهم کرده. این به خودی خودش بد نیست، اما اگر سد راه و باعث تحلیل رفتن قدرتهای اصیل و درونی آدم بشه، اصلا خوب نیست! گرچه بشر خودش با استفاده از قدرتهای اصیل و درونی خودش این قدرتهای برونی رو ایجاد کرد. یعنی با قدرت ذهن و عقل و علم این کار رو کرد. البته همه که این کار رو نکردن، بلکه آدمهای باهوش و با همت و دانشمندان و مخترعان بودن.
ما نباید زیاد از طبیعت و خود واقعیمون دور بشیم به این واسطه، چون ما هنوز هم اساسا بیشتر از هرچیز دیگری تحت تاثیر خود واقعی و طبیعت خودمون و جهان اطرافمون هستیم. یعنی این بزرگترین نقطهء ضعف ماست.
افراط در لذت طلبی و راحت طلبی و مصرف گرایی، میبینیم که در کرهء زمین چه مشکلاتی ببار آورده و آینده رو هم مخدوش و مشکل کرده با وجود این همه علم و فناوری و امکانات بشر امروزی.
جنگها، کمبود منابع، نابودی محیط زیست، تحلیل رفتن کرهء زمین، اینها با کمبود قدرتهای اصیل و درونی انسان، بخصوص در تناسب با قدرتهای برونی که امروزه داره، بی ارتباط نیستن.

———————————————————

It’s all about pragmatism

وقتی میبینم بقیهء مردم ماشین دارن، حتی مثلا زنها و دخترها، ولی من ندارم، خب اول یه فکر و احساس مختصری میاد که چرا منم ندارم و عقب و محروم موندم، ولی بعد بلافاصله میبینم که درواقع من بر اونها برتری دارم و احتمالا خیلی خوشبخت تر هستم. چرا؟ چون من مجهز به قدرتهای اصیل و درونی بیشتری هستم. چون بدن من سالم و قویه. چون فکر و روان و جسم و روحمه که در درجهء اول مهمه، و ارزشمندترین سرمایه های هر انسانیه.
اونا پشت ماشین نشستن، در گرما با کولر، در سرما با بخاری، ولی خودشون اکثرا آدمهایی ضعیف تر از من هستند، و من اینو میبینم.

پس غصه نمیخورم که چرا ماشین ندارم، چرا گوشی فلان و بهمان ندارم، و حتی چرا کامپیوترم قدیمیه.
گرچه اینا رو داشتن بد نیست و میتونه مفید هم باشه و حتی در جهت کسب قدرتهای اصیل و درونی استفاده بشن، ولی رسیدن به اونا هم اغلب هزینه ها و ریسک های سنگینی داره که در درجهء اول باید توجیه بشن.
مثل همهء اون مردمی که به این چیزا رسیدن، ولی من میبینم، بر اساس تفکر و تجربهء خودم، که اونا ضعیف تر از من هستند و پیشرفت واقعیشون شاید خیلی کمتر از من بوده.

خب این روشنی و دقت تفکر و تسلط به روان خود، خودش یک قدرت اصیل و درونی مهمه.

جسم من پیشرفته ترین و بهترین ماشین منه.
و یک جسم سالم و قوی، که یک فرماندهء تیزبین و باهوش داره هدایتش میکنه، یک روان پرشکوه، یک ابرانسان، بسیار برتر و ارزشمندتر از تمامی داشته های برونی مردم مثل ماشین و ویلا و غیره است.
کما اینکه میبینیم بسیاری از مردم با وجود داشته های مالی بسیار، دچار ناراحتی و بدبختی و مصیبت های بسیاری میشن و در عمل خوشبختی اونا کمتر و متزلزل تره از اون حدی که واقعا باید میبود یا میتونست باشه.

راستی من هنرهای رزمی، بخصوص کنگفو، را یکی از قویترین و کاملترین چیزها برای افزودن به قدرتهای درونی و اصیل حیاتی برای انسان میبینم.
واقعا قابل ستایشه که چنین چیزی رو چه افراد هوشمندی ابداع کردن.
کنگفو فقط برای نبرد و خشونت و کشت و کشتار دیگران نیست، بلکه روشی برای تطابق با واقعیت های جهان پیرامون ما، با جسم و روان ما، و بازیافتن کنترل بر زندگی و خوشبختی خویش است.
حتی راه رفتن ما در خیابان باید بر اساس کنگفو و هنر رزم و تعادل و کنترل و قدرت حداکثری جسم باشد.
این یک دیدگاه واقعی نسبت به واقعیات و روشی صحیح برای زندگیست.

