خوابی که شاید نباید گفت…

فکر میکنم بعضی خوابها را نباید گفت، چراکه گویی در آنها اسراری هست.
اسراری از جهان واقعی، و در همین لحظه!
اسراری که اگر بدست دشمن بیفتد میتواند از آنها استفاده کند.
شاید هم دارند مرا امتحان میکنند.
میخواهند من خویش را محک بزنم، آزمون بدهم، که همه چیز را نخواهم گفت!
پس خوابم را نمیگویم.
چون دوست دارم بیشتر ببینم، بیشتر بدانم…

خواب حملۀ نظامی

چند شب پیش خواب دیدم بیرون از خانه بودم در خیابان و اینها. در آسمان چند موشک بالستیک مشاهده شد. من نگاه کردم، دیدم موشک ها به سمت کوه های کرج میرفتند. گفتم وا مصیبتا جنگ شد و ما را دارند با موشک بالستیک میزنند. خیلی نگران بودم که کلاهکشان اتمی نباشد، چون احتمال زیادی میدادم و حس میکردم که حمله باید اتمی باشد (موشک ها شبیه موشک های بالستیک دوربرد یا میان برد اتمی بودند).
ولی خوشبختانه وقتی موشک ها با انفجار کوچکی و روی هوا منفجر شدند دیدم که از آنها تعداد زیادی اعلامیه فرو ریخت که ظاهرا هدفشان این بود در سطح شهر پخش شود و مردم آنها را بخوانند. چندتایی نزدیک من هم فرود آمد که برداشتم و میخواستم بخوانم ببینم چه نوشته…

ادامه خواندن Continue reading

جهان فعلی ما و زندگیهای زیبای معلق!

خواب دیدم…
تنهایی به یک کشور خارجی رفته بودم، آنهم یکجورهایی غیرقانونی/قاچاقی!
شاید یک کشوری بود بینابین کشورهای اروپایی و کشورهای شوروی سابق. میتوان گفت کشور خوش آب و هوا و سرسبزی بود. طبیعت آزاد زیاد داشت.
واقعا برای زندگی جای بدی نبود.
مردمش هم زندگی خوبی داشتند. با هم خوب بودند.
ادامه خواندن Continue reading

قطعاً حرام خور نیستم!

نمیگم توی زندگی حرام نخوردم و نمیخورم، چون رعایت 100% اینطور چیزا خیلی سخته منم که انگیزه و روحیه حس و حال ندارم اصلا که خیلی مته به خشخاش بذارم، اما بهرحال تاجایی که بتونم عمدا حرام نمیخورم دست به مال حرام نمیزنم. این ویژگی رو از از بچگی حرفا و تربیت مادرم توی وجود ما گذاشت، ولی میتونست به مرور زمان و در جریان بزرگ شدن و مستقل شدن از بین بره یا ضعیف بشه، حتی گاهی خطاهایی در این زمینه کردم گاهی افت کردم، اما خدا رو شکر میکنم که سقوط نکردم و الان به حلال و حرام معتقدم و سعی میکنم رعایت کنم. فکر میکنم یه چیزی هست اثرش رو هم در زندگی دیدم و لمس کردم. یعنی این رو که مال حرام برکت نداره عاقبت نداره!
ادامه خواندن Continue reading

در خواب بودم، و خداوند چنین گفت…

در خواب بودم؛ و خداوند بی مقدمه اما بدون غافلگیری گفت: گناهانت را بخشیدم.
صوت نبود، در مغزم با من سخن گفت. به شکل الهام یا تله پاتی.
من گفتم، ممنونم.
همین.
شاید چند باری تشکر کردم.
و خداوند دیگر هیچ نگفت.
ادامه خواندن Continue reading

یک خواب – عابدی بی ریا!

دیشب چند خواب به هم چسبیده عجیب دیدم. تقریبا سریالی بود!
اولش مثل خوابهای الکی پلکی بود!! ولی به سرعت به سوی جالب شدن و معنوی شدن پیش رفت. پس از آنجا و نزدیک تر تعریف کنم که چند جوان بودند از این جوانهای ماجراجو که رفته بودند نمیدانم یک تونل زیرزمینی بود مثل تونل های فاضلاب اینهایی زیر شهرهای بزرگ غربی ها یا یک چیزی بهرحال توی این مایه ها که به خیلی جاهای شهر راه داشت.
ادامه خواندن Continue reading

یک خواب – آیا براستی خدا وجود دارد؟

خواب دیدم. خوابی که مقدمه ای داشت، اما مقدمه اش کمی طولانی و خسته کننده و بی ربط بنظر میرسد، بنابراین از آن صرفنظر میکنم و تنها بخشهای آخرش را روایت میکنم. داستان این بود که یک پسربچهء بی گناهی بود که به علتی قدرتمندان دنبالش بودند تا او را بگیرند و اسیر کنند و به زندان بیاندازند و شاید مجازات و شکنجه میکردند. من این را دانستم و خواستم کمکش کنم و نجاتش دهم…
خواب دیدم آن پسربچه به نهالی مبدل شده بود. من او را به کوهستان برده بودم تا دست دشمنانش (ماموران حکومت) به او نرسد و یک عمر آزارش نکنند.
ادامه خواندن Continue reading

یک خروس

چند روز پیش بروبچ در WhatsApp در موبایل یک کلیپ گذاشته بودند که زدم ببینم چیست. نگاه کردم دیدم بعله جنگ خروسهاست که آدمها راه می اندازند و نمیدانم برای سرگرمی و/یا قمار لابد. بیچاره از هر دو خروس یکیشان در هر جنگ چپ و چول میشد به نحوی که دیگر نمیتوانست روی پا بایستد؛ یعنی احتمالا اصلا میمرد!

ادامه خواندن Continue reading