یک خواب – تمدنی فرازمینی!

باز در جایی از این کائنات عظیم بودم.
جایی که نمیدانم کجا بود، ولی احتمالا بسیار دور از زمین. بسیار دور از منظومهء شمسی ما. شاید خارج از کهکشان راه شیری. شاید خیلی دور. شاید جایی که ما از وجودش اطلاع هم نداریم. احتمالا رسایی تلسکوپ های ما بدانجا نمیرسد. از سوی دیگر مثل یک گوشهء دنج و پنهان بود که جایی در مکانهای عظیم و بیشمار کائنات آرمیده بود. گویی حتی موجودات فرازمینی دیگر هم بدان دسترسی نداشتند یا شاید حتی از وجودش خبر نداشتند.
ادامه خواندن Continue reading

یک خواب – احساسی ناشناخته…

این هم خواب دیگری است که تاکنون چندبار دیده ام. البته از آخرین بار آن مدت نسبتا زیادی میگذرد.
میگویم خواب دیدم، اما درواقع در خواب چیزی ندیدم، آن فقط یک احساس بود، یک دریافت مستقیم درونی، ولی در خواب.
ادامه خواندن Continue reading

در اعماق کائنات بودم… و به دنبال خدا میگشتم!

خواب دیدم.
در بیکرانهء کائنات بودم. در میان فضا و زمانی ناشناخته، ولی همان کائنات ما بود. میدانستم که این همان جهان ماست، یا حداقل جایی که با من هم ارتباطی دارد، با گذشتهء من، اما شاید در دورانی دورتر، شاید میلیونها، شاید میلیاردها سال پیش. کسی چه میداند؟ و اما چه بود و من چرا آنجا بودم و به دنبال چه میگشتم؟ نمیدانم چرا بودم و چطور در آنجا بودم، گویی امواج فکر من از ورای زمان ها و مکان ها بود که بیاد میاوردم، گویی شبحی از گذشته های بسیار دور جهان بود، جهانی که شاید حتی در این لحظه هم هنوز وجود داشت. اوه این حرف را که زدم به یاد فیزیک کوانتم افتادم! آیا ارتباط و شباهتی بین اینها میتوان یافت؟
ادامه خواندن Continue reading

یک خواب – نبرد با جنگجویان بزرگ تاریخ

از آن خوابهای کوتاه چند ثانیه ای، اما بنیادین.
در خواب بودم در جهان، در یک بعد از فضای زمین، در فضایی که اطرافم را احاطه کرده بود و تا افق ها امتداد داشت، اما با تمام این، کوچک بود.
در خوابهایم همواره کوچکی هستی مادی را احساس میکنم.
گرچه درک میکنم که هستی برای کالبد مادی ما بسیار عظیم است، اما در عین حال کوچک است.
ادامه خواندن Continue reading