———————————————————

ورزش میکنم.
اونقدر ورزش میکنم، چه ذهن چه جسم، که این کار برام راحت بشه.
میخوام از مرزها عبور کنم.
ارادهء خودم رو بر سرنوشت خودم حاکم کنم.
همین الان هم دستاوردهای قابل توجهی در این زمینه ها داشتم.
بیشتر در زمینهء قدرت ذهن و علم، ولی در زمینهء ورزش (بیشتر به سمت مقولهء رزمی) هم بد نبوده.
الان مثلا 40 تا شنای اصولی و کامل میرم.
و نرمشهای رزمی رو انجام میدم.
خیلی ها میگن که از سنم چندین سال، حتی تا 10 سال، جوانتر بنظر میام.
واقعیت هم اینه که احساس میکنم هنوز در هر دو وادی ذهن و جسم درحال پیشرفت هستم و در اوج قرار دارم، باوجود اینکه 33 سال سن دارم، احساس میکنم تازه به اوج جوانی و قدرت خودم رسیدم، درحالیکه خیلی افراد در این سن در حال افول هستن چه از نظر ذهنی و چه از نظر جسمی. من هنوز یک دانشجو هستم، و هنوز یک رهرو هنر رزم و زندگی در جهانی با قانون بنیادین خشونت و قدرت. و عطش من برای قدرت و آموختن و کاملتر شدن به اوج خودش رسیده.
فکر میکنم هنوز حداقل 10 سال و شاید بیشتر جا برای پیشرفت دارم در هر دو زمینه ذهن و جسم.
شاید چند ده سال.
نمیدونم شاید تا آخر عمرم هم بتونم کارهایی بکنم و چیزهایی یاد بگیرم. بخصوص در زمینهء ذهنی.

میبینم که بیشتر بقیهء افراد در این سن مدتهاست از این حال و هوا فاصله گرفتن. خانواده، زن، بچه، و کار و زندگی متداول. دیدگاه و هدفشون اغلب بیشتر کردن درآمد و دوران بازنشستگی و خریدن خونهء بهتر ماشین بهتر و وسایل زندگی بهتر و همین چیزهاست. ولی اینها در نظر من اونقدری مهم نیستن. بنظر من با مقدار کمتری از اینها هم میشه خوشبخت بود، به شرط اینکه قدرتهای درونی و اصیل خوبی داشت. و وقت و انرژی انسان بهتره که در بهینه ترین راهها برای خود واقعی، یعنی کسب قدرتهای اصیل و درونی صرف بشه.

———————————————————

جسم ما بزرگترین سرمایهء مادی ماست.
مغز ما، مهمترین ابزار پردازشی و فرماندهء مسیر ماست.
باید از اینها استفاده کرد.
کامل و بدون وقفه.
نه اینکه اونا رو فرسوده کنیم، بلکه قوی ترشون کنیم؛ ازشون بهره برداری بهینه کنیم.

هیچ چیزی نمیتونه جای اینها رو برای انسان بگیره.
حداقل نه تا این زمان.
و گمان نمیره در کوتاه مدت و میان مدت هم این وضع تغییر بکنه.

هیچ چیزی نمیتونه خوشبختی ای رو که میتونیم با پرورش هوشمندانهء این دو به خودمون بدیم، برامون فراهم کنه.
گرچه در دریایی از ثروت و قدرت های برونی به سر ببریم.

این خود واقعی ماست!
خود واقعی ما، هرجا که بریم، هر ثروت و چیزهایی که دور خودمون جمع کرده باشیم، هر مقامی که بهمون داده باشن، با ماست و خود واقعی ماست.

راستی واجب شد اینجا یادی از معنویت هم بکنم.
من آدم مذهبی ای نیستم و در اصل مذاهب و خدا و صفاتش هم شک دارم، و پیرو کورکورانهء اونا نیستم، ولی، باید خاطرنشان کنم که بنظر من معنویت هم یکی از قدرتهای اصیل و درونی است که شاید حتی از انواع مرکزی و اساسی در بین اونها باشه. و منظورم از این معنویت، یک حد حداقلی و چیزی شبیه مشترکات میان ادیان است. اینکه دزدی نکنیم، قتل نکنیم، زنا نکنیم، ظلم نکنیم، خودکشی نکنیم، دروغ نگیم، حتی الامکان و خلاصه اینطور چیزها!
من این مسئله رو یجورایی بصورت مستقیم و درونی و در تجربیات برونی خودم آزمودم و حس کردم، و نمیتونم سر این مسئله ریسک کنم.
بنظر من باید سعی کرد یک حداقلی از معنویت و احتیاط رو در این باب حفظ کرد.
حتی من خودم خیلی وقتها به خدای احتمالی و قوانین الهی جهان اتکا میکنم، وقتی که در پی بدست آوردن قدرتهای اصیل و درونی هستم، چون میدونم که حتی دست یافتن و حفظ کردن این قدرتها و بهره مند شدن از اونا هم مسئله ای نیست که در این جهان صرفا با قوانین مادی اعتباری بهش باشه.
بهرحال من سعی خودم رو میکنم. چه با خدا و چه بی خدا. ولی امید به اینکه خدا و قوانینی، آنگونه که با وجدان و عقل و خواست واقعی من نیز تطابق داشته باشد، وجود دارند و از من حمایت میکنند، حداقل میتواند انگیزه و انرژی بیشتری در این راه به من بدهد، که بهرحال چیز بدی نیست و منفعتش بیشتر از ضررش است. چون این یک احتمال واقعی و احتیاطی عاقلانه است. همچون خیلی چیزهای دیگر. گفتم که تاحدی آنرا بصورت مستقیم هم حس میکنم و در تجربه های زندگی ام نشانه هایی از وجود چیزهایی ماوراء قوانین و دانسته های مادی ما را فکر میکنم که دیده ام. بهرحال من ترجیح میدهم به قوانین اساسی معنویت احترام بگذارم. حداقل تاحدی که میتوانم و برایم صرف میکند!! خدای من لزوما با خدای ادیان یکی نیست، اما شباهت هایی دارد.
و من تاکید میکنم که پیرو ادیان نیستم، ولی از آنها هم درصورت لزوم بعنوان یک منبع از دانش و آزمون و احتمالات ممکن استفاده میکنم. هرچند بنظر بنده ادیان پر از مزخرفات نیز هستند، اما بخصوص در مشترکات حرفهای مهمی برای گفتن دارند، که شاید دلیل این باشد که چرا تاکنون اینقدر ناکام مانده ایم.
برای من ادیان در کنار منابع دیگر هستند، نه برتر از آنها.

6 دیدگاه در “تقسیم قدرت به دو قسم «درونی و اصیل» و «برونی و دست دوم»

  1. بازپینگ: علم خوره

    • دعا؟ برای همدیگر؟
      نه والا. زیاد نظر خاصی ندارم و بنظرم زیاد مهم نیست اصلا حالا هرکس حس میکنه و اعتقاد داره دعا کنه چه اشکالی داره چه دخلی به من داره؟ مثلا من خودم به یه چیز اعتقاد دارم، یعنی حس میکنم، و چون خواب زیاد میبینم، و اون صدقه دادنه. اینکه یه چیزی رو حس میکنی و احتمال میدی، و این مسائل که شخصیه، خب چه اشکالی داره به کسی هم دخلی نداره وقت خودته اعتقاد خودته پول خودته! ولی اینکه ادعا کنیم مثلا حتما باید دعا کرد، یا روزانه اینقدر نماز خوند، دقیقا با فلان فرمول و کلمات و فلان روش و اصول، تا اینکه آدم خوب و رستگار باشیم، من اینو باور ندارم. فرمولی وجود نداره، یعنی اجباری نیست، حداقل واسه کسی که خودش باور و تجربه نداره ضروری نیست. حالا شما فکر میکنی و دیدی اثرش رو حس کردی و با فرمولی چیزی هم میدونی خب خودت انجام بده، ولی نیا برای دیگران بعنوان حقیقت مطلق و وظیفه و بدیهیات همگانی و اجبار تحمیل کن.
      اتفاقا من خودم با خدا زیاد حرف میزنم. با همون خدای احتمالاتی خودم! خیلی زیاد. تقریبا بطور دائم. ولی فکر نمیکنم اسم اینو بشه دعا کردن گذاشت. البته بعضی وقتا شاید بیشتر شبیه دعا کردن بشه. بقیه وقتا بیشتر اعتراض و خشم و داد و بیداد و … خب بگذریم دیگه واردش بشیم بنظرم خطر داره – lol
      برای دیگران هم بنظر من شخصا و حس و رفتار من اینطوریه که همونقدر که بهشون توجه دارم و یک نیت و فکر و احساس مثبت یا نگرانی براشون دارم و به خدا بعنوان کسی که قدرت حفاظت و کمک به اونا رو داره نگاه میکنم اکثرا کافیه و خدا خودش میفهمه و میدونه و نیازی به گفتن و وراجی بیشتر نیست! توضیح نمیخواد که! همه چیز رو خودش میدونه و کافیه من فقط نیت و اون احساس و آرزو به قلبم بیاد و امید به خدا توی ذهنم باشه. خدا خودش میگیره و میفهمه و دلیلی نداره به هیچ گفته و ظواهر دیگری نیازی باشه. من انتظار ندارم که بخوایم برای خدا این مسائل بدیهی و روشن رو توضیح بدیم که آره چی میخوایم و چرا و چطوری و … . من اصلا حوصله ندارم اینقدر توضیح بدم روحیه و ظرفیت ندارم که بخواد سر به سرم بذاره واسش شعر و دکلمه بخونم واسه این همه نیازها و خواسته های طبیعی و چیزهای روشن و بدیهی! البته این دلیل بر کوچک دانستن نعمت های خدا نیست، فقط میگم که بنظر من اینقدر روشن و بدیهی و طبیعی هست این نیازها و خواسته ها و اونقدر از خدا امید خیر و رحمت و بخشش طبیعی و مشروع و بدون اشکاله و اینقدر بهش بدهکار هستیم و معترف هستیم و غرور و دروغ توی کارمون نیست که دو طرف دیگه با هم تعارف و نیاز به این همه تشریفات ندارن هر دو هرچیزی رو که باید بدونن و بفهمن میدونن و میفهمن و لفظ و تشریفات هیچ ضرورتی نداره و تکرار مکررات بیهوده شده. البته بنده در پاچه خاری هم توانایی زیادی دارم که بعضی وقتا که واقعا حالم خوش باشه و ظرفیتش رو داشته باشم ادا میکنم اگر فکر کنم که خدا خوشش میاد و به روابط فی مابین کمک میکنه!

      • به من میگی طومار ردیف نکن اما خودت !!!!!!!والا چی بگم ؟نه مقصودم اینه که من پیش خدایم برایت دعاکنم اینو چرند می دانی؟

        • یعنی چی چرند میدونی؟ فکر و کار تو واسه من اهمیتی نداره. سوالات بی معنی و مسخره ای میپرسی! میشه بگی دقیقا منظورت چیه؟
          ضمنا من مواردی که رو که نیاز به بحث مفصل دارن که پستها و صفحات و زمان زیادی میبره و نیاز به جا و ابزار مناسب (فروم) داره گفتم که اینجا جاش نیست. البته یک دلیلش هم اینکه در اون موارد بشه از دیگران هم کمک گرفت و خلاصه باید عمومی تر باشه اگر خودمم وقت نکردم یا به هر علتی شرکت نکردم میدونم که دیگرانی هستن که میتونن جام رو تاحدی هم که شده پر کنن. نظر شخصی و کمی توضیح اینجا مشکل نداره. اون سوالات بخصوصی که شما میپرسی برای من حاصل چند سال بحث و مشاهده در محیط نت بوده که خیلی مفصل تر و طولانی تر از این حرفهاست اگر بخوام دوباره واردش بشم و شروع کنم و نمیشه در بخش کامنت یک وبلاگ انجامش داد. البته گفتم که من اصلا دیگه وقت و اولویتی برای اینطور بحثها و تکرار مکررات ندارم. یه زمانی که وقتش رو داشتم بقدر کافی بهش پرداختم و نتیجه رو هم الان دیگه پیش خودم دارم. درست یا غلط، بهرحال الان دیگه برام توجیه و اولویت و امکان زیادی نداره که بخوام دوباره کلی از وقت و انرژی خودم رو سر این مسائل تلف کنم.

  2. بازپینگ: علم خوره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>